کسب رتبه اول شبکههای اجتماعی و پیامرسان در "نهمین جشنواره ملی تولیدات هنری فانوس، توسط سازمان هنری و سینمایی دفاع مقدس و مقاومت، افتخاریست که کانال حماسه جنوب آن را به لطف خدا و به برکت خون پاک شهدا و ایثارگران دریافت کرده است.
این موفقیت، بیش از آنکه نشانی بر سینه ما باشد، ادای دِینی است به مردانی که حقیقت حماسه را در میدان نبرد نوشتند؛ آنان که با ایمان، غیرت و ایثارشان، روایت امروز ما را ممکن کردند. هر چه در این کانال منتشر میشود، بازتابی از نور همان مجاهدانی است که در سختترین لحظات، قامت ایستادگی را معنا کردند.
سپاس ویژه از مخاطبان عزیز و همراهان همدل که با حضور گرم، پیامها و نظرات ارزشمندشان، مسیر روایت را زنده، پویـا و اثرگذار نگه داشتهاند. این تندیس، یادگار تلاش مشترک ما و شماست؛ راهی که با هم آغاز کردیم و با هم ادامه خواهیم داد.
با تشکر و سپاس
ادمین کانالهای حماسه جنوب
@defae_moghadas
🍂 نورالدین، پسر ایران ۱۴
خاطرات
سید نورالدین عافی
معصومه سپهری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ پس از آزادسازی جادهٔ میاندوآب ـ مهاباد، طرح آزادی «بوکان» نیز در همان روزها آغاز شد. بوکان شهری مهم و راهبردی بود. جادهای که از بوکان به میاندوآب و سپس تبریز میرسید، بهدلیل حضور نیروهای کومله بسته شده بود و پاکسازی آن مسیر و خودِ شهر کاری دشوار و حساس به شمار میرفت.
نیروهایی از پیشمرگان کردِ بوکان، سپاه میاندوآب، سپاه مهاباد و یگانهایی از ارتش برای این مأموریت سازماندهی شدند. قرار بود پیش از حرکت ما، هواپیماها پایگاههای کومله را در بوکان بمباران کنند. میدانستیم بوکان بزرگترین مرکز سازماندهی کوملههاست و حملهٔ هوایی میتواند نقش تعیینکنندهای داشته باشد.
صبح روز موعود، همهٔ نیروها آمادهٔ حرکت بودند. در تپههای مشرف به شهر مستقر شدیم و نگران بودیم که مبادا حملهٔ هوایی انجام نشود. هرچه زمان میگذشت اضطرابمان بیشتر میشد. متأسفانه خبری از بمباران نشد و ناچار شدیم تنها با اتکای نیروی زمینی، عملیات را در زمان مقرر آغاز کنیم.
شدیدترین نبردها در تپهها و حاشیهٔ شهر رخ داد؛ نبردی سخت که دو روز ادامه یافت. روز سوم وارد شهر شدیم. جنگ شهری از جهاتی دشوارتر بود؛ ما همیشه میترسیدیم تیرمان به غیرنظامیان بخورد، اما دشمن چنین ملاحظهای نداشت. حتی بدشان نمیآمد تعدادی غیرنظامی کشته شوند تا از آن بهرهبرداری تبلیغاتی کنند و حمایت بیشتری جلب نمایند.
بهمحض ورود به بوکان فهمیدیم کوملهها در نقاط مختلف شهر پایگاه دارند؛ همانطور که ما در مهاباد پایگاههای متعدد داشتیم. نیروی آنها در نبرد دو روزه تحلیل رفته بود و پاکسازی شهر زمان زیادی نگرفت. پس از آزادی بوکان و جادهٔ کرمانشاه ـ بوکان ـ میاندوآب، همراه گروه ضربت به مهاباد بازگشتم.
روزهای پایانی شهریور ۱۳۶۰ (سپتامبر 1981) در مرخصی بودم. ابتدا به خیابان پاستور رفتم سراغ دوستم ابوالفضل بازارچی. آن روز جمعه بود؛ همان روزی که سالها پیش برای اولین بار در نماز جمعه با او آشنا شده بودم. نزدیک ظهر بود و قصد داشتیم به نماز جمعه برویم. بعد از نماز هم میخواستم به خانهٔ برادرم بروم که برای ناهار دعوتم کرده بود.
ابوالفضل گفت مدتی است نماز جمعه در بازار برگزار میشود. با هم به سمت بازار راه افتادیم و پیش از نماز، به ساندویچی ابتدای خیابان بازار رفتیم. در تمام مسیر من از درگیریهای کردستان میگفتم و او گوش میداد یا سؤال میپرسید. دو سال از من کوچکتر بود و تا کلاس سوم راهنمایی شاگرد ممتاز، اما خودش میگفت:
«دیگه نمیتونم درس بخونم. بوی جبهه به دماغم خورده…»
سعی میکردم قانعش کنم درسش را رها نکند و یکی دو سال بعد به جبهه بیاید، اما او جواب میداد:
«بیانصافیه! شما اونجا وسط آتیش باشید و ما اینجا…»
به محل نماز رسیدیم. پرسیدم چرا کسی مردم را بازرسی نمیکند؛ تعجب کرد و شانه بالا انداخت. شاید فکر میکرد هرکس اینجاست برای نماز آمده و نیازی به بازرسی نیست. اواخر خطبههای آیتالله مدنی رسیده بودیم و صفها پر میشد. با خودم گفتم حضور در کردستان مرا به همهچیز محتاط و مشکوک کرده است.
نماز جمعه اقامه شد. در فاصلهٔ دو نماز، چون نتوانسته بودم خطبهها را گوش کنم، سریع بلند شدم تا نماز ظهرم را بخوانم. در قنوت بودم که صدای مهیبی آمد. چند ثانیه گیج شدم؛ انفجار، آن هم در نماز جمعه؟!
ناگهان غوغا شد. نماز را قطع کردم و همراه سیل جمعیت به سمت محل انفجار دویدم. اوضاع آشفته بود. جزو اولین کسانی بودم که به صف اول رسیدم. امام جمعهٔ محبوبمان، آیتالله مدنی، غرق در خون و پارهپاره بر محراب افتاده بود. فرد دیگری نیز کنار ایشان نقش بر زمین بود.
این نخستین بار نبود که پیکر شهیدی را با آن وضع میدیدم، اما شهادت آیتالله مدنی در محراب نماز، روحم را بههم ریخت. صدای شیون و فریاد از هر سو بلند بود. شیشههای مغازههای پشت جایگاه شکسته بود و تکههای بدن شهید در اطراف محراب پخش شده بود. با چشمانی اشکآلود نایلونی برداشتم و هرجا تکهای از پیکر مطهر میدیدم جمع میکردم.
در همین لحظه از پشتبامها تیراندازی شروع شد. مردم وحشتزده میدویدند. به سمت همان ساندویچی رفتم تا شاید ابوالفضل را پیدا کنم. در راه به دو جوان مشکوک شدم. حالشان غیرعادی بود. تا پرسیدم «اینجا چه کار دارید؟» ناگهان به زنی که از آنجا میگذشت اشاره کردند و فریاد زدند: «این زن مسلحه!»
یک لحظه خام شدم. تجربهٔ زیادی هم نداشتم. به سمت زن برگشتم و او را متوقف کردم تا خانمها برسند و بازرسی کنند. در همین فاصله آن دو جوان فرار کردند. دنبالشـان رفتم اما اثری از آنها نبود.
آنقدر پریشان بودم که دیگر نتوانستم در جمع بمانم. راهی خانهٔ برادرم شدم. در مسیر دیدم هوا ناگهان دگرگون شد؛ باد شدید و غبار غلیظی برخاست. در روزی مثل ۲۰ شهریور، آن هم در تبریزِ گرم، این طوفان عجیب بود؛ انگار نشانهای فراتر از طبیعت داشت.
وقتی به خانه رسیدم، همه از حال و روزم فهمیدند اتفاقی افتاده. خبر شهادت آیتالله مدنی را گفتم و همه منقلب شدند. سفرهٔ مهمانی برادرم دستنخورده ماند.
روز بعد، در مراسم تشییع شهید مدنی، در خیابان فردوسی پیشاپیش گروه خانمها حرکت میکردیم. مردی را دیدم که کنار خانمها راه میرفت. گفتم:
«لطفاً از پیادهرو حرکت کنید.»
گفت: «نمیرم. اگر نرم چی میشه؟»
گفتم: «چیزی نمیشه، اما بهتره شما برید پیادهرو.»
جواب بیربطی داد. همان لحظه یکی از ماشینهای سپاه را دیدم و موضوع را گفتم. مرد دستپاچه شد و در بازرسی بدنی از او یک قبضه اسلحهٔ کمری پیدا کردند؛ منافقی که خودش را لو داده بود.
در ادامهٔ مسیر، به بازار رسیدیم؛ جایی که محل استقرار گاریها و طبقفروشها بود. ناگهان بین خانمها ولولهای افتاد. زنی به طرفم آمد و گفت:
«برادر! یک آقایی چادر سرش کرده و قاطی خانمهاست!»
با کمک نیروهای سپاه آن محدوده را محاصره کردیم. با همکاری دو خانم، افراد یکییکی بازرسی و خارج میشدند تا اینکه مردی با دامن زرد و چادر پیدا شد. بیش از چهار پوند تیانتی همراهش بود. او را تحویل دادیم و فهمیدیم در بخشهای دیگر هم موارد مشابهی رخ داده. بعداً شنیدم حدود ۲۰ نفر از منافقین آن روز دستگیر شدند.
پس از تشییع و نماز، پیکر مطهر آیتالله مدنی به قم منتقل شد. به خانه برگشتم و اصلاً دلم نمیخواست در شهر بمانم. پیش از پایان مرخصی، همراه نیروهایی که به مهاباد اعزام میشدند حرکت کردم. در مسیر با چند نفر آشنا شدم: کریم، ستاری، حاج یوسف رنجبرا و…
ادامه دارد
#نورالدین_پسر_ایران
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صدای شهید تهرانی مقدم .
الهی !
میدانیم که قادر مطلق تویی
الهی میدانیم که همه امور در دست توست
پروردگارا
دشمنان خودت را به دست ما مجازات کن...
#کلیپ
@defae_moghadas
مشاور رضا پهلوی در دیدار با زلنسکی چه کسی است؟
فردی که در سمت راست تصویر مشاهده می کنید؛ جاستین فورسایت است عضو سابق یونیسف که در سال ۲۰۱۸ به علت رسوایی اخلاقی و آزار جنسی زنان در دوران کاری خود، از این سازمان کنار گذاشته شد
@defae_moghadas
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 پهلوی صهیونیسم، یک روح در ۲ بدن؛ وقتی ناگهان تمام دروغها در یک قاب آشکار شد!
@defae_moghadas
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شخصیت شناسی رضا پهلوی به روایت دربار!
احمد علی مسعود انصاری، مشاور سابق پهلوی:
🔺رضا پهلوی نوکر اسرائیل است و هیچ پشتوانه جدی در میان مردم ندارد؛ او حبابی است که اینترنشنال و منوتو بزرگش کردهاند و این را آمریکا و اسرائیل به خوبی میدانند.
🔺با شناختی که از پهلوی دارم، او برای ده هزار دلار حاضر است خون انسانها ریخته شود؛ او برای رسیدن به پادشاهی، حاضر است همه چیز را فدا کند.
@defae_moghadas
🍂 ظهور و سقوط / ۴
سلطنت پهلوی
ارتشبد حسین فردوست
⊰•┈┈┈┈┈⊰•
🔹 امیر اکرم و من
در آن زمان، ولیعهد پیشکاری داشت به نام چراغعلیخان امیر اکرم؛ عموی رضاخان، که در تهران چهارراهی نیز به نام او شناخته میشد. امیر اکرم پس از وزیر دربار (تیمورتاش) دومین مقام مهم دربار به شمار میرفت. در آن دوره، اعضای دربار رضاشاه یونیفورم مخصوصی میپوشیدند: روی آستین وزیر دربار چهار خط بود، امیر اکرم که یک درجه پایینتر بود سه خط داشت، ردههای بعدی دو خط و یک خط، و کارمندان ساده بدون خط.
با وجود مقام بالای امیر اکرم، او حق دخالت در امور ولیعهد را نداشت؛ زیرا رضاخان معتقد بود خانم ارفع در تربیت ولیعهد مؤثرتر است و برخلاف امیر اکرم، کسی را ندارد که بخواهد به نفع او سوءاستفاده کند. امیر اکرم اما چنین افرادی داشت و میکوشید آنها را وارد زندگی ولیعهد کند.
او نوهای داشت به نام ناصر؛ نام خانوادگیشان ابتدا «پهلوی» بود و بعدها «پهلوان» شد. امیر اکرم اصرار داشت ناصر را به خانهٔ ولیعهد بیاورد و با محمدرضا دوست کند. اما ناصر پسربچهای تنبل و درسنخوان بود و خانم ارفع از او خوشش نمیآمد.
روزی که امیر اکرم ناصر را به ساختمان ولیعهد آورد، خانم ارفع فوراً نزد رضاخان رفت و موضوع را گزارش داد. رضاخان بیدرنگ آمد و آن پسر ششهفت ساله را با عصبانیت تهدید کرد:
«اگر دوباره این طرفها پیدایت شود، با همین عصا خردت میکنم!»
پسرک گریخت و از آن پس، امیر اکرم با من دشمن شد؛ با من که کودکی بیدفاع بیش نبودم.
طبق دستور رضاخان، من هر روز همراه ولیعهد از کلاس بیرون میآمدم؛ مدتی بازی میکردیم و سپس درس حاضر میکردیم. رضاخان تقریباً هر روز بیخبر سر میزد و همیشه ما را در حال درس خواندن میدید. مرا به نام کوچک صدا میزد و میگفت:
«حسین، همینطور ادامه بده.»
و رضایتش را با کلام یا اشاره نشان میداد.
تهدید امیر اکرم در فرحآباد
در یکی از تابستانها، ولیعهد را به فرحآباد فرستاده بودند. من هم پیاده خودم را به آنجا میرساندم و معمولاً همانجا میماندم. یک روز که در باغ تنها بودم، ناگهان امیر اکرم نزدیک شد و با خشم گفت:
«برو خانهات! دیگر اینجا پیدایت نشود، وگرنه سروکارت با من است!»
و تهدید کرد که چیزی به ولیعهد نگویم.
من پیاده به خانهمان در خانیآباد برگشتم. هنوز یک هفته نگذشته بود که یکی از مستخدمان دربار به خانهمان آمد و گفت ولیعهد میپرسد چرا نمیآیی. ماجرا را گفتم و او نیز به ولیعهد رساند. ولیعهد موضوع را با رضاخان در میان گذاشته بود و رضاخان دستور داده بود امیر اکرم را مدتی از کار برکنار کنند.
از آن پس، جایگاه من در دربار تثبیت شد و همه میدانستند که پشتیبان من خود شاه است؛ چون میتوانستم از نظر درسی به پسرش کمک کنم.
ماجرای موتورسیکلت
این وضع ادامه داشت تا زمانی که ولیعهد صاحب یک موتورسیکلت شد. من هم به آن علاقه پیدا کرده بودم، اما ولیعهد اجازه نمیداد از آن استفاده کنم. یک روز بیاجازه موتورسیکلت را برداشتم و به خانه بردم و دیگر به دربار نرفتم.
چندی بعد، دوباره کسی به دنبالم آمد و مرا به کاخ برد. تابستان بود و مقر رضاخان در سعدآباد. وقتی رسیدم، دیدم رضاخان روی تنهٔ درختی نشسته است. پرسید:
«کجا بودی؟ رفته بودی پهلوی ننهجونت؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «نه، اینجا بمان. اینجا خوب است. مسئلهٔ موتورسیکلت هم مهم نیست. شاید برای ولیعهد موتورسیکلت نو بگیرم و این کهنه را به تو بدهم.»
این ماجرا هم تأثیر منفی بر وضع من نگذاشت. اغلب وقتی در باغ با محمدرضا بازی میکردیم، رضاخان بالای سرمان میآمد. این روند تا زمان سفر ولیعهد به سوئیس ادامه داشت.
پیگیر باشید..
#تاریخ_شفاهی #فردوست #کتاب
@defae_moghadas