🍂 خاطرات طنز دوران اسارت
«دعا»
آزار و اذیت عراقیها تمامی نداشت؛ از شکنجهی جسمی گرفته تا توهین به اعتقادات. یک بار که دیگر کارد به استخوانمان رسیده بود، شورش کردیم. چند روز درگیری مستقیم با سربازها داشتیم و چند نفر مجروح شدند. بالاخره فرمانده کل اردوگاههای اسیران در عراق وارد اردوگاه شد و با نمایندگان مذاکره کرد. قرار شد از این به بعد، هیچیک از فرماندهان و سربازان عراقی به رهبران و اعتقادات ما توهین نکنند، و ما نیز دست از شورش برداریم. توافقی دوطرفه بود.
حدود یک هفته اوضاع آرام بود، تا اینکه یک صبح، در حال هواخوری در محوطه بودیم که صدای سوت همه را در جا میخکوب کرد. عراقیها همه را به داخل آسایشگاهها فراخواندند و درها را قفل کردند.
نیم ساعت بعد، چهار دستگاه اتوبوس سبز رنگ وارد اردوگاه شدند. چند سرباز با فهرستهایی جداگانه وارد شدند. فهمیدیم که میخواهند گروهی از بچهها را به اردوگاه دیگری تبعید کنند. این یکی از ابزارهای شکنجهی روحیشان بود: جدا کردن ما از یکدیگر.
همه نگران و مضطرب بودند.
👇👇👇
🍂 🍂 خاطرات طنز دوران اسارت
اتوبوسها روبهروی قلعهای بزرگ با برجکهای بلند توقف کردند. معلوم شد ما را به اردوگاه تازهای تبعید کردهاند. مقابل در آهنی قلعه، انبوهی سرباز ایستاده بودند و عدهای مسلح نیز آنها را دوره کرده بودند. از جلوی اتوبوس تا در قلعه، تونل وحشت ساخته بودند؛ سربازها با باتومهای مخصوص منتظر بودند.
در آهنی قلعه با صدای مهیبی باز شد. درجهدار عراقی وارد اتوبوس شد، اولین اسیر را بلند کرد و اسمش را پرسید. هنوز جواب نداده بود که با یک مشت، بینیاش را پر از خون کرد.
با چشمهای خوابآلود یکییکی پیاده شدیم. در همان ابتدای خروج، فلج شدیم. سربازی در آستانهی در اتوبوس با چوب بلندی به ساق پایمان میکوبید تا توان راه رفتن را از ما بگیرد.
بعد از عبور از تونل وحشت، به یک آسایشگاه بزرگ منتقل شدیم. این بار نوبت «پذیرایی» با چوب بود. سیچهل نفر چوببهدست منتظر بودند. هر بار ده نفر را داخل میبردند و تا نفس داشتیم، کتک میزدند.
ده نفر اول رفتند. ده دقیقه بعد، نوبت گروه دوم شد. از صدای داد و فریاد بچهها، اسرای اردوگاه جدید بیدار شده بودند و ما را نگاه میکردند. سربازها آنقدر بیرحمانه میزدند که فکر نمیکردیم سالم بیرون بیاییم.
در گروه دوم، یکی از بچهها به نام لازم که طاقتش طاق شده بود، ناگهان فریادی کشید. انگار دست به آسمان برداشته بود و گفت:
«یا امام زمان! یا امام زمان! دیگر طاقت نداریم… مُردیم… ده نفر سوم را داخل بفرست و ما را نجات بده!»
در آن مصیبت، اشک و نالهمان به خنده تبدیل شد. نمیدانستیم به حال و روزمان گریه کنیم یا به دعای لازم بخندیم.
عراقیها که خندهی ما را دیدند، وحشیتر شدند و بیشتر کتک زدند.
#طنز_اسارت
@defae_moghadas
از شما باز گفتنم هوس است
گفتگوی و شنفتنم هوس است
من در این محفل شهیدانه
درّ این قصه سفتنم هوس است
از شما گفتن و با فکر شما
سر به بالین و خفتنم هوس است
سحر از شعشعهٔ عشق شما
همچو غنچه شکفتنم هوس است
باز با یاد شما از دل خویش
غبار غبطه رُفتنم هوس است
باز هم داغ شما، اما باز
غم دل را نهفتنم هوس است
غلامعلی فتحی
#شعر
@defae_moghadas
Ahangaran&Bahari4_5852671171694176054.mp3
زمان:
حجم:
16.8M
🍂 نماهنگ زیبای
جنگ و عشق
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
و مرتضی بهاری
#نماهنگ #نواهای_صوتی
@defae_moghadas
🍂 نورالدین، پسر ایران ۱۸
خاطرات
سید نورالدین عافی
معصومه سپهری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یک روز در یکی از روستاها درگیری شد و گروه ضربت را به آنجا فرستادند. من همراه فندرسکی ــ مسئول توپ ۱۰۶ ــ وارد روستا شدیم. او هم رانندگی میکرد و هم در وقت لازم توپچی بود. وقتی رسیدیم، دو تانک ارتشی را دیدم که مشغول شلیک بودند. ناگهان متوجه شدم چند نفر قصد دارند با آرپیجی تانکهای خودی را بزنند. فریاد زدم و خدمه تانک سریع تانک را از دیدگاه بیرون کشیدند.
فندرسکی میخواست پایگاه دموکراتها را با ۱۰۶ بزند. گفتم:
«نه بابا! اینا زیاد هم باشن شش–هفت نفرن. حیفه گلولههای توپ رو هدر بدیم.»
قرار شد سه–چهار نفری وارد روستا شویم. توپ ۱۰۶ همانجا ماند و ما دو قبضه کلاش برداشتیم و به ستون یک جلو رفتیم. نزدیک پایگاه که رسیدیم، دیدیم سه–چهار نفر از دموکراتها بر اثر اصابت گلولههای تانک کشته شدهاند. شرایط طوری بود که هیچکس نمیتوانست از پایگاه فرار کند. نزدیکتر که شدیم، فقط دو نفر زنده مانده بودند؛ پدر و پسری که با وجود زخمهای شدید، هنوز تلاش میکردند تانکهای ما را با آرپیجی بزنند.
پیشمرگها رسیدند. گفتم:
«به اینا کاری نداشته باشید؛ اسیرن.»
آنها پذیرفتند. پدر و پسر دستگیر شدند و مثل دیگر دموکراتها و کوملههایی که اسیر میشدند، اعتراف کردند چند نفر از نیروهای ما را کشتهاند. حکم اعدامشان صادر شد و تا لحظه آخر هم به ما توهین و شعارهای خودشان را تکرار میکردند.
*
اسفندماه بود و کار تسویهام در سپاه مهاباد تمام شده بود. همان روز که آماده بازگشت به تبریز میشدم، فندرسکی سراغم آمد:
ــ «داریم میریم عملیات.»
ــ «منم دارم میرم تبریز، تسویه کردم.»
ــ «حالا بیا این عملیات رو هم ببین و بعد برو.»
چند دقیقه بعد برگشتم، از مسئول تسلیحات اسلحه و نارنجک گرفتم و سوار ماشین شدم.
نزدیک سد مهاباد، کنار پارک اشرف، روستایی بود که هنوز پاکسازی نشده بود. موقعیتش طوری بود که تصرفش آسان نبود. شب قبل طبق طرح آقای حداد، ده محاصره شده بود و صبح گروه ضربت را فراخوانده بودند تا کار را یکسره کنند.
اینبار یک راننده مراغهای همراه ما بود و فندرسکی توپچی بود. شانزده گلوله ۱۰۶ داشتیم. هنوز به محل نرسیده بودیم که حال عجیبی پیدا کردم. صدای درگیری از دور میآمد. وقتی ماشین از خاکریز بالا رفت، بوی تند بنزین پیچید. نمیدانستم در سربالایی، اگر باک شهباز پر باشد، بنزین سرریز میکند. گفتم:
«بوی بنزین میاد… نکنه دموکراتا کاری نکرده باشن، ماشین خودمون آتیش بگیره؟»
فندرسکی گفت: «نترس! چیزی نمیشه، کمی بالاتر درست میشه.»
بالای تپه که رسیدیم، آماده شلیک شدیم. از آن بالا میدیدیم دموکراتها با ماشین نیرو میآورند، سریع پیاده میکنند و برمیگردند. فندرسکی دو–سه گلوله زد و من انفجار یکی از ماشینهای پر از نیرو را با چشم دیدم. سالها با ۱۰۶ کار کرده بود و مهارتش مثالزدنی بود.
روی ۱۰۶ یک کالیبر با گلولههای رسام نصب بود. برای جلوگیری از هدر رفتن گلولههای توپ، ابتدا با کالیبر هدف را تنظیم میکردند و اگر درست بود، بلافاصله توپ شلیک میشد. بعد از شش–هفت شلیک، لوله داغ میشد و باید چند دقیقه صبر میکردیم.
در همین فاصله، ناگهان حالم دگرگون شد. به فندرسکی گفتم:
«میبینی! من همینجا زخمی میشم.»
ــ «چرا؟»
ــ «آخه تسویه کردم که برم جنوب… من شانس ندارم. تا حالا تو کردستان زخمی نشدم، اما الان انگار قراره اتفاقی بیفته…»
فندرسکی عصبانی شد: «مگه دیوونهای؟ نفوس بد نزن!»
توپ بعدی شلیک شد. گفتم:
«پانصد تومن تو جیبمه… بیا اینو بگیر، لااقل این بمونه…»
حرفم او را بیشتر عصبی کرد.
یوسف ــ برادر دیگر فندرسکی ــ گلولهها را یکییکی میآورد و پشت ما میگذاشت. ناگهان دیدم یکی از گلولهها را درست پشت توپ گذاشت و رفت. میدانستم آتشعقبه ۱۰۶ ده–بیست برابر آرپیجی است. بلند شدم تا گلوله را از مسیر آتش بردارم. فندرسکی روی صندلی توپ نشسته بود و طبق معمول بعد از چند شلیک کالیبر، با فشار زانو توپ را میزد. داد زدم:
«نزن!»
اما او که گوشش را گرفته بود، صدایم را نشنید و با زانو شلیک کرد.
شلیک توپ همان و پرتاب شدن من همان. آتشعقبه مرا مثل یک توپ سبک به هوا پرتاب کرد. هیچ چیز از آن ثانیههای عجیب یادم نیست؛ فقط افتادن محکم روی زمین را به خاطر دارم، در حالی که گردنم لای پاهایم گیر کرده بود. بوی عجیبی دماغم را پر کرده بود؛ ترکیبی از گوشت سوخته، باروت، خون و خاک.
صدای فریاد فندرسکی و بقیه کمکم به گوشم رسید. گریه میکردند و داد میزدند. من تلاش میکردم سرم را از بین پاهایم بیرون بکشم، اما نمیشد. احساس میکردم مثل یک توپ گرد شدهام. ناله میکردم:
«گردنم رو بکشید بیرون…»
چند دقیقه طول کشید تا سرم آزاد شد. وقتی به خودم آمدم، دیدم گوشتهای تنم میریزد. هیچ لباسی بر تنم نمانده بود؛ حتی نارنجکها و خشابهایی که به کمر داشتم ناپدید شده بودند، شاید پودر شده بودند. بچهها به سر و صورتشان میزدند و گریه میکردند…
ادامه دارد
#نورالدین_پسر_ایران
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مناجاتخوانی
دیدی اومد
همون فراری
نگو که دیگه دوسم نداری
🔸 با نوای
حاج محمود کریمی
#کلیپ
@defae_moghadas
روزه پنجم هم گذشت
به همین سرعت
حالا چقدر استفاده بردیم،
از فردی به فرد دیگه متفاوته
راستش تو این ماه، خیلی فکر میره سمت ماههای رمضان تو جبهه
و خاطراتی که تو چنتهمون هست
تو جبهه ماه رمضون یه حالوهوای خاص خودش رو داشت،
ولی نه از اون جنس که آدم فکر کنه همه روزه بودن و سفرههای افطار مفصل پهن بوده.
نه، خیلی وقتها بهخاطر مسافر بودن، روزهداری پررنگ نبود…
اما یه چیز خیلی زنده بود
اونم قرآنخوانی و دعا و ذکر و نماز.