یادم باشد رنگ زیباییهایت را زیر غبار خستگیهایت فراموش نکنم و سیاهیهایت را محکمتر از تمام نورهای وجودت در آغوش بگیرم و قدر خلأهای روحت را بدانم؛ زیرا آنها بودهاند که شکل وجود تو را ترسیم کردهاند.
بعضیا غر میزنن که چرا در روز یکساعت بیشتر با کسی که دوسش دارن وقت نمیگذرونن در حالی که تو ارزو اینو داری که فقط ی خبر کوچیک از حالش بهت برسه:)
قدر داشته هاتون بدونید....
سکوت و تاریکی دلچسبی داشت . کتابخانه متروکه را می گویم . بوی کاغذهای کهنه در هوا پیچیده بود . دستش را روی قفسه های خاک گرفته قدیمی می کشید و کتاب هارا نوازش می کرد . صدای ارام قدم زدن هایش در سکوت منعکس می شد . از لابلای کتاب های پوسیده ، کتابی با جلد سیاه و رگه های بنفش توجهش
را به خود جلب کرد . کتابی که میان کتاب های رنگارنگ دیگر ، به طرز عجیبی اورا به سمت خود می کشاند .
دستش را روی جلد سنگین کتاب کشید و ان را برداشت . با نگاهش روی جلد دنبال نام نویسنده می گشت ، اما هیچ نبود غیر از اسمان تاریک با پروانه های کوچک بنفشی که ردی همرنگ خود را برجای می گذاشتند . روی مبل خاک گرفته کتابخانه نشست و تصادفی صفحه ای از ابتدای ان باز کرد ...
« سیاهی و تاریکی ؛ این تمام توصیفی ست که می توانم از این روزهای غمگین نقل کنم . نمیدانم ، شاید از ابتدا مانند غباری افریده شده بودم که با اتش ، زاده و بر شیشه نازک دل های عزیزانش می نشیند و انها را ازرده خاطر می کند ؛ امابیشتر از همه خود از سیاهی اش خجالت می کشد .. غباری که حتی اضافی هم نبود ، بلکه مزاحم و دردسری بود برای کسانی که روشنی و زیبایی را دوست داشتند .. »
شانه ای بالا انداخت و چهره اش را درهم کرد . این ، آن چیزی نبود که به دنبالش به این کتابخانه آمده بود . اما شاید ... چیزی درون قلبش اورا به ادامه وادار می کرد .. و امان از شایدها.
جلد کتاب در دستانش تاریک تر شد ، گویا تلخی نگاه خواننده به خود را حس می کرد و می خواست کمی واضح تر سیاهی خود را به او نشان دهد ..
نفس عمیقی کشید .. و صفحات جلوتر را باز کرد.
« امروز دهمین روزی ست که تصمیم گرفتم بشکنم .
دقیقا ! تصمیم گرفتم بشکنم ، و هیولای درونم را ازاد کنم . هیولایی که می تواند از قلب شکسته ای که از ترس ، زیر خاکستر غم پنهان شده محافظت کند . هیولایی که از هرکسی که مانند او باشد انتقام می گیرد تا کمی ، قلب کوچکم به زندگی بازگردد . ده روز از جلاد شدنم می گذرد . ده روز از تنهایی بی سابقه ام می گذرد . می خواهم این گونه باشم . می کشم ، می کشم ، می کشم ، می کشم ، می کشم ، می کشم ..... »
دود سیاهی از میان صفحات کتاب به صورتش سیلی زد . دودی که مانند سیگار سنگین و پر درد بود . دود با نفس هایش همراه شد ، به درون بدنش سفر کرد و رفت و رفت ، تا جایی که گوشه ای ، درون قلبش نشست و نظاره گر صفحات کتاب شد .
درد حاصل از صفحات قبل ، جایش را به ترس و نفرت داده بود و عجیب درونش را به غوغا کشانده بود.
می خواند و می خواند .. با قلبی پر از غم برای شخصیت اصلی و مغزی پر از فریاد برای کارهای جنون امیزش .
کمی که جلوتر رفت ، متوجه شد کتاب به دو قسمت تقسیم شده است . میان دو قسمت ، گلی نازک و کوچک اما نورانی به رنگ بنفش گذاشته شده بود ، به نحوی که در نگاه اول گمان می کردی شاید شخصی گل را گذاشته تا صفحه کتاب را فراموش نکند ، اما گل کوچک قابل لمس نبود ، مانند روح .. اما روحِ چون گلِ چه کسی می تواند میان این کتاب سیاه جا خوش کرده باشد ..؟
- nafas
لحظهای میرسد كه آدم از همهچيز دست میكشد چون عاقلانهترين كار همين است.
به اندازه ی کل عمرم خسته شده ام از حرف ها و رفتار های تکراری از خسته بودن از همه چیز از اینکه هر چه جلو تر میروم و پشتم هم خالی تر میشود از بی حوصلگی از تغییر مود های ناگهانی از بی انگیزه بودن از اینکه روز ها را پشت سر میگذارم و به زور سعی میکنم حالم خوب باشد و اخر روز که میشود میشوم همان جسم بی جانی که سعی داشته بار دیگر از جایش بلند شود...