زمان:
حجم:
11.6M
🍂 مداحی
شب اول ماه محرم
حاج مهدی رسولی
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#نواهای_صوتی_ماندگار
#ماه_محرم
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂 انتخاب شهید رجایی
سی و یکم تیرماه ۱۳۶۰ رادیو اعلام کرد دومین دوره انتخابات ریاست جمهوری برگزار خواهد شد. حضور در انتخابات واجب و لازم بود و ما ناراحت بودیم که چگونه رأی بدهیم. دعا میکردیم خداوند توفیق رأی دادن را نصیب ما کند. بچهها هم مرتب سؤال میکردند که ما چگونه رأی میدهیم؟
روز رأی گیری، یعنی دوم مرداد، سرباز «عزیز یزدی» که دزفولی بود و برعکس فامیلیاش با لهجه غلیظ دزفولی صحبت میکرد، از دسته خمپاره زنگ زد و گفت : «صندوق رأی را به اینجا آوردهاند، اگر میخواهید رأی بدهید به اینجا بیایید.» گفتم : «یزدیجان تعداد بچهها زیاد و تجمع خطرناک است، اگر میتوانی صندوق را پیش ما بیاور تا یکی یکی رأی بدهیم. » قبول کرد.
ساعت ٨ صبح اولین نفری بودم که رأی خودم را به نام خدا به آقای رجایی دادم و از لطف خداوند که شامل حال ما شده بود شاکر و خوشحال بودم. شناسنامه همراه ما نبود؛ به همین دلیل معرفینامهای با امضای فرماندهی گردان میدادیم و آنها هم در مقابل به هرکدام از ما رسیدی مزیّن به مهر جمهوری اسلامی میدادند تا سند افتخاری برای ما باشد. نتیجه آرا که اعلان شد، آقای رجایی با ١٣ میلیون رأی به ریاست جمهوری انتخاب شدند.
راوی:
امیر سرتیپ غلامحسین راوندی
¤ روزهایتان در مسیر انجام تکلیف
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#خاطره #عکس
#انتخابات #شهید_جمهور
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 پشت تپههای ماهور - ۱۳
خاطرات آزاده فتاح کریمی
مریم بیات تبار
✾࿐༅○◉○༅࿐✾
بچه ها همچنان اصرار میکردند و آب میخواستند.
یکی دوتا از سربازها که دل رحم تر بودند؛ رفتند و از تانکر توی محوطه قم قمههای شان را پر کردند و آوردند. از پنجره بیرون را میدیدیم. درها که باز شد؛ بچه ها به طرفشان هجوم بردند. من هم بلند شدم و نزدیک تر رفتم. اما فقط به دو سه نفر اول چند جرعه آب رسید. چند بار دیگر قمقمه های شان را پر کردند و آوردند. این بار به تشخیص خودشان افراد را سوا کردند و به آنهایی که کم سن و سال یا مسن بودند آب دادند. آنهایی که خورده بودند؛ چند دقیقه بعد دل درد گرفتند. میگفتند آب جوش بود نه آب خوردن. تانکرها آن قدر جلوی آفتاب سوزان مانده بودند که آبشان جوشیده بود. تابستانها در منطقه از آب تانکرهای جلوی آفتاب برای حمام صحرایی استفاده میکردیم و اصلاً قابل خوردن نبود. ولی آن لحظه همان آب گرم هم غنیمت بود.
چند ساعتی آنجا بودیم. از شدت گرما فقط عرق می ریختیم و بیشتر تشنه میشدیم. حدود ساعت سه بعد از ظهر چند کامیون آمدند و جلوی سوله ها توقف کردند. کامیونها پشتشان چادر نداشتند. تقریباً پانصد نفر می شدیم. همه را به چند گروه تقسیم کردند و پشت سرهم صف بستیم.
زخمی ها را از ما سوا کردند و پشت کامیون جداگانه ای جای دادند. موقع سوار شدن به کامیون چند نفر از آن دانه درشت هایشان آستین بالا زده و آماده بودند. یکی یکی بلندمان میکردند و سوار می شدیم. خیلی ها را مثل گونی پرت میکردند پشت کامیون. برای شان مهم نبود که زخم و زیلی میشویم. موقع پرت کردن چندتا فحش هم نثارمان میکردند.
دونفر مسلح کنارمان سوار شدند و چند درجه دار با جیپ از پشت سرمان حرکت کردند. نمی دانستم کجا میرویم. آفتاب مستقیم میزد و همین طور عرق می ریختم. جاتنگ بود و برای من که وسط نشسته بودم؛ از هر طرف فشار وارد میشد. هرم نفسها به صورتم میزد و میان دیواری از گوشت و پوست گیر کرده بودم.
بلند شدم و ایستادم. نگهبان عراقی مدام با دستش اشاره میکرد و میگفت بنشینم. اول اعتنایی نکردم. وقتی دیدم دست بردار نیست به زور جا باز کردم و چهارزانو نشستم.
خستگی و گرسنگی و بیشتر از همه تشنگی امانم را بریده بود، طوری که حتى رمق نفس کشیدن نداشتم. کم کم احساس کردم که بچه ها وارونه شده اند و دور سرم میچرخند. چشمهایم سیاهی رفت و افتادم.
توی آلاچیق جلوی سنگر دراز کشیده بودم. نسیم خنکی میوزید. هر کدام از بچه ها مشغول کاری بودند. یکی پوتین هایش را واکس میزد، آن یکی اسلحه اش را چک میکرد و «ملکی هم که از بچههای تبریز بود، با صدای بلند میخواند: «کوچه لره سو سبیشم.... یار گلنده توز اولماسین....»
صدایش کردم و گفتم: آهای ملکی آب رو تو کوچه ها هدرنده، یکم بیار من بخورم. دارم از تشنگی هلاک میشم.
خندید و به حالت نظامی رو کرد و گفت: ای به چشم ، دوید و رفت طرف تانکر آب، لیوان قمقمه اش را پر کرد و آورد. دهانم را باز کردم و دستور دادم که بریزد. لیوان را نزدیک تر آورد و یک هو پاشید توی صورتم. چشمانم پر از آب شد. پلکهایم را روی هم فشردم و بازشان کردم. ابری روبرویم میلولید صدای خوش نیت را شنیدم که میگفت: «کریمی! کریمی صدامو میشنوی؟ حالت خوبه؟ بلند شو داداش!»
چند بار پلک زدم و دوباره نگاه کردم. خوش نیت سرم را روی زانویش گذاشته بود. دستش را بالا آورد و با انگشتانش چند قطره دیگر به صوردتم آب پاشید همین که چشمهایم را باز کردم لبخند محوی روی لبهایش نشست. قمقمه را نزدیک دهانم آورد و گفت که خیس شدم. هنوز منگ بودم و سرم سنگینی میکرد با ولع آب را سرکشیدم. چند قلوب خورم. آبش ولرم بود ولی با این همه خیلی چسبید و کمی حالم را جا آورد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
ادامه دارد
#پشت_تپههای_ماهور
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
حاج صادق آهنگرانمادر عاشورایی.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
🍂 مادر عاشورایی
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
بست بر روی سر عمامه پیغمبر را
رفت تا بلکه پشیمان بکند لشکر را
من به مهمانی تان سوی شما آمدهام
یادتان نیست نوشتید بیا؟ آمدهام
ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم؟
پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم
ننوشتید زمینها همه حاصلخیزند؟
باغهامان همه دور از نفس پائیزند
ننوشتید که ما در دلمان غم داریم
در فراوانی این فصل تو را کم داریم؟
ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه
نامه نامه لک لبیک اباعبدالله؟
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#نواهای_صوتی_ماندگار
#ماه_محرم
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🌹؛🌴🌹
🌴؛🌹
🌹 جنایت در خرمشهر / ۳۸
از زبان افسران حاضر در خرمشهر
┄═❁๑❁═┄
🔸 به دوستان گفتم آیا خوابیم یا بیدار؟ تا دیروز در کنار صدام می جنگیدیم. اما امروز در کنار سپاهیان اسلام دشمن او شده ایم! آن لحظات دریافتم که افراد من خود را برای شهادت آماده کرده اند. یکی از آنها به من گفت: جناب فرمانده تا دیروز تو را به فرماندهی قبول نداشتم اما امروز به تو میگویم که فرمانده منی زیرا ما را از بردگی آزاد کردی و به ساحل اسلام ناب محمدی (ص) رساندی. به او گفتم این عنایت خداوند عزوجل و اهل بیت علیهم السلام بود.
ما به همراه نیروهایی که از اصفهان آمده بودند در عملیات شرکت کردیم. آنها ترجیح میدادند که ما در خط اول حضور پیدا نکنیم. به آنها گفتیم ما مصمم هستیم به خط اول برویم.
شاید بعضی ما را متهم به مبالغه و گزافه گویی کنند. اما لازم است بگویم ارزشها و اخلاق آن رزمندگان مثال زدنی بود. مردانی به معنای واقعی کلمه بودند.
حتی در حال حاضر که این خاطرات را می نویسم از خود می پرسم: کجایند آن مردان هر یک از آنها مواظب برادر ضعیف ترش بود؛ روحیه ایثار و از خود گذشتگی در تمام کارهای کوچک و بزرگ آنها کاملاً آشکار بود. یکی از ما که زخمی شد مورد عنایت خاصی قرار گرفت و به مداوایش پرداختند.
یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب به من گفت سروان هانی امروز تو افسر ارتش اسلامی هستی. همراه ما بیا و با فرماندهان بنشین. به او گفتم میدانم در ذهن و خاطر شما چه می گذرد. به هر حال از شما تشکر و قدردانی میکنم. دوست دارم به عنوان یک سرباز اسلام و امام خمینی باقی بمانم. به این ترتیب، ترجیح دادم در کنار یک رزمنده سپاهی باقی بمانم. آنها هر ساعت از احوال ما جویا می شدند و گفتند: شما به خاطر اقدامی که کردید برای ما بسیار عزیز و محترم هستید. شما صدام و دار و دسته او را ترک کرده اید. در روز آزادسازی خرمشهر به دست رزمندگان اسلام ما جزو نیروهایی بودیم که به مرکز شهر حمله کردیم. فرمانده گردان [عراقی ] ما و فرمانده عملیات و تعداد دیگری از افسران در داخل خرمشهر اسیر شدند. وقتی چشمشان به من افتاد گفتند اگر به عراق بازگشتیم آنجا با هم تسویه حساب میکنیم. به آنها گفتم هنگامی که من این راه را در پیش گرفتم همه این مسائل را مدنظر قرار دادم. نگران سرنوشت خودتان باشید. من فکر نمیکنم راه بازگشتی برای شما باشد.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
پیگیر باشید
#جنایت_در_خرمشهر
#خاطرات_اسرای_عراقی
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂
🍂
🔻 بابا نظر _ ۲۸
شهید محمدحسن نظر نژاد
تدوین: مصطفی رحیمی
•┈••✾❀○❀✾••┈•
▪︎فصل سوم
◇ نزدیک غروب نیروهای غایب برگشتند. خودشان برای خودشان فرمانده گروهان تعیین کرده بودند. سه چهار تا شهید داده بودند. پرسیدم چه کسی به شما گفت بروید؟
گفتند: حاج آقا، لازم بود که برویم و بجنگیم.
وقتی برگشتیم صدا و سیمای مرکز خراسان با من مصاحبه تلویزیونی کرد.
نیروهای ما در دو قسمت مستقر شدند. مرکزیت گردان در روستایی قرار داشت که شب اول در آن درگیر شده بودیم. دو گروهان از نیروهایمان را با گردان نیمه مکانیزه ١٤٨ ارتش در موضع پدافندی همراه کردیم با همین گردان شش کیلومتر بعد از سوسنگرد خط دفاعی درست کرده بودیم.
◇ هنگام رفتن به دهکده سیدکریم نرسیده به سوسنگرد خبر رسید که عراقی ها به نزدیک شهر حمیدیه رسیده اند. گفتند: آیا کسی هست که به صورت داوطلب برود؟ سه نفر از افراد گروهان من نزد علی هاشمی در مرکز فرماندهی رفتند. دیدم هاشمی میگوید من چند نفر با آر.پی.جی میخواهم کـه بـه جـان تانکهای عراقی بیفتند و آنها را عقب بزنند. اگر دشمن به حمیدیه برسد، پادگان دشت آزادگان را میگیرد و اهواز سقوط خواهد کرد.
پرسیدم چند دستگاه تانک هست؟
هاشمی گفت: حدود صد دستگاه.
وقتی رسیدیم روی جاده بزن بزن بود. تانک های دشمن داخل زمینهای کشاورزی درگیر بودند. هر نفر یک آر.پی.جی و پنج شش گلوله برداشت. همراه بعضی از بچه ها اسلحه ژ سه و کلاشینکف هم بود. یکی از بچه های سپاه اهواز کم نظیر و با مهارت آر پی جی میزد. اصلاً خطا نمی کرد.
◇ شروع به زدن تانک ها کردیم. ما در میان نیروهایمان، بیشتر از صد نفر آر.پی.جیزن داشتیم. آن روز، تعداد زیادی از تانکها منهدم شدند. اما چند نفر از بهترین عزیزان رزمنده به شهادت رسیدند. ساعت دوازده شب دشمن عقب نشینی کرد و ما به حمیدیه برگشتیم. علی هاشمی خسته و کوفته نشسته بود. تا مرا دید از جا بلند شد و پرسید چند تا از بچه های ما زنده اند؟
گفتم: من میخواستم از شما بپرسم.
گفت تا الان چهار پنج نفر برگشته اند!
گفتم بگو ببینم بچه های گروه من آمده اند یا نه؟
هاشمی که چهره اش خیلی گرفته بود گفت: حاجی! بقيه نيروها شهید یا اسیر شده اند.
بیشتر از ده دوازده نفر برنگشته بودند. گفتم: کسی اسیر نشده. بچه هایی که من میشناختم به این آسانی اسیر نمی شوند. هر جــا گلوله هایشان تمام شده باشد، همانجا شهید شده اند.
◇ جریان شهادت آن سپاهی ریخته گر را گفتم و آدرس تکه های بدنش را دادم. تکه های او روی درختهای گز آنجا افتاده بود. رفتند و تکه های بدنش را آوردند.
به اهواز برگشتم تا بدن و لباسهایم خود را که آغشته به خون بچه ها بود، بشویم. خودم هنوز مجروح نشده بودم. شب را در ستاد خراسان ماندم. در آنجا تلویزیون گزارش تصویری جنگ را پخش می کرد. پیرزنی را نشان میداد که ده پانزده تخم مرغ به ستاد کمکهای مردمی آورده بود. او میگفت من فرزندی ندارم که به جبهه بفرستم ولی سه مرغ خانگی دارم و تخم مرغ هاشان را برای رزمندگان آورده ام. دیدن این گزارش آن قدر ما را به هیجان آورد که دلمان می خواست شب و روز با دشمن بجنگیم و ساعتی آرام نگیریم.
◇ بعد از این که محاصره سوسنگرد به طور کامل شکسته شد هر کدام از گردانها در منطقه ای که از قبل تعیین شده بود، به حالت پدافندی مستقر شدند. گردان ما در آن طرف رود پدافند کرد. تیپ ١٦ زرهی سمت چپ ما موضع گرفت. پشت سر او نیروهای سپاه و گردانهای نامنظم قرار داشتند. در طول مدت چهل شبانه روزی که آنجا بودیم، حتی یک شب نیروهای عراقی را آرام نگذاشتیم. به این نتیجه رسیده بودیم که باید ضربه های پی در پی خسته کننده و چریکی بر نیروهای ارتش عراق وارد کنیم هر دو شب یکبار در منطقه پدافندی خودمان به عراقی ها شبیخون می زدیم.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#بابا_نظر
نشر همراه با لینک
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 روضههای مجازی
دهه ماه محرم
(شب دوم)
توقف کاروان اهل بیت در کربلا
✾࿐༅○༅࿐✾
کیست زینب همیشه بی همتا
نور مستور عالم بالا
کیست زینب نفس نفس حیدر
کیست زینب تپش تپش زهرا
کیست زینب فراتر از مریم
روشنی بخش هاجر و حوّا
ذوالفقار علی میان نیام
اوج نهج البلاغه ای شیوا
قلمم بشکند چه می گویم
من و اوصاف زینب کبری؟
من چه گویم که گفت اربابم
حضرت عشق ، التماس دعا
می خوای مقام زینب و بفهمی؟ امام زمانش بهش گفت، زینب جان! فردا منو تو نماز شبت دعا كن، داداشت و دعا كن.
¤¤¤¤
تا حالا كه سوار برمحمل ها بودند، سایه عمو رو سرشون بود،😭 سایه داداش علی اكبر رو سرشون بود، حالا كه دارند از مركب ها پیاده میشن، صورت ها سوخته، پوست پوست شده. ای وای از بعد از این چه می كنند بچه ها؟
هر كار كردند مركب تكون نخورد:
گرفته بود زمین پایِ ذوالجناح انگار
ز شرم ِ هِی شدن و اجتناب می لرزید
هر آنچه بیشتر از نام ِ این زمین می گفت:
چه بیشتر دلی از هر جواب می لرزید
كجاست این سرزمین؟
این جا رو غاضریه میگند، این جا رو نینوا هم میگند. 😭آقا اباعبدالله فرمود: آیا اسم دیگه ای هم داره؟یه وقت یه پیرمردی گفت:آقاجان، بله، این جا رو كرببلا هم میگند. 😭
تا گفت: كرببلا. یه وقت دیدند زینب یه آهی كشید صدا زد وای دلم،
حسین جان، این چه سرزمینی است؟
یه مرتبه ابی عبدالله صدا زد:
اَعوذُ بالله مِنَ الْکَربِ وَالْبَلا😭
ادامه مطلب در کانال جانبی 👇
https://eitaa.com/joinchat/3008430653C3e0ae475b7
🍂
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
ما نبرد بی امان با خصم بی دین می کنیم
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
✧✧ ܭߊࡅ߭ߊܠܙ حܩߊܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐܢߺ ✧✧
🍂