🍂
🔻 انتخابات در اردوگاه
خاطرات آزاده، «ابوطالب پورصدیق»
┄═❁๑❁═┄
🔻 یادم میآید که با رهبری حاجآقا ابوترابی ارشدهای هر آسایشگاه جمع میشدند و به ردو بدل اطلاعات و اخبار میپرداختند. البته جلسات پنهانی هم برگزار میشد چون در میان اسرا، تعدادی منافق، قاچاقچی، دزد و واداده سیاسی حضور داشتند.
عراقیهای بعثی که گاهی به رفتارهای اسرا شک میکردند به دنبال آن بودند که با دوز و کلک بیتفاوتها، میانهروها، دزدها، قاچاقچیها یا منافقان را به عنوان ارشد و مسئول هر آسایشگاه انتخاب کنند تا خواستههای اسرا نادیده گرفته شود.
به همین دلیل یک انتخابات سوری را که هر کسی میتوانست در آن به عنوان مسئول آسایشگاه نامزد شود، طراحی کردند. اما به کمک جاسوسهای دوجانبه و برخی سربازان عراقی که دل خوشی از مسئولان خود نداشتند متوجه شدیم عراقیها نام چند نفر را پیش از انتخابات در صندوق انداختهاند. به همین دلیل به کمک سربازان عراقی نقشه عراقیها را خنثی کردیم.
دلیل این کار ما این بود که اگر افراد مورد نظر عراقیها انتخاب میشدند نسبت به اسرا بسیار سختگیری میشد. به عنوان مثال یک بار ارشد آسایشگاهی که مورد رضایت اسرا نبود و به آنها تحمیل شده بود تقاضا کرده بود که یک سکوی «دیسکو» در اردوگاه ساخته شود. چند روز اسرا را برای ساخت آن به کار گرفتند. اما هنگامی که خبر اتمام ساخت آن به اسرا داده شد، همه با آن مخالفت کردند و برای آنکه عراقیها رقاصهای به آن جا نیاورند حدود ۱۴ میلیون صلوات نذر کردیم چون این تنها کاری بود که میتوانستیم انجام دهیم و در نهایت با مخالفتهای بسیار، آن سکو سه روزه خراب شد.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#خاطرات_آزادگان
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🌹؛🌴🌹
🌴؛🌹
🌹 جنایت در خرمشهر / ۳۶
از زبان افسران حاضر در خرمشهر
┄═❁๑❁═┄
🔸 صحبت صبری عبد الرشید جرقه ای در ذهنم ایجاد کرد به نحوی که این جرقه کم کم شعله ور شد و ذهنم را روشن تر کرد. یک شب به خاطرم افکار و خیالاتی خطور کرد که از خط قرمز عبور کرده بود. به خود گفتم چرا به ایران فرار نکنم به خصوص که این روزها برادران بسیجی پیام میفرستند و از ما میخواهند که فرار کنیم یا پناهنده شویم. آنها از طریق بلندگو خطاب به واحدهای مستقر عراقی در خرمشهر پیام میفرستادند.
روز سوم پس از یک بررسی کلی در سطح گردان پی بردم که تعداد دیگری از افسران هم وجود دارند که با من هم عقیده هستند. آنها دست در دست من گذاشتند به تدریج و گام به گام به دور از چشم عناصر اطلاعاتی که در میان افراد گروهان حضور داشتند با تعدادی از سربازان صحبت کردم و سعی کردم آنان را تحت تأثیر افکار خودم قرار دهم. از میان افرادی که با من هم عقیده بودند می توانم از طیب الغومه و عزام العوادی نام ببرم. یک شب در تاریخ ۱۹۸۱/۱۰/۱۶ فرمانده گردان مجدداً به من مأموریت انجام یک گشت را محول کرد. رفتار آنها با من فریبکارانه بود. فرمانده گردان گفت: ببین سروان هانی! اگر با شجاعت این مأموریت را انجام بدهی و بتوانی دشمن را از بین ببری نامه ای به فرماندهی سپاه نوشته می شود و برای تو تقاضای تخفیف مجازات خواهد شد. در غیر این صورت مجازات تو اعدام است. به او گفتم جناب سرهنگ من به عنوان یک سرباز بعثی وفادار باقی
خواهم ماند به شرطی که خانواده ام در امان باشند.
ساعت هشت شب فرا رسید و واحد گشتی آماده حرکت به سوی منطقه قبلی شد. این بار دیگر آن سرباز خبیث همراهمان نبود. همراه با گروه بر اساس یک طرح محرمانه گام به گام حرکت کردیم. همه افراد گشتی میدانستند که قصد پناهنده شدن به ایران را داریم. به یک مکان کم ارتفاع که عبارت از یک سنگر بزرگ بود، رسیدیم. افراد از من خواستند برای استراحت و کشیدن سیگار کمی توقف کنم. به آنها گفتم: راحت باشید؛ اینجا برای مخفی شدن و استتار مکان مناسبی است. وقتی در آن سنگر توقف کردیم تعداد سه نفر را به سمت جاده عمومی فرستادم تا نگهبانی بدهند. بعد از یک ربع ساعت یکی از آنها دوان دوان آمد و گفت: جناب سروان آن طرف تعدادی عراقی هستند.
می پرسند شما کی هستید و چه می خواهید؟ برخاستم و به نزدیک آنها رفتم و گفتم: شما کی هستید و اینجا چه میکنید؟ :گفتند ما از شما سؤال میکنیم که شماها کی هستید و چه می خواهید؟
پس از این مشاجره و تبادل سؤالات بی پاسخ، پیشنهاد داده شد که دو نفر از آنها و دو نفر از ما بیایند و به دور از آتش و در انظار با هم مذاکره کنند. به یکی از آنها نزدیک شدم و به او گفتم حقیقت را بگو آیا قصد پناهنده شدن به ایران را دارید؟
گفت: شما می خواهید چه بکنید؟
گفتم ما هم همین طور میخواهیم به ایران پناهنده شویم، ما در پشت سر خودمان پرونده های اعدام را به جا گذاشته ایم. گفت: در واقع ما تعداد ده افسر هستیم که تصمیم گرفته ایم قبل از آنکه توفان بوزد پناهنده ایران شویم. علت هم این است که این جنگ ادامه خواهد یافت و ارقام کشته شدگان زیاد خواهد شد.
خطاب به یکی از نگهبانان گفتم: برو به افراد بگو که همه در امان هستند. این برادران هم طرح شان با ما یکی است
باب گفت و گو میان ما آغاز شد؛ به ویژه که برادران افسر، اطلاعاتی از جبهه و اوضاع آن داشتند. یکی از آنها به نام سلام المقدادی گفت: واقعیت این است که ایرانی ها قصد حمله به خرمشهر را دارند و اگر این حمله انجام شود تمام آرزوها و رؤیاهای رهبری به باد خواهد رفت. یکی دیگر از آنها به نام سروان عبدالله فرج الله الکریم گفت: کسی که می خواهد نسبت به دنیا و آخرتش اطمینان داشته باشد باید پناهنده ایران بشود، ما در حاکمیت بعثی ها چه به دست آورده ایم، نه خانواده هایمان خیر و خوشی دیده اند و نه خودمان امنیت داریم. رئیس ما سرتاسر وجودش را غرور و ماجراجویی فرا گرفته و هر روز ما گرفتار ماجرایی هستیم، هر روز فرمان جدیدی صادر میشود. نمیدانیم چه سرنوشتی در انتظار ماست.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
پیگیر باشید
#جنایت_در_خرمشهر
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂
🔻 بابا نظر _ ۲۶
شهید محمدحسن نظر نژاد
تدوین: مصطفی رحیمی
•┈••✾❀○❀✾••┈•
▪︎فصل سوم
◇ دکتر چمران سریع حرکت میکرد. تا ما آمدیم بجنبیم، رفته بود. ایشان چریک ورزیده و با تجربه ای بود حدود یک کیلومتر از ما فاصله گرفتند. ما در گروهانمان فقط یک بیسیم داشتیم. رستمی و چمران هم در گروهانهای خودشان فقط یک بیسیم داشتند. مرکز هدایت و فرماندهی عملیات سپاه در حمیدیه و با مسؤولیت علی هاشمی بود. زمانی که به سمت سوسنگرد حرکت کردیم نیروهای داخل شهر سخت درگیر شده بودند. اصل درگیری در سمت هورالهویزه بود. مهماتی که با خودمان برده بودیم، به محور گروهان دکتر چمران و محور گروهان رستمی به ترتیب، روی جاده و سمت راست جاده فرستاده شد ولی در محور ما نمی شد مهمات آورد. تعدادی از نیروهای دکتر چمران زخمی و شهید شدند. دکتر چمران هم همانجا مجروح شد. در اطراف سوسنگرد نهرهای آب برای آبیاری کشاورزی درست کرده بودند. وسط آنها گود و به صورت کانال در آمده بود. داخل یکی از آن کانالها پریدم. شلوارم پاره شد و اصلا متوجه نشدم. در حال تیراندازی بودم که متوجه شدم از پشت سر، باد سردی به بدنم می خورد! کنترل نیروها از دست ما خارج شد. آنها آنقدر داغ بودند که ده پانزده نفری به سمت عراقیها میرفتند. چهار پنج نفر از نیروهای بسیجی یاحسین گفتند و حین حرکت به سمت عراقی ها تیراندازی هم کردند. در آنجا، من فقط تیرانداز شده بودم. من و بیسیم چی و دو نفر دیگر، با هم بودیم. هر کس به هر طریقی که می توانست، کار می کرد. بزن بزن سختی در گرفته بود و با هیچ جا ارتباط نداشتیم.
حدود ساعت نه محاصره سوسنگرد شکسته شد. عراقی ها به سمت (روستای) اوزگان عقب نشینی کردند و سمت سه راه جفیر، نزدیکی های هور بودند. آن زمان طوری نبود که بتوان خط پدافندی درست کرد و همان نقطه که تصرف کرده ای مستقر بشوی. چندین تانک و نفربر عراقی توسط نیروهای ما منهدم شده بود. نیروهای همراه آنها نیز کشته شده
بودند. در بین قربانیان جنازه دو زن بیسیم چی هم بود. در این میان یکی از نیروها نزد من آمد و گفت آقای نظر نژاد
شلوار و لباس زیر شما بدجوری پاره شده است! به داخل یک تانک عراقی رفتم بلکه شلوار یا پارچه ای پیدا کنم. چشمم به یک پلاستیک افتاد که داخل آن پر از لباس زیر بود. نگاه نکردم ببینم زنانه است یا مردانه دو تا از آنها را برداشتم و از روی شلوار پوشیدم متوجه شدم خیلی بزرگ است. با خودم گفتم قسمت پارگی شلوار را بگیرد، کفایت میکند.
دیدم چند تانک عراقی از طرف سوسنگرد برگشته اند. سرگردان مانده بودند از کدام طرف بروند. جوان قدبلندی که نامش را نمی دانستم، آمد و گفت که من میروم گلوله آر.پی.جی بیاورم. رفت و پس از مدتی با سی گلوله آرپی جی برگشت. آنها را داخل یک پتو پیچیده بود. ده دوازده کیلومتر رفت و برگشت را دوان دوان پیموده بود! زمانی که گلوله ها را آورد نقش زمین شد. یکی از بچه ها گفت که این بنده خدا گویا تیر و ترکش خورده. بالای سرش آمدم. دیدم شکمش کاملاً پاره شده و همۀ روده هایش بیرون ریخته. با یک دست، روده هایش را گرفته بود تا خودش را به ما برساند. سرش را توی دست هایم گرفتم، نوازشش کردم. گفت گمان نکن بی صاحبم. آنکس که باید بیاید، می آید.
این مطلب را گفت و بعد از دو سه بار یا الله گفتن شهید شد. به نیروهایم گفتم کسی هست که او را بشناسد؟
چهار پنج نفر از بچه های خوزستان گفتند: بله، او را می شناسیم. جنازه اش را برداشتند و رفتند.
با همان وضعیتی که داشتم مقداری جلوتر آمدم. تیمسار فلاحی، مهندس غرضی و آیت الله خامنه ای با دو نفر دیگر از سران ارتش آنجا ایستاده بودند. تیمسار فلاحی و مهندس غرضی چون به ما نزدیک تر بودند متوجه من شدند. دیدم داخل یک گودال نشسته انـــد دارند می خندند! سرگرد میرشقاقی آنجا ایستاده بود. گفتم: سرگرد، اینها به چی می خندند؟
گفت: به شما میخندند.
با خودم گفتم چون در دو طرف تانکهای سوخته ایستاده ام، حتماً سیاه شده ام، حُب، جنگ است!
سرگرد میرشقاقی گفت: به شورت شما میخندند. آن را از کجا آورده ای؟
تا این مطلب را گفت یادم آمد که چه کرده ام. نگاه کردم دیدم یکی سبز و دیگری قرمز است. مایو شنا بودند. گفتم ببخشید شلوارم پاره شده بود. ناچار به این کار شدم. رستمی گفت بروید هر طور شده برای آقای نظر نژاد یک شلوار پیدا کنید و بیاورید.
یکی از بچه ها پشت سنگری رفت و بعد از چند لحظه شورتی برایم آورد. گویا شورت خودش را آورده بود. من هم به آن کفایت کردم و پوشیدم. دیگر کسی نگاه نمیکرد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#بابا_نظر
نشر همراه با لینک
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 بهر آزادی قدس
از کربلا باید گذشت
شهید مرتضی آوینی
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ #آوینی
#زیر_خاکی #روایت_فتح
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 توسل به سبک رزمندگان جبههها
به ساحت حضرت زهرا سلام الله علیها
#حاجمهدیرسولی
به یاد شهیدان عزیز و گرانقدر
#حاجقاسمعزیز...
#شهیدرئیسیعزیز...
#شهیدامیرعبدالهیان...
#شهیدهمت...
#شهیدزینالدین...
#شهیدخرازی...
#شهیدباقری...
#شهیدبرونسی...
#شهیدکاوه...
#شهیدهادی...
#شهدایخدمت...
#شهدایدفاعمقدس...
#شهدایمدافعحرم...
#شهدایامنیت...
#شهدایگمنام...
و همه شهدای گرانقدر از ابتدای شکل گیری انقلاب، دفاع مقدس، مدافعان حرم و....
ملتمسانه از درگاه خداوند خواهان پایانی خوش برای این دوره از #انتخابات هستیم 🤲😭
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ
#توسل
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂 هر کدام ما
به این انگشت و انگشتر
یک رای بدهکار بودیم و یک دعا.
تکلیف رای را ادا کردیم و اما دعا..
¤ خداوندا
کشور را از شر دشمنان ظاهر و باطن حفظ فرما و مردم را سربلند گردان 🤲
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#عکس
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 پشت تپههای ماهور - ۱۲
خاطرات آزاده فتاح کریمی
مریم بیات تبار
✾࿐༅○◉○༅࿐✾
بین راه پیاده مان کردند. چند متر آن طرف تر در محوطه ای باز خودروهای نظامی ایستاده بودند که پشتشان با چادر پوشیده بود. بالهای چادر را بالا زدند و سوار شدیم. نگهبانها جلوی ورودی مسلح ایستادند. چادرها را کشیدند و دیگر نمیشد بیرون را دید.
از صاف شدن جاده میشد فهمید وارد خاک عراق شده ایم. ساعتی بعد صداهای درهمی از بیرون به گوش رسید. صدای آدمها و ماشینها قاطی شده بود.
خودروها چند دقیقه ای در ایست بازرسی معطل شدند. یک سرباز عراقی از شکاف چادر نگاهی گذرا به داخل ماشین انداخت. معلوم بود داریم از دژبانی رد میشویم. خودروها به محوطه ای پیچیدند و ایستادند. لبه های پرده را بالا زدند و گفتند پیاده شویم. چند سوله روبرویمان بود و چند سرباز مسلح پایین کامیون منتظر ایستاده بودند. نگهبانها از آن بالا یکی یکی بچه ها را هل می دادند و آن چند نفر با قنداق تفنگ و مشت و لگد میافتادند به جانمان. دست هایمان بسته بود و وقتی هلمان میداد تعادلمان را از دست میدادیم و پرت میشدیم کف زمین.
وقتی نوبت من شد از ترس هل دادن نگهبان جلو دویدم و بدون معطلی پایین پریدم. لگدش از پشت به سرم خورد و نقش زمین شدم. اگر دست هایم باز بود آنها را سپر میکردم و سریع بلند میشدم. زمین خوردن بدون دست حس بدی داشت. یک لحظه یاد حضرت ابوالفضل (ع) افتادم و صدایش کردم.😭 سنگریزه ها توی سینه ام فرو رفت. شلوارم ساییده شد و زانویم تیر کشید.
همین که قنداق اسلحه به کتفم خورد بلند شدم و جلوتر دویدم. پوتینم بند نداشت و توی پایم لق میخورد. کم مانده بود مثل چند نفر قبلی از پایم در برود. مشتی به سرم خورد و لگدی به شکمم چندتای دیگر خوردم و خلاص شدم. اولین بار بود که از دستشان کتک میخوردیم. میخواستند که ناز شستشان را نشانمان دهند و زهر چشم بگیرند.
محوطه ای که در آن بودیم شبیه یک پادگان نظامی بود. یک گردان نیرو و تجهیزات آن جا بود. از روی تابلوی ورودی خواندم که در «خانقین» هستیم.
بالأخره بند دستهایمان را با چاقو بریدند. دست هایم از شانه ام آویزان شدند. انگار که به آنها سنگ بسته بودند. جای بندها قرمز شده و خط انداخته بود.
درهای بزرگ سوله باز بود؛ سوله هایی مثل انبار گندم که پشت بام های شان شیروانی داشت. با قشقرق و داد و بیداد چپاندمان داخل آنها. هوای داخل گرم و خفه بود و بوی تعفن میداد. به ستونی تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم. شانه هایم درد میکرد. طاق باز دراز کشیدم و دستهایم را باز کردم. لب هایم از تشنگی ترک برداشته بود و به سختی میتوانستم آب دهانم را قورت بدهم. بچه ها همچنان اصرار میکردند و آب میخواستند.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
ادامه دارد
#پشت_تپههای_ماهور
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂