یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند ،
نه اینکه تیغی بردارد و رگش را بزند ، نه !
قید احساسش را میزند…
هیچچیز شبیه گذشته نیست. آدمها رو نمیشناسم از خودم فرار میکنم که با غریبهای دیگر روبهرو نشم. جلوی پاهام رو نمیبینم. نمیتونم درست تصمیم بگیرم. بلاتکلیفم. نمیدونم کجا ایستادهام مرددم. نمیدونم کجا میرم. همیشه زمان کم میارم.انگار تمام زندگیام توی تنگناها میگذرد.