ماههاوسالهامنتظرآدمدرستبمونید؛
اماهرگزمنتظردرستشدنآدمانمونید’
عقدهام را در غیابت هیچکس خالی نکرد
پر نخواهد کرد جایت را حضور دیگری ...
گفتم که عشق چیست؟ تهی کرد جام و گفت:
بر هر کسی به شیوهای این داستان گذشت...
خبر از آمدنت من که ندارم تو ولی ،
جان من تا نفسی مانده خودت را برسان .
بىنشان رفتى و دلتنگ ماندم ، چاره چيست ؟
نامهها را مىنويسم بايگانى مىكنم .