eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
3هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 عملیات خیبر شناسایی و توجیه سردار سرلشکر احمد سوداگر ‌‌‍‌‌‌┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ بعد از عملیات والفجر مقدماتی ما قضیه‌ی اطلاعات و عملیات را بسیار جدی می‌گرفتیم و خیلی با احتیاط عمل می‌کردیم. مثلاً در عملیات‌های بعد ۱۰ تا ۱۵ روز مانده به عملیات، اهداف برای فرماندهان شرح داده می‌شد و نیروها زمان عملیات توجیه می‌شدند تا حساسیت دشمن زیاد نشود. مثلاً پس از پایان کار قرارگاه نصرت وقتی قطعی شد که منطقه‌ی هور برای عملیات مناسب است و می‌توان در این محل به دشمن حمله برد؛ تعدادی از بچه‌های اطلاعات یگان‌ها را جمع کردیم و اصل کار را به آن‌ها انتقال دادیم و مسیرهایی به آن‌ها واگذار شد. به همین ترتیب لشگرها توجیه شدند و هم‌زمان مانور عملیات خیبر طرح‌ریزی شد که کدام یگان‌ها در کجا قرار بگیرد. آن وقت نیروها به محل فرستاده می‌شدند و ۱۰ روز مانده به عملیات، تیپ توجیه می‌شد و ۵ روز مانده گردان‌ ها توجیه می‌شدند و ۲یا ۳روز قبل از عملیات مابقی نیروها. سوم اسفند/عملیات خیبر @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂  نورالدین، پسر ایران ۱۶ خاطرات        سید نورالدین عافی معصومه سپهری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ ما ۲۳ نفر بودیم که شش نفر از نیروهایمان از پیشمرگان کرد بودند. مسئولیت این گروه کمین با من بود. قرار بود شب حرکت کنیم و نزدیک طلوع آفتاب وارد عمل شویم. در ابتدای شب از کنار نیروهای مستقر در تپهٔ شهید مهدی‌زاده به سمت هدف تعیین‌شده حرکت کردیم. مدتی بود که تپه را به ژاندارمری تحویل داده بودند و آنها نمی‌توانستند آن‌طور که باید جلوی دموکرات‌ها بایستند. وقتی به آنها رسیدیم پرسیدند: «کجا می‌رید؟» گفتیم هماهنگ شده و برای کمین جلو می‌رویم. جوابشان خونم را به جوش آورد: «برید، اما اگه درگیر شدید انتظار کمک و ارسال نیرو از طرف ما نداشته باشید.» بعد هم پیشنهاد دادند به‌جای رفتن روی تپهٔ مقابل، در ده مجاور کمین بزنیم. گفتم: «اگه بریم جایی که شما می‌گید، دموکرات‌ها میان سر کار خودشون بدون اینکه ما ببینیم‌شون.» اما آنها روی حرف خودشان بودند. ناراحت شدم و با بی‌سیم اطلاع دادم که اینها می‌گویند نه نیرو می‌دهیم، نه منور می‌زنیم، نه کمک می‌کنیم؛ اما اگر از اینجا بروید هر کاری بتوانیم می‌کنیم. ستاد دستور داد با آنها هماهنگ باشیم. من که قبلاً در تپهٔ شهید مهدی‌زاده بودم و محیط اطراف را می‌شناختم، می‌دانستم جای خوبی برای درگیری نیست؛ هم احتمال تیراندازی اشتباهی زیاد بود و هم امکان بالا کشیدن نیرو از روستا وجود نداشت. با این حال دستور را اطاعت کردیم. به نیروها تأکید شده بود سکوت کامل را رعایت کنند و تا می‌توانند فشنگ، نارنجک و آرپی‌جی بردارند. من در ابتدای ستون حرکت می‌کردم و بی‌سیمچی پشت سرم بود. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که احساس کردم چیزی در تاریکی حرکت می‌کند. خیره شدم اما چیزی ندیدم. یاد آقاجان افتادم؛ وقتی بچه بودم و شب‌ها با او به باغ می‌رفتم، گاهی خیال می‌کردم چیزی از مقابلم رد شد و او می‌گفت: «نه، چیزی نیست… خیال کردی.» این‌بار هم به خودم گفتم شاید خیالاتی شده‌ام. اما چند قدم جلوتر دوباره همان حس تکرار شد. منطقه حساس بود و نمی‌توانستم مثل گذشته از کنار این حس بگذرم. مسیر ما کانالی بود که به روستا می‌رسید. تصمیم داشتم در طول کانال به تناوب نفر بگذارم تا در درگیری احتمالی نیروهای خودی همدیگر را نزنند. خواستم برگردم و یک نفر را بگذارم که ناگهان کسی از سمت غرب کانال بیرون پرید و اسلحه‌اش را روی سینه‌ام گذاشت. خشکم زد. لولهٔ اسلحه به سینه‌ام چسبیده بود. پنج شش ثانیه بی‌حرکت ماندم؛ در حالی که اسلحهٔ خودم آماده بود، ضامنش را قبلاً آزاد کرده و روی رگبار گذاشته بودم و انگشتم هم روی ماشه بود. اما در آن چند ثانیه هیچ کاری ازم برنمی‌آمد. چشمم به آن دموکرات بود که آماده بود کارم را تمام کند. ماشه را کشید… اما اسلحه‌اش شلیک نکرد! در یک لحظه به خودم آمدم. ماشه را فشار دادم و با اولین گلوله نقش زمین شد. صدای تیر درگیری را آغاز کرد. معلوم شد دموکرات‌ها قبل از ما به روستا آمده و کمین زده‌اند. از فکر اینکه آن کسی که ما را آن‌طور بدرقه کرد از این قضیه خبر داشته، خونم به جوش آمد. خوشبختانه فهمیدم سمت صخره‌های انتهای کانال کسی نیست. به بچه‌ها گفتم سریع خودشان را به آن سمت بکشند؛ تخته‌سنگ‌های بزرگی بود که پناه خوبی برایمان می‌شد. گرچه درگیر بودم اما حالم بد بود؛ هنوز حس فشار لولهٔ اسلحه روی سینه‌ام را فراموش نکرده بودم. برای اولین بار فهمیدم ترسِ ابتدای درگیری چطور می‌تواند دست و پای آدم را ببندد. به بی‌سیمچی که نزدیکم بود گفتم: «به نیروهای پشت سر بگو در حال تیراندازی عقب بکشن.» گفت: «من نمی‌رم.» نفر دیگری هم گفت: «منم نمی‌رم.» اما خبر عقب‌نشینی به بقیه رسید و کم‌کم عقب کشیدند، در حالی که ما سه نفر درگیر بودیم. دموکرات‌ها جلو می‌آمدند. خواستم به آن دو نفر بگویم جای‌شان را عوض کنند تا دشمن نتواند محل دقیق ما را پیدا کند، اما تا برگشتم دیدم یکی از دموکرات‌ها از پشت سنگ‌ها نزدیک می‌شود. سریع نارنجکی انداختم و کارش تمام شد. به بی‌سیمچی و نیروی آبعلی گفتم نارنجک‌هایشان را بگذارند و عقب بروند. باز هم گفتند: «ما می‌مانیم.» گفتم: «اینجا فقط باید یک نفر بماند تا دو نفر دیگر عقب بروند.» بالاخره راضی‌شان کردم. نارنجک‌ها را گذاشتند و رفتند. برای لحظاتی کاملاً تنها شدم. ترسِ اول درگیری هنوز در تنم بود و حالا تنهایی هم اضافه شده بود. نارنجکی انداختم و چند قدم عقب رفتم. دموکرات‌ها سرعت گرفته بودند. دو نارنجک دیگر انداختم و باز عقب رفتم. حدود ۳۰۰ متر با تپهٔ شهید مهدی‌زاده فاصله داشتم و این مسیر را با خوف و رجا و با کمک مهمات اضافه‌ام آرام‌آرام عقب کشیدم تا به بقیه رسیدم.
اولین کاری که کردم این بود که رفتم سراغ همان کسی که ما را به کمین دشمن فرستاده بود. دستش رو شده بود و من هم منتظر صبح بودم. با روشن شدن هوا، آرامش بر دشت نشست. ما با دو زخمی به ستاد برگشتیم و آن نیروی خائن را تحویل اطلاعات سپاه دادیم. طولی نکشید که به خیانتش اعتراف کرد. آن روز آمار تلفاتمان را در میان مردم زیاد اعلام کردیم؛ ترفندی که جواب می‌داد. وقتی ما آمار شهدا و مجروحان را بالا می‌گفتیم، ضدانقلاب مجبور می‌شد آمار واقعی خودش را اعلام کند. همان روز اعلامیه دادند و معلوم شد شش نفرشان در کمین شبانه کشته شده‌اند. بعد از این جریان پیش برادر صالح، فرماندهٔ عملیات سپاه کردستان رفتم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ساخت تجهیزات ضد شیمیایی ۱ شاهکاری دیگر برای عملیات خیبر @defae_moghadas
🍂 یادش بخیر! آسمان کرخه ✨ ... و خیره نگریستن به آسمان پر ستاره آن، که چقدر لذت بخش بود! ✨ ✨گویا ستاره ها به زمین آمده بودند تا بچه ها را شناسایی کنند و آسمانی ها را یواشکی انتخاب کنند و در عملیات بعدی کدامشان را ببرند آن بالا بالاها، کنار خودشان✨ و کدام‌ها را بگذارند تا رسیده شوند و بعدها بچینند و حالا هر چه به آسمان نگاه می کنيم، چقدر ستاره ها✨ دورند و دست نیافتنی....😔 @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 ظهور و سقوط سلطنت پهلوی / ۵ ارتشبد حسین فردوست ⊰•┈┈┈┈┈⊰• 🔹 رفتار با شاگردان نکتهٔ مهم دیگری دربارهٔ روحیات ولیعهد این بود که طی شش سال دبستان نظام، در کلاس مخصوص، به شاگردان بسیار سخت می‌گرفت و بعضی‌ها را آزار می‌داد. تقریباً هر روز نوبت یک نفر بود که اذیت شود. با این حال، هیچ‌گاه مرا آزار نداد و همیشه با من صمیمی بود. 🔸 تحصیل در سوئیس در سال ۱۳۱۰، به اتفاق ولیعهد برای ادامهٔ تحصیل به سوئیس رفتم. در آن زمان که حدود سیزده ـ چهارده سال داشتم، نمی‌دانستم چرا ادامهٔ تحصیل در سوئیس انتخاب شده است. تنها از قبل فهمیده بودم که قرار است اواسط تابستان همراه ولیعهد به سوئیس حرکت کنم و سال تحصیلی آینده را در آنجا بگذرانم. ولیعهد هیچ توضیحی به من نداد؛ شاید خودش نمی‌دانست، یا شاید نمی‌خواست بگوید. یک روز در اتاق ولیعهد نشسته بودیم و بازی می‌کردیم که رضاخان وارد شد. رو به من گفت: «خوب، قرار شده که با ولیعهد به سوئیس بروی.» شدیداً ناراحت شدم، اما در حضور او جرأت ابراز ناراحتی نداشتم. فقط گفتم: «اطاعت می‌شود!» رضاخان ادامه داد: «فقط تو را همراه پسرم می‌فرستم. خودت را کم‌کم آماده کن و وسایلت را برای حرکت حاضر کن.» وقتی رفت، به ولیعهد گفتم که جدا شدن از خانواده برایم قابل تصور نیست، چه رسد به عمل، و نمی‌توانم بیایم. محمدرضا هیچ پاسخی نداد. او در همان سنین هم سیاستمدار بود؛ نه گفت «باید بیایی»، نه تهدید کرد، نه گفت به پدرش می‌گوید. سکوت کرد. اما بعداً معلوم شد که روز بعد موضوع را به رضاخان گفته است. در ساختمان بودیم که رضاخان دوباره آمد. مرا تهدید نکرد، تندی نکرد و حتی عصایش را بلند نکرد. می‌دانست در آن سن ممکن است بترسم و نتیجهٔ معکوس بگیرد. با آرامش گفت: «علت اینکه به ولیعهد گفتی نمی‌خواهی بروی چیست؟» گفتم: «فقط به‌خاطر خانواده‌ام است. جدا شدن از آنها برایم مقدور نیست و ناراحت می‌شوم.» گفت: «می‌دانی من که هستم؟» گفتم: «آری، شما اعلیحضرت همایونی شاهنشاه هستید.» گفت: «می‌دانی هر کاری بخواهم می‌توانم انجام دهم؟» گفتم: «بله قربان.» گفت: «پس هر شش ماه یک‌بار خانواده‌ات را به سوئیس می‌فرستم.» من هم قبول کردم و حتی لحظه‌ای تردید نکردم که ممکن است چنین کاری را انجام ندهد. پرسید: «حالا چه می‌گویی؟» گفتم: «اطاعت می‌شود؛ به این ترتیب خوشحال هم می‌شوم.» مسئلهٔ دیگری که برایم مهم بود، دوری پدر و بی‌سرپرستی خانواده بود. موضوع را به ولیعهد گفتم و خواستم ترتیبی بدهند که پدرم به تهران احضار شود و سرپرستی خانواده را بر عهده بگیرد. محمدرضا موضوع را به رضاخان گفت. رضاخان به ولیعهد گفت: «برو و به سرلشکر ضرغامی تلفن کن و از قول من بگو که پدر حسین باید ظرف ۴۸ ساعت در تهران حاضر باشد.» دقیقاً پس از ۴۸ ساعت، پدرم با ناراحتی از من ماجرا را پرسید. جریان را توضیح دادم. همان روز ورودش، فرماندهی یک گروهان ژاندارمری در گردانی نزدیک میدان اعدام به او داده شد و از این جهت نیز خیالم راحت شد. پیگیر باشید.. @defae_moghadas
🍂 دیدار مخفیانه شاه و نخست‌وزیر اسرائیل در تهران! 🔹اسدالله علم، وزیر دربار، نخست‌وزیر و از نزدیکان محمدرضا پهلوی در خاطراتش می‌نویسد: صبح شرفیاب شدم. عرض کردم: گلدا مایر نخست وزیر اسرائیل خودش شرفیاب می‌شود. پنجشنبه 18 ماه مه خواهد آمد. فرمودند: پس ترتیب کار را بده. 🔹حالا چه اندازه من باید در اختفاء این کار بکوشم، مسئول فقط و فقط من هستم. من نمی‌دانم که خود اسرائیلی‌ها مبادا این مطلب را بروز بدهند. واقعاً ناراحتی عجیبی دارم. 📚خاطرات علم، ج2، چ4، ص262 @defae_moghadas
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 پیدا شدن گنجینه‌ای مهم مربوط به دوران پهلوی در دانشگاه شیراز 🔹سالنامه آمار کشور در سال ۲۵۳۵ 👈 نشر به نیت تبیین @defae_moghadas
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ایران در نقطه بی‌بازگشت و در آستانه شکوفایی . @defae_moghadas
🍂 عملیات خیبر عملیاتی بن‌بست‌شکن پاییز ۱۳۶۲، جبهه‌ها حال‌وهوای عجیبی داشتند. عملیات والفجر ۴ در پنجوین تمام شده بود؛ پیروزی‌هایی به‌دست آمده بود، اما نه آن‌قدر که ورق جنگ را برگرداند. فرماندهان عالی کشور دور هم نشستند و یک سؤال بزرگ روی میز بود: چطور باید جنگ را از این بن‌بست بیرون کشید؟ پاسخ، برخلاف تصور خیلی‌ها، نه در کوهستان‌های غرب بود و نه در دشت‌های جنوب. نگاه‌ها رفت سمت جایی که کمتر کسی جرأت فکر کردن به آن را داشت: هورالهویزه. دریایی از نی‌ها، آب‌های کم‌عمق، باتلاق‌های بی‌انتها و سکوتی که هر قدم در آن می‌توانست مرگ باشد. اما برای فرماندهان جوان و خلاق سپاه، هور یک بن‌بست نبود؛ یک فرصت بود. ایده‌ای شکل گرفت که بعدها در تاریخ جنگ‌های مدرن ثبت شد: ساخت پلی ۱۳ کیلومتری روی آب؛ پلی که نه‌تنها مسیر عبور نیروها بود، بلکه نماد جسارت و نبوغ ایرانی شد. این تصمیم، آغاز طراحی عملیاتی بود که بعدها نامش لرزه بر تن ارتش عراق انداخت: عملیات خیبر. در جلسات محرمانه، فرماندهان سپاه طرحی را روی کاغذ می‌کشیدند که یک سال تمام در سکوت و اختفا روی آن کار شده بود. حتی ارتش هم تا کمتر از یک ماه مانده به عملیات از جزئیات آن خبر نداشت. هدف‌ها بزرگ بود: - باز کردن جبهه‌ای جدید در شرق بصره - تصرف جزایر مجنون - قطع محور بصره–العماره - و در نهایت، نزدیک شدن به رؤیای بزرگ: قطع جاده بصره–بغداد همه‌چیز آماده می‌شد برای عملیاتی که قرار بود شکل جنگ را عوض کند. ادامه دار @defae_moghadas