پس از شوق فراوان بر دلم داغ وصالت ماند ،
شبیه کودکی که روز اردو خواب میماند...:)
به قورت دادن حرفامون عادت کردیم قربونت.
میگیره دلمون مثل آسمون ابری. بهخودمون اومدیم دیدیم یهوقتایی که دلمون میخواد با یکی چار کلوم درد و دل کنیم دهنمون دوخته شد. حسش حس خوبی نیست. چیزه، آها سینهمون امنتره خب آخه. حقیقتا آدمیزاد عجیبه و ما عجیبتر..
اگر مرگم فرا رسید و یکدیگر را ندیدیم، فراموش نکن که من دیدار تو را بسیار آرزو کردم.