#گزیده_کتاب
«پروانه در چراغاني »
┄═❁❁═┄
«تو به هيچ دردي نميخوري، حسين خرازي.»
باد، آستين خالياش را همراه دانههاي درشت شن به صورتش كوبيـد. آسـتين
بيحس را با غيظ از صورت كنار زد و روي زانوهايش نشست و ناليد. صـدايش
در دشت گم شد. احساس كرد پايانِ دنيا رسيده است و او بعد از مرگ همة آدمها
سرگردان روي زمين مانده است...
خواسته بود راه خونريزي چشم جواد را ببندد، اما نتوانسته بود.
شعلههـا را بـا
همان يك دست خاموش كرده بود اما نميتوانست آن بدن سـوخته را جابـه جـا كند.
حاج هدايت و آن سه بسيجي خستهاي را كه داشتند به طرفش ميآمدنـد تـا
خسته نباشيد بگويند، همه را... .
با هر نالهاي به سويشان دويده بود. بالاي سرشان نشسته بود. دست گذاشته بود روي رگهاي گردنشان و حس كرده بود كه زندهاند.
فكر كرد با كشيدنشان روي زمين ميتواند آنها را تا جاده برساند امـا نمـيشـد،
خطرناك بود. جز هدايت و كاظم همه زنده بودند، با فاصلة كمي از مرگ. و او از كنار يكي
تا بالاي سر ديگري پر ميكشيد، مثلِ پروانهاي ميانِ چراغـاني.
سـرانجام خسـته و
ناتوان و خشمگين از اين ناتواني،زانو زده بود روي خاك و به خود سركوفت زده
بود: «تو به هيچ دردي نميخوري، حسين خرازي.»
هواپيما كه رفت، هنوز صداي وحشتناك انفجار در سرش مثل جيغـي بلنـد و
پايانناپذير ادامه داشت. صدايي كه همه چيز را ميبلعيد؛ ديدن، شـنيدن و حتّـي
فكر كردن را.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کتاب
#پروانهدرچراغانی
براساس زندگي شهيد حسين خرازي
نويسنده: مرجان فولادوند
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂