eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.3هزار عکس
2.9هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 آنسوی خط / ۱ دفاع مقدس به روایت دشمن تالیف و تدوین: محمدامین پوررکنی •─✧✧• 🍂 •✧✧─• 🔸 فرایند یادگیری صدام در خلال جنگ صدام فرد زیرکی بود ولی فرماندهان معتقدند شخصیت کاملاً متناقضی داشت و هر چه آموخته بود حاصل تلاشهای شخصی اش بود، همان گونه که ژنرال حمدانی اشاره کرده صدام از نظر روحیات درونی‌اش همانند عربهای بادیه نشین بود. او شخصیت گیرایی داشت که اعضای گروه یا جلسه‌ای را که در آن شرکت داشت تحت تأثیر قرار می داد. ژنرال حمدانی ادامه می دهد: وقتی به کسی نگاه می‌کرد، کاملاً بر او متمرکز می گردید و چنان به چشمانش خیره می‌شد که گویی می‌خواست طرف مقابل را با نگاهش مهار کند... صدام ویژگیهای شخصیتی متعدد داشت. گاهی کاملاً زیرک و گاهی همانند کشاورز بیسواد و ساده لوحی بود. لحظه‌ای بسیار مهربان بود و لحظه‌ای دیگر رفتاری به شدت خصمانه و بیرحمانه از خود نشان می‌داد که از شیطان هم بدتر بود. گاهی بسیار بخشنده و گاهی بسیار خسیس بود. گرچه حوصله خوبی برای گوش دادن داشت، اجازه نمی داد هرکس هرچه دلش می‌خواهد بگوید و هر وقت اراده می‌کرد دیگر گوش نمی داد. بسیار جسور بود و پس از گرفتن نظرات دیگران، خود طرح نویی ارائه می‌کرد. گر چه در سطح سیاسی بازیگر تاکتیکی ممتازی بود، در سطح راهبردی ۹۹ درصد نظراتش نادرست می نمود. صدام در هنگام عصبانیت کاملاً غیر قابل پیش‌بینی بود. ژنرال مگی معتقد است وقتی کسی موضوعی را به شیوه‌یی منطقی مطرح می‌کرد به سخنانش گوش می‌کرد، ولی کسی که در حضور او حرف میزد باید [در پاسخ هایش] مراقب می بود. صدام در ابتدا نظامیان حرفه ای واقعی - حتی اگر از مهم ترین شخصیت های نظامی هم بودند را - هیچگاه مورد التفات قرار نمی داد. اما در طول جنگ به طور فزاینده‌یی فهمید که به آنها نیاز دارد و در بسیاری از مواقع به توصیه های آنها توجه می.کرد. در آغاز جنگ، صدام به شدت تحت تأثیر ایدئولوژی حزب بعث بود و به همین خاطر معتقد بود هر یک از رهبران حزب بعث همزمان می‌تواند فرمانده نظامی با کفایتی نیز باشد. بنابراین، در انتخاب فرماندهان ارشد هم به شخصیت آنها توجه می‌کرد و هم موقعیت آنها در حزب بعث برایش مهم بود. البته با تداوم جنگ و سخت تر شدن وضعیت عملیاتی در جبهه ها، صدام هر چه بیشتر به نظامیان حرفه ای متکی شد، ولی این تغییر نگرش صدام، در فرایندی طولانی و مرحله ای و به قیمت جان بسیاری از سربازانش حاصل شد. صدام در تابستان [۱۹۸۱م (۱۳۶۰ش)] خیلی زودتر از مشاوران نظامی اش فهمید که اوضاع در جبهه ها رو به وخامت است. هنگامی که افسران ستادی یا فرماندهان خطوط مقدم موفق می شدند گزارشهایی منطقی از آنچه در سلسله مراتب فرماندهی در جریان بود به صدام ارائه کنند مهره‌های نظامی اطراف او عصبانی می‌شدند! ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
26.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تا شهادت در جهادیم نماهنگی زیبا و خاطره برانگیز از دوران دفاع مقدس و حال و هوای رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل با نوحه ای بسیار شنیدنی از مداح باصفای جبهه ها حاج صادق آهنگران 🔸 این پیام انصار حسین است تا شهادت در جهادیم سر به فرمان خط امامم خون شهیدان دهد پیامم می رسد بویی خوش بر مشامم از شهید حق آید مدامم تا شهادت در جهادیم...       ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas             ◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂 امیر "صیاد شیرازی" ؛ مسئولان لشکر را دعوت کرده بود قرارگاه ؛ جشن نیمه شعبان جمعیّت را کنار زدم به صیاد برسم آن جلو مچم را گرفت و گفت: کجا؟ گفتم: یه عطره میخوام بدمش به صیاد گرفت و بو کرد... چشماشو بست و نفس عمیقی کشید: به به چه بویی داره! گذاشت تو جیبش..! گفتم : نمی ذارم ببری..! گفت: من به دردت می خورم! فردا که شهید بشم غصه می‌خوری‌ها! کوتاه نیامدم.... آخرِ مراسم رفت پیش صیاد گفت این عطر رو دوستم برای شما آورده ولی چون خیلی خوشبو بود نتوانستم ازش بگذرم... صیاد گرفت و بو کرد بعد دو دستی برگرداندش به حاج‌رضا و با لبخند گفت: تقدیم به شما سرباز امام زمان (عج). ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 دوازده روز با خدا   قسمت نهم  خاطرات مجروحیت ابوالفضل مودی                •┈••✾❀🔹❀✾••┈• صبح روز چهارم ، پنجشنبه ۶۵/۶/۱۳ این شیار کوه ، با تمام زیباییش برای من شبیه یک زندان انفرادیست ، یک اطاق شش متری ، بدون هیچ امکانات و پنجره ای ، فقط محبوس در چهار دیوار در اطراف و زمین و سقفی آبی که همیشه به هم خیره هستند و من ،هم که در این مکان هیچ کاری از دستم بر نمی آید ، نه غذایی و نه امیدی و نه ... تنها چیزی که در اینجا محبوس نیست ، افکار و تخیل من است ... اطراف زخم خارش شدیدی گرفته ، با سر انگشتان دو دست ، دوطرف ران را محکم می خارانم ، اما تاثیری نمی‌کند ، صدای آواز عربی از کوه روبرو شنیده میشود ، طاقت نمی آورم ، باید روی زخم را بازکنم و ببینم .... دستم با اکراه باند را باز می کند طاقت دیدن ندارم ، و با گوشه چشم به زخم نگاه می‌کنم ، وای ... وای... وای... دیگر تاب نمی آورم ، خداوندا باور کردنی نیست !!! ، کرمهایی که دیروز باندازه سر سوزن بودند ، تا امروز از برنج بزرگتر شده اند و با چه شدتی در هم میلولند !!!! تمام حجم زخم مملو از .... حتی الان که آن منظره بعد ۳۷ سال برایم تداعی شد ، اشکم جاری می‌شود ... با باز شدن باند و روشن شدن محیط زخم ، تمامی کرمها در لابلای ماهیچه ها ، پنهان میشوند ، باید چاره ای اندیشید ، باید کرمها را بیرون بریزم ، به اطرافم نگاه می‌کنم یک ابزاری مثل چوبی یا... آها یادم افتاد سریعا ناخانگیر را از جیبم بیرون آوردم در همین حین کاغذی از جیبم به کنارم افتاد ...بگذریم... دسته ناخانگیر را باز کردم و با دسته ی آن ، لای گوشتها و تمام قسمتهای آن که حفره حفره است را بصورت کاردکی کشیدم ، چهل یا پنجاه کرم از زخم بیرون میریزد ، و روی خاکها غلت میخورند و بدنهای لوله ای و خیس شده از چرک آنها، با خاک نرم ، ملبس میشوند . اما داخل زخم ، کرمهایی در چرک و ... حرکتهای ریزی دارد و وجود خود این چرکها ، مکانی برای پنهان شدن کرمها است .... خدایااااااااااااااا صبر بده ........ از شدت فشار دیدن .... بیحال می شوم و خوابم می‌برد .... پس از ساعتی از خواب میپرم ، روی زخم باز است ، باید سریعا آن را ببندم ، پاچه دیگر شلوار را با ناخانگیر ، بصورت یک نوار نه چندان راست بلکه کج و معوج ، آماده میکنم ، و از خاصیت کشی بودن آن استفاده کرده و محکم روی زخم را می‌بندم . چشمم به کاغذی که از جیبم بیرون آمده ، می‌افتد ، آها این نامه ایست که برادرم برایم فرستاده بود ، نامه های یک برگی ، مخصوص استفاده برای رزمندگان بدون استفاده از تمبر ، که طرف بیرونی آن عکسی از غروب جنگ ، چاپ شده با زمینه زرد و قرمز که گویای زمان گرگ و میش غروب است ، و داخل آن خط‌هایی موازی چاپ شده بمنظور اینکه نویسنده راحت در نوشتن باشد . سلام ، امیدوارم حالت خوب باشد و...... ابوالفضل جان ، جایت خالی ، امسال هم ، مثل سال گذشته ، که شما هم بودی ، به شمال رفتیم و در لحظه لحظه ی آنجا، همه یادت می کردیم ..... ان‌شاالله سال آینده اگر عمری باقی باشد ، با هم ..... اشکم جاری میشود ، به نوشته های نامه بدیده خانواده ام نگاه می‌کردم و از حروف نوشته شده گرمای خانه را حس میکردم ، حالا دیگر سفینه ای برای سوار شدن و رفتن به مقصد خانه پیدا کرده بودم و هرزگاهی ، نامه را باز می‌کردم و با نگاه به کلمات نوشته شده در آن ، در اندک زمانی خود را بین خانواده ام حس میکردم ، شاید این نامه رکورد بیشترین خوانده شدن در بین تمام نامه های دنیا را تا بحال داشته باشد..... ادامه دارد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
🍂 خاطرات زنان از دفاع مقدس راوی: خدیجه میرشکار ‌‌‍‌‎‌┄═❁🔸❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ▪︎ نخستین زنی که در جنگ به اسارت در آمد وقتی همسرم می‌خواست مرا از شهر دور کند، عراقی‌ها وارد شهر شدند. با این حال جاده هنوز در اختیار نیروهای خودمان بود. وقتی از شهر سوسنگرد بیرون رفتیم، یکی، دو نفربر و تانک عراقی همزمان با ما به آنجا رسیده بودند. عراقی‌ها به سمت ما تیراندازی کردند. با صدای بلند فریاد می‌زدم: الله اکبر، یا حسین، یا فاطمه و... عراقی‌ها لاستیک‌های ماشین را زدند و ماشین از کار افتاد. هر دوی ما به‌شدت مجروح شده بودیم. پهلوی راست من خیلی می‌سوخت. همچنان اسلحه را محکم بغل کرده بودم. عراقی‌ها که به ما رسیدند، مرا از ماشین به بیرون پرت کردند. در همین حین تفنگ از بغلم زمین افتاد. این صحنه را که دیدند فریاد می‌زدند زن نظامی، زن نظامی. زبان عربی آنها را متوجه می‌شدم. عراقی‌ها فکر می‌کردند که من نارنجک همراه دارم و می‌خواستند مرا تفتیش بدنی کنند. جیغ زدم که هیچ‌چیز دیگری همراه خودم ندارم . فریاد من باعث شد که عقب بروند. همسرم را نیز از ماشین آوردند پایین. استخوان قلم پایش زده بود بیرون و خونریزی شدید داشت. آمبولانس عراقی ما را همراه ۲ سرباز مسلح سوار آمبولانس کردند. ما را به سمت شهر العماره عراق بردند. می گفتند شما پاسدار خمینی هستید. اگر زنده رسیدید شما را بازجویی و اعدام‌ می‌کنیم. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 شرق دجله گزارش بر اساس زمان عملیات بدر ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ‍ ‍ امروز اذان صبح مشده، همه بیدار بودند. بساط نماز خوانها روی پل های خیبری پهن شده بود و ناله های آرام انها بگوش میرسید. با اذان صبح بسمت دستشویی‌های ابتکاری معلق روی اب رفتیم تا برای نماز آماده شویم. این دستشویی‌ها شش اتاقک داشت و بصورت تعادلی ساخته شده و به شکلی بود که باید وزن افراد به دوطرف تقسیم می شد. فقط خدا خدا می کردیم تا یک طرف با هم خارج نشوند و الا در آب معلق می زدیم. با همه این شرایط سخت مجبور بودیم تا تا ساعاتی دیگر که موعد حرکت ما بود، همه چیز را تحمل کنیم . ادامه دارد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ ↙️ @defae_moghadas 👈 عضویت 🍂