eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
12.6هزار عکس
2.6هزار ویدیو
72 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻 تازه پا به گردان گذاشته بود. شوخ طبیعی، رکن جداناشدنی او بود. فرقی هم نمی کرد در پادگان باشد، در منطقه و یا شب عملیات و درگیری با دشمن. سال‌های جنگ با سرعت نور گذشت و آقا شدند، راوی جنگ دیگر کمتر خبری از شوخی‌ها و شوخ طبعی‌هایش بود. از قافله بازمانده بود و به یاد آنها روایت می‌کرد و از شجاعت و بزرگی‌شان می‌گفت. گاهی در جمع‌های خصوصی او را گیر می‌آوریم و گریزی می‌زنیم به شیرین‌کاری‌هایش و خاطرات روزهای جنگ. همین چند وقتِ گذشته بود که از او خواستیم تا از ماموریت کردستان بگوید . او هم از خداخواسته سوار مرکب خاطرات شده، می‌گفت: تازه قله ای را گرفته، و سرخوش از این پیروزی، بین بچه‌ها نشسته بودیم که سروکله خبرنگاری پیدا شد و از چگونگی عملیات شب گذشته پرسید. با حرارت هرچه تمام‌تر پاسخ گفتیم و از شجاعت بچه‌ها و فرار دشمن حکایت ها نقل کردیم. خبرنگار تشکر کرد و در حال رفتن ، ایستاد و رو به‌ من پرسید، راستی اسم تپه را نگفتید.... اسم تپه را نمی‌دانستم و گفتن "نمی‌دانم" با آن همه هنرنمایی قبلی برایم غیر ممکن بود. نگاهی به تپه انداختم و نگاهی به کلّه کنده‌کاری شده محمد. چقدر شبیه هم بودند ! از زبانم در رفت و گفتم "ارتفاعات پسکل ممد" عجب!! چه اسم با مسمایی شده بود! خبرنگار بیچاره تشکر کرد و رفت و از ما دور شد. ساعت ۱۴، صدای اخبار رادیو بلند شد. همه کنجکاو بودیم تا اخبارِ کلیِ عملیات را به‌دست بیاوریم. مجریِ خبر، با صدایی رسا و حماسی گفت...... دیشب رزمندگان ما در عملیاتی کم نظیر، در غرب کشور، موفق شدند مناطق وسیعی از جمله تپه‌های ۱۳۷، دربندی‌خان، پسکل ممد و.... را به طور کامل آزاد کنند و..... وقتی نگاهم به چهره متفکرانه فرمانده گردان افتاد و نیم نگاه‌ش به ما که به زور جلو خنده مان را گرفته بودیم، گوئی متوجه داستان شده بود، افتاد بدنبالم و..... من بودم که فرار 🏃را بر قرار ترجیح داده بودم و او بود که بدنبالم 🕺 می آمد. برای برادر عزیز سید باقر احمدی‌ثنا راوی با سابقه دفاع مقدس @defae_moghadas 🍂
🍂 🔻 روزهای غریبی را شروع کرده بودیم می‌گفتن جنگ شده و دشمن در حال پیشروی‌ست. کوچک بودیم، ولی سردرگمی‌ها و آشفتگی‌های دولت و مردم و شهر و دیار را خوب می‌فهمیدیم. حتی نیروی نظامی هم تکلیف خود را نمی‌دانست. بعضی در حال فرار، بعضی در حال هماهنگی و بعضی در حال دفاع نه در قید لباس، نه اسلحه، نه خانواده، و نه درس و کتاب.... انقلاب و نظام در خطر بود و باید می‌ایستادیم. دیگر فرقی نمی‌کرد کجا، چگونه و با چه امکاناتی! ......و باز عده‌ای چون دست غیب، پیدا شدند تا به کشور سامان دهند، آمده بودند تا جان فدا کنند و خود را به خطر بیندازند، هر چند دست‌های ناپاک نگذارند و مانع بتراشند 🔅 یادش بخیر معلم قرآن ما!! روزهای انقلاب را در کنار او به‌سلامت طی کرده و بزرگ شده بودیم. سادگی و آرامشش برای ما درس بود و فرهنگ‌ساز. با کتاب و کتابخوانی از روزنه او آشنا شده و بصیرت انقلابی یافته بودیم. در کمک به سیل‌زدگان و زلزله ‌زدگان و اردوهای جهادی جزو اولین‌ها بود و هر جا انقلاب نیازش داشت حاضر بود. با شروع جنگ، دیگر او را ندیدیم. بی سر و صدا به جبهه آبادان رفته بود، برای دفاع. او بسیجی شده بود، و بی نام و نشان در گوشه‌ای پای آرمانش ایستاده بود. نمیدانم روز چندم جنگ بود که او را دیدم. پیراهنی رنگ و رو رفته و ساده بر تن، با شلواری نظامی به رنگ خاک، کفش‌هایی کتانی، که آن‌روزها ربن می‌گفتیم، به پا، سوار دوچرخه‌ای قدیمی..... شکل جدیدش برایم تازگی داشت. تا آن‌موقع نمی دانستم یک بسیجی می تواند در آن‌ِواحد برای کشورش به هر شکلی دربیاید. روزی معلم باشد، روزی کارگر ساختمانی، روزی دروگر زمین‌های کشاورزی، روزی نظامی و روزی دکتر و مهندس و نظامی . با دیدنم ایستاد. به‌طرفش رفتم و سلامی کردم. با مهربانی پاسخ داد. با تعجب گفتم مگر جبهه‌ای شدی؟ سرش را به زیر خم کرد و صدایش را پایین آورد و گفت، مدتی‌ست در جبهه آبادان هستم و الان برای کاری در مرخصی. باید سریع برگردم. با او خداحافظی کردم و آخرین دیدار به همین سادگی گذشت. طولی نکشید که برگه ترحیم او روی درب مسجد نصب شد. از دربِ مسجد می‌گذشتم، نیم نگاهی گذرا به عکس برگه انداخته و رد شدم. چهره، آشنا به نظر می‌رسید. برگشتم و به عکس دقیق شدم...... 😭، خودش بود، ناباورانه ایستادم و مات و مبهوت خاطراتش شدم. خدایا! یعنی این راهی که انتخاب کرده‌ایم، این همه تاوان دارد؟ چقدر باید برای حفظش رفیق ناب بدهیم؟ چقدر نگران باشیم؟ چقدر ایستادگی کنیم؟ این تازه آغاز راه بود و سال اول مقاومت او رفته، و باقی راه را به شاگردانش سپرده بود. راهی که باید نسل به نسل برای آن ایستاد و ایستاد و ایستاد..... و صندوق، صندوق، بسیجی تقدیم کرد. به‌یاد شهید والامقام احمد قنادان @defae_moghadas 🍂
🍂 🔻 بعضی عکس‌ها !! گاهی با عکسی از هزاران عکس جبهه روبرو می‌شویم که برای اهلش، گفتنی‌ها دارد از ناگفته‌ها!! هر چند تنها چند رزمنده باشند و تلّه خاکی و چند گونی در زمینه آن اینجا شرهانی‌ست... تپه‌هایی بکر و دشتی پهناور، با چشم‌اندازی از انفجار و دود و پیکرهایی بی‌جان در زمینی سرد و انسان‌هایی از جنس نور و واژه‌هایی چون کانال.... غناسه.... پیشانی... نارنجک..... و آواهایی از همان‌جنس که ورد هر روز زبان‌شان بود - عباس ترکش خورد.... - ممد با نارنجک تفنگی..... - غلام در آتش تهیه دیشب... - جنازه حسین در پشت سنگر.... - پیشانی معتمد با تیر غناسه ..... از همه دنیای خود رها شده بودند تا خود را سپر بلای باورشان کنند.... چقدر این عکس زنده است و دل‌ربا!! یک‌رنگی و صفا... با چهره‌هایی مصمّم... در سخت‌ترین شرایط ممکن.... چه‌می‌دانستند.... !! چند صباحی خواهد گذشت و کسانی خواهند آمد که همه را فدای دنیای خود کنند و از نام‌تان پلکانی برای امیال‌شان @defae_moghadas 🍂
🍂 🔻 ‌ روزهای غریبی را شروع کرده بودیم می‌گفتن جنگ شده و دشمن در حال پیشروی‌ست. کوچک بودیم، ولی سردرگمی‌ها و آشفتگی‌های دولت و مردم و شهر و دیار را خوب می‌فهمیدیم. حتی نیروی نظامی هم تکلیف خود را نمی‌دانست. بعضی در حال فرار، بعضی در حال هماهنگی و بعضی در حال دفاع نه در قید لباس، نه اسلحه، نه خانواده، و نه درس و کتاب.... انقلاب و نظام در خطر بود و باید می‌ایستادیم. دیگر فرقی نمی‌کرد کجا، چگونه و با چه امکاناتی! ......و باز عده‌ای از دست غیب، پیدا شدند تا به کشور سامان دهند، آمده بودند تا جان فدا کنند و خود را به خطر بیندازند، هر چند دست‌های ناپاک نگذارند و مانع بتراشند با پیراهن‌هایی رنگ و رو رفته و ساده بر تن، با شلواری نظامی به رنگ خاک، و کفش‌های کتانی ساده‌ی ساده. تا آن‌موقع نمی دانستیم یک بسیجی می تواند در آن‌ِواحد برای کشورش به هر شکلی دربیاید. روزی معلم باشد، روزی کارگر ساختمانی، روزی دروگر زمین‌های کشاورزی، روزی نظامی و روزی دکتر و مهندس و نظامی . و طولی نکشید که برگه‌های ترحیم بر روی در و دیوار مساجد نصب شد. و این هم جلوه‌ی دیگری بود از امتحان داده‌های یاران خمینی که پای انقلاب و دین‌شان همه دنیایشان را خواهند داد. یادشان بخیر ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ادامه دارد لینک عضویت ↙️ @defae_moghadas ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂