🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
📚 #رمان_پاتوق 📖 #ناحله 📝 #قسمت_صد_و_چهارده چند روزی گذشته بود.دیگه باید برمیگشتم تهران.رفتم خو
📚 #رمان_پاتوق
📖 #ناحله
📝 #قسمت_صد_و_پانزده
+باشه .خب خدا به آقا محمد رحم کرد .پسره تو رو میگرفت بیچاره میشد!
جوری برگشتم سمتش که گردنم رگ به رگ شد !
_مامان ؟؟؟محمد ...مح....مد کیه؟
+ما چندتا محمد داریم ؟آقا محمد دهقان فرد.
بهت زده بهش خیره موندم!حس کردم گلوم خشک شده!
مامانم ادامه داد:ولی فاطمه خودمونیم،خدا خیلی دوستت داره. صدای دلت و شنید!
مامانم حرف میزد و من فقط متوجه باز و بسته شدن دهنش بودم.
چیزی از حرفاش نمیفهمیدم .
نگاه خیره منو که دید ماشین و یه گوشه نگه داشت.
فهمید که چقدر باور حرفش برام دشواره !
رفتم بغلش و به اشکام اجازه باریدن دادم.
_
با اینکه یه روز گذشته بود از شوق خبری که مامانم بهم داده بود فقط میتونستم گریه کنم.
هنوز باورم نشده بود!
یعنی تا وقتی که محمد و تو خونه امون نمیدیدم باورم نمیشد.
به خودم حق میدادم که به این راحتی باور نکنم.همچی برام مثله یه علامت سوال بود.
قرار شد مادرم با بابام حرف بزنه.
انقدر که طول و عرض اتاق و گذروندم پاهام خسته شد و نشستم.
از دیشب تا الان خداروشکر گفتم.
من هیچ وقت فکرشم نمیکردم مامانم اینو بهم بگه .همیشه تو خواب هام میدیدمش ولی فکر نمیکردم یه روزی تو واقعیت این اتفاق بیافته .محمد یه پسر فوق العاده بودبا ویژگی های خاص!
هنوز برام عجیب بود که چطور از من خاستگاری کرد ؟
میترسیدم بلند شم و ببینم همه ی اینا یه خوابه شیرینِ!
صدای در و که شنیدم از اتاقم بیرون اومدم و دنبال مادرم گشتم.
رو کاناپه نشسته بودکنارش نشستم و گفتم:باهاش صحبت کردی؟
+فاطمه جان بابات خیلی دلخوره .حس میکنم فهمیده یه خبراییه .ازمن پرسید چطور فاطمه مصطفی و نیما و رد کرد اما با این مشکلی نداره!
اونم با این همه تفاوت و ۹ سال اختلاف سنی!؟
حالا تو نگران نباش من سعی میکنم راضیش کنم
__
بلاخره بعد چهار روز پر استرس که برای من به اندازه چهل سال گذشته بود بابا رضایت داد که محمد اینا بیان خونمون ولی فقط به عنوان مهمون!
استرسی که امروز به جونم افتاده بود از استرس روزای قبل شدید تر بود!
از رفتار بابا باهاشون میترسیدم.
قرار شد آخر هفته یعنی دو روز دیگه که محمد از تهران برمیگشت بیان خونمون.
دلم برای خودم میسوخت!
بازم باید تو انتظار میسوختم .
_
همش به این فکر میکردم چی باید بهش بگم ؟چه جوری رفتار کنم؟چه جوری راه برم؟چه جوری چادرم و نگه دارم ؟ چه جوری چایی ببرم براشون ؟اصلا چی بپوشم!؟
کلی سوال ذهنم و پر کرده بود .
مطمئن بودم علاقه ای به من نداره برای همین برام سوال بود چرا میخواد بیاد خاستگاریم!
همش فکر میکردم مامانم درست نشنید و نرگس واسه شخص دیگه ای ازمن خاستگاری کرد .
این افکار سوهان روحم شده بود .حتی از نگاه همراه با پوزخند پدرم هم تلخ تر بود.
هی گوشه های ناخونام رو میجوییدم ...!
از انبوه سوال هایی که جوابی براشون نداشتم کلافه شدم!
رو صندلی رو به روی میز ارایشم نشستم.
میخواستم تمرین کنم که باید چجوری رفتار کنم .
تو آینه به حالت چهرم نگاه کردم و با خنده گفتم:
_سلام
نه نه اینجوری خوب نیست فکر میکنه هولم
یه خورده جدی تر،
_سلام
اینجوریم ک خیلی خشکه،
_سلام خیلی خوش اومدین.
اه اینم خوب نیست!پس چیکار کنم؟
اول به کدومشون سلام کنم؟
گل و شیرینی میارن یعنی ؟؟
تو آینه داشتم با خودم حرف میزدم که مامان اومد
+اه دختر تو نمیخوای چیزی انتخاب کنی که بپوشی؟اصلا رفتی دنبال چادرت؟
_ای وای نه!
+بله میدونستم.بیا بگیر ببین خوب شده؟
_وای گرفتینشششش!الهی قربونتون برم من!
+خب بسه زبون نریز
بیا بشین دو صفحه درس بخون بلکه از استرست کم شه.
_باشه حالا درسم و هم میخونم.
+از دست تو.
چادرو انداخت تو اتاق و بیرون رفت.
چادر گل گلی آبیم رو که روش اکلیلی بود گرفتم،سرم کردم و روبه روی آینه ایستادم.
به به!چقد خوب شده!
✨ #ادامه_دارد...
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─
🌺 پاتوق دختران مروارید 🌺
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨ 📖 #در_آغوش_یک_فرشته 📋 #قسمت_صد_و_چهارده 📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
✨✨📒✨✨ #رمان_پاتوق ✨✨📒✨✨
📖 #در_آغوش_یک_فرشته
📋 #قسمت_صد_و_پانزده
📝 #نویسنده_آینازغفاری_نژاد
کنار مژده نشستم و به دیوار حیاط تکیه دادم لیوان آب قند رو به سمتش گرفتم با صدای دو رگه ای گفتم :
- بیا یکم از این بخور
مژده باید بپذیری که زندگی همینه ، خوشی داره ناخوشی هم داره 😞
تلخی داره شیرینی هم داره ، تولد داره مرگ هم داره ، بیماری داره سلامتی هم داره
هدفت از زندگی چیه مژده ؟! هان ؟
باید بپذیری این چیزا رو و اگر درکشون کنی دیگه در برابر غم هات افسرده و بی انگیزه نمیشی !
همه دارن !
مرگ که فقط برای همسایه نیست !
به قول بی بی شتریه که دم هر خونه میخوابه !
هق هقش بلند شد ، شونه هاش لرزید و چادرش رو بیشتر روی سَرش کشید
قطره اشکی از چشمم پایین افتاد
صدای شیون جمعیت بلند شد و شونه های مژده هم لرزید
+ خانم فرهمند بی زحمت یکم جابه جا میشید
با چشمای قرمزم نگاهی به آراد کردم
- بله ببخشید
کمی جابه جا شدم تا بتونه رد بشه ، چند ثانیه به صورتم نگاه کرد و سرش رو پایین انداخت و رفت ، دیگه نگاه های گاه و بی گاه آراد برام اهمیتی نداشت ، نمی دونم چرا اینقدر آشفته بود ، اون روز میخواست حرفی رو بزنه اما نتونست و دلیل این پریشونی توی نگاهش رو هم اصلا متوجه نمیشدم
سعی داشت بهم چیزی رو بفهمونه اما من متوجه نمی شدم و این بیشتر اذیتم می کرد !
نگاهی به مژده انداختم و دستم رو روی دستش گذاشتم :
- اتفاقا باید به جای زانوی غم بغل گرفتن ؛ به پرواز قشنگش فکر کنی !
داشت از زیارت امام رضا برمیگشت که پر کشید... اونم تو تاسوعای حسین ! 🙂💔
من که خیلی حسودیم شد
این گریه های تو هیچ دردی رو دوا نمی کنه !
ممکنه راحیل برگرده ؟ نه خب برنمیگرده
به جای گریه کردن پاشو یه قرآنی چیزی براش بخوان ؛ اینجوری خیلی خوشحال میشه و روحش کمی آروم میشه
چادر رو از روی سرش برداشت و با چشمای قرمزش بهم زل زد
+ م ... مروا
با بغض گفتم :
- جان مروا 🥺
صدای ناله و جیغ و داد خانوم ها بلند شد که به عقب برگشتم و نگاهی به در ورودی انداختم
خواهرای راحیل اومده بودن
یکی از خواهراش به محض ورودش غش کرد و روی زمین افتاد ، خانوما شروع کردن به جیغ زدن
دست مژده رو فشردم و سریع به سمت خواهر راحیل رفتم
- برید کنار ، یکم اینجا رو خلوت کنید بگذارید هوا بیاد
کنارش نشستم و به صورتش خیره شدم ، چشم و ابروش همون چشم و ابروی راحیل خدابیامرز بود
دستم رو به سمت کمرش بردم که یکی از خانوما با داد گفت :
+ بهش دست نزن
با تعجب گفتم :
- چرا ؟!
من پرستارم نگران نباشید !
دوباره دستم رو به سمت کمرش بردم که گفت :
+ بارداره ، ممکنه اتفاقی براش بیفته
هول کردم و دستپاچه گفتم :
- با اورژانس تماس بگیرید هرچه سریعتر
شماها هم دورش رو یکم خلوت کنید !
~ساعتی بعد~
خرما ها رو توی ظرف چیدم و به آنالی دادم که ببره برای پذیرایی از مهمان ها
صدای شیون و زاری خانوم ها توی حیاط به قدری بلند بود که سرسام گرفته بودم !
لیوان آب قند رو توی دستم گرفتم و کنار آیه نشستم :
- بیا گلی یکم از این بخور
با دستش لیوان رو پس زد و با بی قراری گفت :
+ همیشه بهم می گفت میخوام مراسم عروسیم رو مشهد بگیرم ، می گفت تا داداشت ازدواج کنه بعدش من و تو توی یه روز مراسممون رو میگیریم 😭
یه روزی دور از چشم آقا مرتضی باهم رفتیم دیدن لباس عروس ها ، اینقدر ذوق کرد که نگو ...😭
قطرات اشکم خیلی آروم و بی صدا شروع کردن به باریدن
به آیه ای که هر ثانیه بی قرار تر از قبل میشد
چشم دوختم
با صدای خیلی بلندی فریاد زد :
+ راحیل می دونی این ته نامردیه که بی خداحافظی رفتی ؟! 😭
دستاش رو ، روی صورتش کوبید که دستاش رو گرفتم و مانعش شدم
کوثر با دیدنمون ظرف های خرما رو رها کرد و به سمتمون اومد
با وجود اینکه دستاش رو گرفته بودم اما داد میزد و اشک می ریخت :
+ راحیل بگو دروغه !
بگو نرفتی ! بگو هنوز هستی
راحیلم بلند شو ، چرا رفیقت رو بی رفیق کردی ؟
چرا رفتی چرا راحیل !
تو فرشته بودی ، مگه فرشته ها جاشون روی زمینه ؟ نه نیست ، تو آسمونی بودی ! 😭
با گفتن این حرف هاش انگار هیزم در آتشی که در درونم بر پا شده بود انداخت !
دستاش رو رها کردم و به دیوار تکیه دادم
آنالی دستپاچه اومد داخل و ظرف خرماها رو اُپن گذاشت
+ مروا آق ... ا مرتضی ...😰
دستی به روسریم کشیدم و بلند شدم :
- آقا مرتضی چی ؟!
+ حالش خیلی خرابه
به سمت یخچال رفتم ، ظرفی که پر از قرص بود رو باز کردم و قرصی بیرون آوردم
لیوان آبی هم ریختم و به دست آنالی دادم :
- بیا یه قرص بهش بده ...
#ادامه_دارد .....
#هرشب_راس_ساعت_نه_باماهمراهباشید⏱
#پاتوق_دختران_مروارید
─┅─✵🕊✵─┅─
@Dokhtaran_morvarid
─┅─✵🕊✵─┅─