🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۸
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
گفتگو با حمدانی – بخش اول
گفتگو با حمدانی - بخش اول
مورای: پس از اینکه طالع الدوری از فاجعه لشکر نهم نجات یافت و حتی در جلسه محاکمه جانشین خود که تنها سه روز بود فرماندهی این لشکر را به عهده گرفته بود، آیا صدام او را در جایگاه جدیدی هم منصوب کرد؟
حمدانی: بله، او به دبیری فرماندهی کل منصوب شد. ارتباط این جایگاه با صدام مانند ارتباط سپهبد کایتل با هیتلر بود. وقتی هم به این جایگاه منصوب شد، همه کاملاً شگفتزده شدیم. این اقدام برای ارتش عراق نوعی عقبگرد بود، زیرا باید برای به کارگیری افراد با کفایت تلاش میکردیم.
مورای: مسئولیت اصلی و اقدامات روزانه دبیر فرماندهی کل چه بود؟
حمدانی: فرماندهی کل در شب حمله به ایران، یعنی ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰م [۳۱ شهریور ١٣٥٩ش] تشکیل شد و افراد ستادی بلندپایهای به نمایندگی از همه شاخههای نیروهای مسلح برای ارائه طرحهای نظامی به صدام در آن شرکت داشتند.
موراى: الدوری تا پایان جنگ در این جایگاه باقی ماند یا جایگاه جدیدی به او داده شد؟
حمدانی: او تا سال ۱۹۹۱م [۱۳۷۰ش] همچنان به کارش ادامه داد. اجازه بدهید داستانی در مورد الدوری برایتان بگویم. در اوایل دهه ۱۹۹۰م، زمانی که فرمانده یکی از لشکرهای گارد ریاست جمهوری بودم، مرخصی گرفته و با همسرم به مسافرت رفته بودم. وقتی با خودرو شخصیام در جادهای مشغول رانندگی بودم، متوجه شدم مرسدس بنز آبی رنگی که رانندهاش هم لباس آبی داشت، پشت سرم حرکت میکند. خودرو را به سمت راست هدایت کردم تا بتواند از کنارم عبور کند، ولی پس از آنکه باز هم قدری پشت سرم به حرکتش ادامه داد، هنگامی که از کنارم عبور کرد، با روشن کردن چراغهای چشمکزن از من خواست بایستم و من هم پشت سرش ایستادم.
وقتی راننده خودرو پیاده شد، متوجه شدم الدوری است. من هم پیاده شدم و با او دست دادم. الدوری گفت: "از شما میخواهم دفعه بعد که صدام را میبینی به او بگویی که درست نیست افسران لايقی مثل من بازنشست شوند." هنوز خود را فرمانده بزرگی میدانست. به او گفتم هیچ کس نمیتواند اینگونه مسائل را با صدام در میان بگذارد و بعد سوار خودرو شده به راهم ادامه دادم. وقتی همسرم پرسید که او کیست و خواستم الدوری را به اجمال برایش معرفی کنم، پاسخ دادم: "او همان کسی است که سبب مرگ یک سوم ارتش عراق شده و اکنون میخواهد برگردد تا کار نیمهتمامش را کامل کند."
دو سال پیش عزت الدوری حکم اعدام من و ده ژنرال دیگر را صادر کرد و اسم مرا چون از ایدئولوژی حزب بعث پیروی نمیکردم، در صدر فهرست ژنرالهایی که قرار بود اعدام شوند، قرار داد.
مورای: موضوع الدوری را رها کنیم و به آنچه بسیاری دیگر از افسران عراقی گفتهاند بپردازیم؛ افسرانی که در انتهای دیگر طیف تخصصگرایی قرار میگیرند. در مورد عدنان خیرالله چه میتوانید بگویید؟
حمدانی: او از نظر اخلاق و اصول [نظامی] شخص بزرگی بود و عجیب اینکه بسیاری از ویژگیهایش مخالف خصوصیات صدام بود.
خیرالله در سال ۱۹۷۸م [۱۳۵۷ش] سرهنگ بود و با به قدرت رسیدن صدام در جولای ۱۹۷۹م [تیر ۱۳۵۸ش] به سرتیپ تمامی ارتقا یافت.
مورای: او هم از ژنرالهای سیاسی بود؟
حمدانی: من عدنان خیرالله را همانگونه میبینم که بسیاری از افسران عراقی میدیدند. در طول جنگ در موقعیتهای مختلفی با او روبهرو شدم. اجازه بدهید ابتدا با زمانی که هنوز فرمانده یکی از گردانهای تانک بود آغاز کنیم و سپس به دورانی که فرمانده تیپ ۱۰ زرهی شد بپردازیم. ویژگیهای بینظیری داشت: روحیه بالا، تخصصگرایی قوی و روح نظامی. سربازان و افسرانش او را دوست داشتند و الگوی مناسبی برای دیگر فرماندهان بود. عدنان خیرالله برادرزن صدام بود و از این موقعیت برای کمک به دیگران استفاده میکرد، ولی هیچگاه رابطهاش با صدام را به گونهای به کار نگرفت که مجبور شود اصول اخلاقیاش را زیر پا بگذارد. به افراد بالادست و زیر دستش احترام میگذاشت.
┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 آهسته میآید صدا
انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام...
بال و پرم آنجاست...
قرآن جیبی، قدری از پیراهنی خاکی
یک ساعت کهنه کنار دفترم آنجاست...
دست و... خشابی خالی و...
مشتی گره کرده
عکس امام و قطعهای از
باورم آنجاست
یک قمقمه، یک فین غواصی و یک لبخند
یک یادگاری از نگاه مادرم آنجاست
مهر نمازم لای شببوها نمایان است
«یک چشمه، یک رود» از دو چشمان ترم آنجاست
حالا ببند آن چشمهای نازنینت را
تا ننگری که استخوان پیکرم آنجاست
شاعر عبدالرحیم سعیدی راد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #شعر
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 درد و اندوه در واژهها نمیگنجد، وقتی مادری با دستان لرزان، تکههای وجود عزیزش را در آغوش میگیرد. ننه مریم، اسطورهای از صبر و مقاومت، در دل خاکستر و باروت، در میان سایههای جنگ، پارههای وجود فرزندش را گرد هم میآورد.
محمد پورحیدری، شهیدی که در مسیر آزادی جان داد، و مادر، با قلبی شکسته اما استوار، او را بدرقه میکند. این لحظات، روایت عشق و ایثار، یادآور سنگینی بهای آزادی و عزتی است که بر دوش مادران این سرزمین نهاده شده است.
ننه مریم درحال جمع آوری بدن قطعه قطعه پسر شهیدش محمد پورحیدری که در ایامی بعد از آزادی خرمشهر، در حال پاکسازی بر اثر انفجار مهمات به شهادت رسید ...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 همسنگری لوطی و
نمازشبخوان
✍.. اسمش خسروان بود...
راننده ی من در روزهای جنگ 😊
بارها بهش گفته بودم ..اگه خبر شهادت یا زخمی شدنت رو بشنوم ؛حسابی برات میخندم 😊
تا اینکه در عملیات کربلای پنج زخمی شد و اتفاقا خودم رفتم بالای سرش...
و به قولم عمل کردم و با خنده احوالش رو پرسیدم ...😊
کارمند شرکت نفت بود....
سابقه اش در جنگ بیشتر از من بود..
البته حضورش فقط در عملیات ها بود...
و با تموم شدن عملیات خسروان هم غیبش میزد..
از هر حربه ای برای گرفتن پایان ماموریت استفاده میکرد...
بعد از عملیات بدر که مانع از رفتن اش شدم از یه حربه عجیب استفاده کرد..که بماند....😉
من هم ناچارا برای حفظ آبرو بهش پایانی دادم..📩
تا اینکه قبل از عملیات والفجر هشت. دوباره برگشت...
آدم عجیبی بود..
به قول امروزی ها اُپِن ...😊
و به قول دیروزی ها کمی دریده ...😊
فرستادمش سنگر بیژن کنگری ...
فردی که از نماز شبش نمیگذشت و تمام مستحباتش بجا بود...
هنوز مدتی از همسنگری شون نگذشته بود که
یه شب دیدم بیژن کنگری با داد و فریاد وارد سنگرِ فرماندهی شد و ابراز نارضایتی شدید از معاشرت و همسنگری با خسروان گله ها کرد...!!!😊
کنگری میگفت: قطعا اگر ما در جنگ عدم فتح داریم... یه علتش خسروان است....😠
خلاصه قانع اش کردم که مدارا کند.
طبیعی بود ...
بیژن اهل تهجد بود ..
شبا که برای نماز بیدار میشد..
خسروان داد می زده ..
برادر ما میخواهیم بخوابیم 🤒
اگر ریا کاری نیست برو بیرون نماز بخوان
مثل مولا علی....
اگر نه در سنگر مزاحم خواب ما نشو. ..😴
خلاصه گذشت تا عملیات والفجر هشت شد...
👇👇👇
🍂
🔻 شب دوم عملیات؛
ما می بایستی خودمون رو با خودروی جیپ ،به منطقه ای در انتهای اروند رود میرساندیم...
تا شبانه بوسیله هاورکراف ما رو به فاو ،
انتقال دهند..
سر شب راه افتادیم...
از نخلستان های آبادان در دل تاریکی شب و با چراغ های خاموشِ جیپ حرکت کردیم..
توی تاریکی مطلق، بین راه
ماشین خراب شد 😱
همه معادلات ما بهم خورد...
از رفتن و رسیدن به سر قرار ناامید شده بودیم
به یکباره خسروان ادعایی کرد😳
گفت نگران نباشید ...☝️
من الان ماشین رو تعمیر میکنم...😏
ناگفته نماند که اهل امور فنی بود ...
جعبه آچار را برداشت و یه راست رفت زیر ماشین...
کاملا حرفه ای و سریع دیفرانسیل ماشین رو باز کرد و تعمیر و دوباره سرجاش گذاشت...
یه مرتبه گفت:
ماشین تعمیر شد..
حرکت کنیم.😊
ما هم متعجب و متحیر از کاری که کرده بود.😳
راه افتادیم و
به موقع هم تونستیم سر قرار برسیم...
صبح در فاو بودیم ....
و به لطف خسروان 😊 در عملیات هم شرکت کردیم...
نزدیکی های ظهر بود که خسروان و کنگری رو دیدم که گوشه ای ایستاده و طبق معمول مشغول صحبت و بگومگو بودند...
از بیژن اصرار....
از خسروان امتناع.....
وقتی قضیه رو جویا شدم...🤔
بنظرتون چه میگفتند...... !!!؟؟؟
بیژن به خسروان اصرار میکرد که تو رو جون هر کی دوست داری بیا و قبول کن که
همه ی ثواب های نماز شب هایم برای تو....
وثواب تعمیر ماشین..
در دل تاریکی شب..
و جا نماندن ما از عملیات برای من......😶😶
و خسروان زیر بار نمیرفت که نمیرفت 😂
میگفت:
ثواب نماز شب های تو رو چیکارش کنم آخه
یه چیزی بگو که بدرد دنیایم بخوره😂
ببینید من در جنگ با کی ها سر میکردم🤔
▪️کاظم فرامرزی
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
@defae_moghadas
🍂
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۱
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ آسمان روشن از مهتاب بود و ابرهای اسفندماه در این نور لطفی دیگر داشتند. از مجلس دعای کمیل بیرون آمده بودیم؛ دیگر خبری از سوز زمستان نبود. سوار اتوبوس شدیم. من بودم و حبیب. گفت:
«راستی مهدی، بالاخره میآیی اردوی عید یا نه؟»
دلم لرزید. گفتم: «آمدن که آره، اما نمیدانم با چه کلکی از خانه بزنم به چاک.»
حبیب لحظهای به فکر فرو رفت. بعد از دعای کمیل، چقدر روحانی به نظر میرسید! گفت: «من پیاده میشوم، فردا توی انجمن میبینمت.» و مرا با خیال رفتن به اردوی تفریحی-نظامی عید تنها گذاشت.
اولین اعزام
اولین بار که لباس فرم و پوتین پوشیدم، خودم را شبیه رزمندهها دیدم. دل توی دلم نبود. یک هفته تمام دویدیم و تمرین کردیم؛ هفتهای که خیلی زود گذشت. از آن پس، لحظهای از فکر جبهه رفتن غافل نشدم، مخصوصاً وقتی بچهها یکی یکی اعزام میشدند. فقط من مانده بودم. تابستان که از راه رسید، دیگر جای درنگ نبود، اما امکان رفتن از طریق بسیج هم نبود؛ یعنی خانواده اجازه نمیدادند. ناگهان ذهنم روشن شد؛ هلال احمر!
دومین اعزام
اوایل سال ۱۳۶۴ بود. تا آن زمان درسهایم را خوانده بودم و با هلال احمر هم همکاری داشتم. همان سال، پس از پایان تحصیل، آهنگ رفتن ساز کردم، به بهانه خدمت در روستاها. همراه با علی زارعپور، حاجی نوری، حسن طیار و مسعود حاجبی راه افتادیم. سوار قطار شدیم و طعم بدرقهای صمیمانه را چشیدیم. هنگام بدرقه، جمعی از مدیران و دبیران حضور داشتند. قطار آهسته حرکت کرد و ما را از زادگاهمان دور کرد.
دو نفر از رزمندگان به کوپهی ما آمدند. یکی از آنها آقای ملتجایی بود، اسیری که آزاد شده بود. هفت نفری نشستیم به گفتوگو و از هر دری سخن گفتیم. در ایستگاه راهآهن تهران، با ارائه حکم، بلیت تهیه کردیم. ماه رمضان بود و با آنکه مسافر بودیم، ملاحظۀ خوردن و نوشیدن را میکردیم. من و علی در تهران مانده بودیم و بچهها برای زیارت به قم رفتند.
عصر سوار شدیم. بین راه، علی که از خاطرات جبهه میگفت، من رایحهی جبهه را حس میکردم و خود را در صف رزمندگان میدیدم، آنان که برای دفاع از شرف و فضیلت پیش میروند…
در یکی از عملیاتها، در حال گریز بودم که پایم به سنگی خورد و محکم زمین خوردم. درست همان لحظه خمپارهای کنارم اصابت کرد و منفجر شد. از موج در امان ماندم و تنها چند ترکش خوردم. اگر زمین نخورده بودم، حتماً شهید شده بودم.
چشمم میسوخت. علی گفت: «ساکها را بردارید.» پرسیدم: «کجا میرویم؟»
با خونسردی جواب داد: «گردان امام حسین.»
پشتم لرزید. این ماییم که به گردان امام حسین میپیوندیم تا کنار او بجنگیم؟! شب… باد بیرون… چراغ خوراکپزی درون چادر… و گرمای چهلوپنج درجه! فردای آن روز هر شش نفرمان موهایمان را از ته تراشیدیم. مدتی ما را «شش کچل» میگفتند!
چند روزی گذشت تا اینکه ناگهان موتورسواری دم در چادر سبز شد و گفت: «بیایید ستاد، آقای کبیری کارتان دارد.» به سرعت خودمان را رساندیم. برادر کبیری بیمقدمه گفت: «شما اخراجید.» و ادامه داد: «چرا خودسرانه گردان تشکیل دادهاید؟» تا بیاییم بفهمیم قضیه چیست، به هر کدام لیوانی شربت خنک دادند!
قرار شد به گردان مالک اشتر برویم. آموزش آنجا سخت و طاقتفرسا بود. روزها، شبها، شوخیها، آموزشها و دعای کمیل سپری میشد. یک شب ما را برای پیادهروی بردند. همه تشنه، خسته، خوابآلود بودیم.
مدتی بعد، ما را به سد دز بردند؛ کنار سد، تپهای بلند بود که آنجا چادر زدیم. آموزش شنا، تمرینات سخت و شبهایی که تا صبح در آب میماندیم، بخشی از روزهای ما بود. غذایمان بیشتر ماست و نان خردشده با کشمش بود. این آموزش حدود بیستوهشت روز طول کشید تا اینکه روزی گفتند: «بساطتان را جمع کنید. داریم به دزفول میرویم.»
در مسیر، از روستایی عبور کردیم و به بچههای روستا بیسکویت و شکلات دادیم. رسیدیم به ایستگاه صلواتی از آنجا به گردان رفتیم و چند روز استراحت کردیم روزی که اسلحه و کوله پشتی و ظرف آب تحویل گرفتیم به خودمان گفتیم که انگار بوی عملیات میآید.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
این خاطرات زیبا و خواندنی از کتاب باغ ملکوت انتخاب شد و در ادامه به بخش های عملیاتی و اسارت و جریان های متفاوت در عراق خواهیم رسید
ان شاءالله با دعوت دیگران به کانالهای ارزشی بتونیم فرهنگ جامع ایثار و جهاد رو در جامعه نشر بدیم
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 امام جواد علیه السلام :
هر جا کم آوردی
به سوی امام حسین علیه السلام
فرار کن..
🖤 یا امام رئوف!
در ماتم شهادت فرزند گرامیات، امام جواد (ع)، دلهایمان غرق در اندوه است. مظلومیت و غربت ایشان، داغی بر دل شیعیان گذاشت که جز مهر و لطف تو، درمانی ندارد.
به پیشگاهت تسلیت عرض میکنیم،
باشد که در پناه نگاه مهربان تو، از این غم تسلّی یابیم.
السلام علیک یا جوادالائمه (ع)
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #نماهنگ
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂