eitaa logo
نوشته های یک طلبه
1.8هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
399 ویدیو
30 فایل
آتیش های بزرگ از جرقه های کوچیک به وجود میان🔥 یادداشت‌ها🌱داستان‌ها🍀دلنوشته‌ها🌿خاطرات🍁انتقادات☘️ پیرو مکتب استاد علی‌صفایی❤️ 📝در عرصه داستان‌نویسی دانش‌آموخته از اساتید: سرشار🏆 سالاری🧨 جعفری🪽 مخدومی🏅 ✍️محمد مهدی پیری✍️ @Mohammadmahdipiri
مشاهده در ایتا
دانلود
مادرم هم مثل پدرم قصد بهم زدن وصلت را داشت. صدایش را صاف کرد و گفت: فکر کنم خانواده های هر دو با هم تفاهم ندارند! اکرم گفت: ما مشکلی نداریم؛ من هم به نشانه تایید حرف اکرم خانوم سرم را بالا و پایین می بردم؛ اکرم گفت: بجای اینکه ما برای بچه ها تصمیم بگیریم بذاریم خودشون برن توی اتاق حرف بزنند. آقای احمدی نسکافه را سر کشید، رو به من گفت: نسکافه از دهن میوفته بخور و بعدش بگو! گفتم: باید خودم رو بسازم! _نیکوتین کم آوردی! _بله رفتم بیرون و چند نخی کشیدم؛ نسکافه هم زدم بر بدن؛ ادامه دارد...
در چشمانش اشک جمع شده بود! نفس هایش را عمیق می کشید! لب های صورتی اش را می جوید! چند تا دیگر از بچه هام آمده بودند کمک! آنهایی که می‌خواستند خود را در دل آرمان جا کنند؛ سر از پا نمی شناختند! خودشان به در و دیوار می زدنند تا دوچرخه را پیدا کنند! عماد هم دنبال دوچرخه می گشت! در دلم به همه شان خندیدم! عملیات جستوجو را شروع کردیم! هرکس موفق می شد دوچرخه را پیدا کند صاحب جایزه ای مهم می شد! آنهم دوستی با آرمان! چه بهتر از این! ادامه دارد ‌‌‌....