یاداوری امروزت:
هیچ چیز سریع تر از ذهنت تو رو از پا درنمیاره، آروم باش و برای چیزهایی که تحت کنترل تو نیست استرس نداشته باش.
دستاشو محکم گرفتم امروز. بغلشم کردم.
کنارش قدم زدم و کنارش نشستم.
یواشکی نگاشم کردم،همون آدمی بود که توا اون شب بد کنارم بود…
خودش بود،دقیقا کنارم.
ما بعد اون شب سخت،دوباره کنار هم نشستیم.
اما اینبار فرق داشت.
ما اینبار خیلی قوی تریم
اینبار دیگه از هیچ شب تاریکی نمیترسیم.
آدم اول دلتنگیش رو به زبون میاره، اما انقدر شنیده نمیشه که از یه جایی به بعد مجبور میشه تنهاییش رو زندگی کنه. آدمی که با تنهایی خو گرفته، دیگه چیزی برای از دست دادن نداره.
برای نبودن، همیشه بهانه هست. عجیب نیست؟ ما همیشه منتظر کسی هستیم که برای دیدنمون هیچ فرصتی نداره.
این روزا مد شده که میگن : نجات دهنده در آینه است.
اما داستایوفسکی یکبار گفته : در آغوشم بگیر و نجاتم بده ، قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه ها میبینمش.
هیچ وقت فکرشم نمیکردم یکی وارد زندگیم بشه که با عطر موهاش، پلک زدنش، خندیدنش، نگاه کردنش، نفس کشیدنش زندگی من رو در این حد زیبا کنه. تو دقیقا همونی هستی که من نیاز داشتم به وجودش. بعد اومدنت ساختی برام یه دنیای رنگی که نمیشه با تو بود و ناراحت بود. مثل یه معجزه یهویی به داد من رسیدی و شدی دلیل اینکه صبحمو شب کنم.
هیچچیز، هیچ وقت
در هیچ کجای جهان
سر جایی که باید نیست.
اسم هایی را در لیست های خداحافظی دیدیم
که هنوز به حد کافی سلام نکرده بودند.
اسم هایی را در صفحه بیزاری که هنوز عاشقشان بودیم...
"دلتنگی" بی خبر میاد
وسطِ یه مهمونی
وقتی داری میخندی و خوش میگذرونی...
به شکلِ یه آدم میاد، یه نگاه که خیلی شبیه...
وا میری...
سرتو میندازی پایین که نبینی،
که یادت نیاد
که یادت بره،
که یادت نمیره...
آخه بینوا مگه میشه یادت بره...
مهمونی تموم شده
یه اتوبان خلوته و تو
و یکی که از ضبط صوت ماشین میخونه :
اندوهِ بزرگی ست زمانی که نباشی...!