ماههاوسالهامنتظرآدمدرستبمونید؛
اماهرگزمنتظردرستشدنآدمانمونید’
عقدهام را در غیابت هیچکس خالی نکرد
پر نخواهد کرد جایت را حضور دیگری ...
گفتم که عشق چیست؟ تهی کرد جام و گفت:
بر هر کسی به شیوهای این داستان گذشت...
خبر از آمدنت من که ندارم تو ولی ،
جان من تا نفسی مانده خودت را برسان .
بىنشان رفتى و دلتنگ ماندم ، چاره چيست ؟
نامهها را مىنويسم بايگانى مىكنم .
در قطار صندلیهایمان را عوض کردیم ،
تو پنجره را میخواستی و من نگاه کردن به تو را .
عاشقش بودم و او قدر بزی فهم نداشت ،
چه کنم باز که او حبهی انگور من است .