#گزیده_کتاب
«مردی با چفیه سفید»
┄═❁❁═┄
حسین اين بار گذاشت تا اشك، صورتش را خيس كند. صدايش همراه با
بغض بود: «خداحافظي نكن حاجي.
من تا حال نشنيدم شما خداحافظي بكني...
نگو حاجي.»
عباس لبخندي زد و به راه افتاد. يك ساعت بعد خبر دهان به دهان چرخيد:
«عراقيها زمينگير شدند.» حسين ديگر طاقت نداشت. در اين ساعت عباس را در
همه جا ديده بودند؛ اما آخرين جاي او مشخص نبود.
«آخرين بار تو سنگر ديدهباني او را ديدم».
حسين دوباره به راه افتاد.در راه با خودش فكر كرد: «او ميخواست دشمن را
ارزيابي كند، بجز ديدگاه كجا ميتواند رفته باشد.» راه ديدگاه را در پيش گرفت.
بوي باروت همه جا را گرفته بود. با ديدن ديدگاه قدمهايش را بلندتر برداشت. از
اينجا هم ميتوانست عباس را كه خميده به تانكهاي دشمن نگاه ميكرد ببيند. با
صداي سوت به زمين دراز كشيد.
وقتي سر بلند كرد نميتوانست باور كند. جايي
كه لحظاتي قبل عباس را ديده بود.
در غباري غليظ گم شده بود.
زمين را چنگ زد و از جا بلند شد و دويد. رزمندهاي با ديدن او به سر و صورتش كوبيد و صدايش
در ميان رگبار گلولهها نشيب و فراز گرفت.
«... زدند...حاجي... را... زدند...»
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کتاب
#مردیباچفیهسفید
بر اساس زندگی شهید عباس کریمی
نويسنده: اصغر فکور
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂