هیچچیز شبیه گذشته نیست. آدمها رو نمیشناسم از خودم فرار میکنم که با غریبهای دیگر روبهرو نشم. جلوی پاهام رو نمیبینم. نمیتونم درست تصمیم بگیرم. بلاتکلیفم. نمیدونم کجا ایستادهام مرددم. نمیدونم کجا میرم. همیشه زمان کم میارم.انگار تمام زندگیام توی تنگناها میگذرد.
زخمهایش همیشه درد میکردند. نه به اندازهٔ روز اول و هفتههای اول. ولی همیشه درد میکردند؛ دردِ همیشگیِ چیزی ازدسترفته.
هرگز امیدتو از دست نده.
تو نمیدونی فردا قرار برات چی به ارمغان بیاره.
اسمِ خود را حذف کردم از صف اهدای عضو
قلبِ عاشق ها که دیگر قابلِ پیوند نیست . . !