#کله_بند
#قسمت_پنجاه_و_هفتم
مادرم هم مثل پدرم قصد بهم زدن وصلت را داشت.
صدایش را صاف کرد و گفت: فکر کنم خانواده های هر دو با هم تفاهم ندارند!
اکرم گفت: ما مشکلی نداریم؛
من هم به نشانه تایید حرف اکرم خانوم سرم را بالا و پایین می بردم؛
اکرم گفت: بجای اینکه ما برای بچه ها تصمیم بگیریم بذاریم خودشون برن توی اتاق حرف بزنند.
آقای احمدی نسکافه را سر کشید، رو به من گفت: نسکافه از دهن میوفته بخور و بعدش بگو!
گفتم: باید خودم رو بسازم!
_نیکوتین کم آوردی!
_بله
رفتم بیرون و چند نخی کشیدم؛ نسکافه هم زدم بر بدن؛
ادامه دارد...
#وابسته
#کله_بند_۲
#قسمت_پنجاه_و_هفتم
در چشمانش اشک جمع شده بود!
نفس هایش را عمیق می کشید!
لب های صورتی اش را می جوید!
چند تا دیگر از بچه هام آمده بودند کمک! آنهایی که میخواستند خود را در دل آرمان جا کنند؛ سر از پا نمی شناختند!
خودشان به در و دیوار می زدنند تا دوچرخه را پیدا کنند!
عماد هم دنبال دوچرخه می گشت!
در دلم به همه شان خندیدم!
عملیات جستوجو را شروع کردیم!
هرکس موفق می شد دوچرخه را پیدا کند صاحب جایزه ای مهم می شد!
آنهم دوستی با آرمان! چه بهتر از این!
ادامه دارد ....