eitaa logo
دوتا کافی نیست
49.1هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.4هزار ویدیو
33 فایل
کانالی برای دریافت اخبار مهم و نکات ناب در زمینه فرزندآوری، خانواده و جمعیت (دوتا کافی نیست، برگزیده دومین رویداد جایزه ملی جمعیت در بخش رسانه) ارتباط با مدیر @dotakafinist3 تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3841589734Cc5157c1c6e
مشاهده در ایتا
دانلود
✨پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: فرزند بخواهید و آن را طلب کنید؛ چرا که مایه روشنى چشم و شادىِ قلب است. 📚 مکارم الأخلاق: ج ۱ ص ۴۸۰ ✨امام صادق علیه السلام : کسی که مجردی را تزویج کند و امکان ازدواج او را فراهم نماید از کسانی است که در قیامت خداوند به آنان نظر لطف می‌کند. 📚وسائل الشیعه، ج. ۲۰، ص. ۴۵ 🌺 ولادت باسعادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام صادق عليه السلام مبارک باد کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
✅ ... از شیخ صدوق در «توحید» با إسناد خود از حضرت صادق علیه السلام روایت می‌کند که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود: ✨... آیا نمی‌دانید که: من به شما امّت در روز قیامت بر سایر امت‌ها افتخار می‌کنم، حتی به جنینی که سقط شده باشد! او پیوسته بر در بهشت ایستاده و مقیم است، با حالت افتخار و مباهات، شکم خود را به جلو داده و دست بر کمر زده، در این حال خداوند عزوجل به او می‌گوید: داخل در بهشت شو! ✨او پاسخ می‌دهد: داخل نمی‌شوم تا پدر و مادرم پیش از من داخل شوند! در این حال خداوند تبارک و تعالی به فرشته‌ای از فرشتگان می‌گوید: پدر و مادرش را نزد من بیاور! و خداوند أمر می‌نماید که آن دو نفر در بهشت وارد شوند. خداوند به فرزند سقط شده در این موقع می‌گوید: این به علت زیادی فضل و رحمت من برای تو بوده است. 📚 رساله نکاحیه کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
👌«فرزند بیشتر، زندگی شیرین تر» کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۵٢۶ #فرزندآوری #همراهی_همسر من ۲۰ سالمه و همسرم ۲۷ سال هر دو عاشق بچه بودیم و لحظه شما
۵٢۷ اینو برای اون خانم عزیزی می‌نویسم که فرمودند ٢٠ سالشونه و دوتا بچه شیره بشیر دارن و هیچ حمایتی ندارن. راستش اولش خواستم مثل خیلیها بگم عزیزم خود کرده را تدبیر نیست، شما چطور فکر کردی همه ی بچه های عالم مثل بچه ی اولتون خیلی دسته گل و مرتب و منظم و مودب و آروم هستن؟ بچه ی شما یک نمونه تاریخی بوده، بچه که اسمش روش تا شلوغ نکنه و ریخت و پاش نکنه بچه نیست، آدم بزرگه ولی دیدم خیلی بی انصافیه تو این شرایط.... خواستم بنویسم عزیزم زندگی بالا و پایین زیاد داره، این روزها می‌گذره بچه ها بزرگ میشن از دیدنشون لذت می‌بری ولی دیدم اگر کسی این حرفها بخودم بزنه واقعا حرصم می‌گیره... منم مثل شما مادرم با یک تفاوت، بجای دوتا بچه پشت هم، پنج تا فرزند پشت هم دارم با فاصله یک و نیم سال و حتی یکسال، یه دسته گل دیگه هم داشتم که تو بارداری قلبش ایست کرد و لایق مادریش نشدم. خواستم بگم عزیز من شرایط زندگی تو این دنیای خاکی خیلی سخت‌تر از اونی هست که تصورشو بکنیم اما تنها چیزی که امیدبخش هست اینکه در تنهاترین و سخت‌ترین لحظات کسی با ماست که بزرگترین همراه و کمکه... همون خدایی که ما رو خلق کرده و این امتحانات جورواجور و از بنده هاش می‌گیره از یک نفر بیماری، یه نفر بدهی، یه نفر شرایط فوق‌العاده سخت مالی، از دست دادن عزیزان و.... همون خدا هم توانایی کمک به ما و ايجاد آرامش به ما رو داره مهم اینکه روی کمکش حساب کنیم. منم مثل شما همه ی این روزها رو گذروندم و الانم در حال گذر هستم. شب‌هایی بوده که به سختی و تنهایی بچه شیرخوار خوابونده بودم بعد یه فرشته دیگه داشت از دستشویی صدام می‌کرد، همون لحظه بچه شیرخوارم بیدار میشد، همون جور که بهش شیر می‌دادم اون یکی فرشته رو از دستشویی می‌آوردم... یا دوتا فرشته مهربون داشتن از خجالت هم در میومدن و چک و لگد روانه هم می‌کردن. خیلی از این لحظات بقدری عصبی بودم که دلم میخواست مثل یه کاغذ، کل زندگی مچاله کنم پرت کنم به یه کهکشان دیگه، گاهی انقدر خسته بودم که فقط در مقابل کارهاشون گریه ام می‌گرفت. یه وقتم مثل الان که یادم میفته واقعا خنده ام میگیره. با اینکه توی یک ساختمان با مادرشوهرم و خواهرشوهرم زندگی می‌کنیم ولی بجز یه مواقع خیلی نادر مزاحمشون نشدم. چون اعتقاد دارم بچه رو خودم آوردم نباید خنده هاش برای من باشه زحمتش برای بقیه.... به اندازه موهای سرم از بقیه شنیدم که بسه مگه چند سالته، داری پیر میشی، خونه تون داغون شد، جونت گرفته شد ولی واقعیت اینجاست که خدا منو تو مسیری قرارداد که فقط خودش و بنده های آگاهش درک می‌کنن درست ترین و زیباترین راه درباره مردها هم بهتون بگم واقعیت اینجاست که ذهنیت و درک و توانایی آقا و خانم کامل از هم متفاوته، بعضی ها هم بخاطر شرایط زندگی و روند پرورشون هیچ درکی از سختی و اذیت و کم خوابی ندارن چون متأسفانه مادر گرامی شون تا تونسته همه ی بار زندگی رو بدوش گرفته و نخواسته بچه ها اذیت بشن که نتیجه این میشه که بعضی از مردها بجای کمک و درک، غر میزنن... در این جور مواقع بهتره در شرایط خوبی که داشتید براشون از سختی‌ها و شرایط روزتون بگید و ازشون کمک بخواین خواهرانه بهتون توصیه میکنم اول از همه به خدا توکل کنید و در روز حتی شده در رختخواب یا وقتی مشغول کارهای منزل هستین با خدا صحبت کنید که آرامش عجیبی میده، اذکار و دعاها و خواندن روزانه حتی یک آیه از قرآن و در برنامه روزانه تون قرار بدید. حتی اگه فرصت خواندن ندارید، صوت پخش کنید در فضای منزل تون بعدم حتما تا جایی که توانایی دارید به سلامت تون از لحاظ استراحت حتی چندثانیه و تغذیه و مکمل برسید و واقعیت زندگی رو بپذیرید هیچ زندگی ای در این دنیا صددرصد مطلوب نیست حتی برای کسانی‌که چندخدم وحشم دارن، بازهم سختی های دیگه ای هست خداروشکر خانواده سلامتی دارید. ان مع العسر یسرا کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
👌«همدم امروز ، یاور فردا» کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
اگه پسری بخواد تو سن پایین، مثلا دوران دانشجویی، ازدواج کنه برا شغل و درآمدش باید چکار کنه؟! ✅ حتما روحیۀ کاری‌ خودش رو اول به خونوادۀ خودش و بعد هم به خونوادۀ دخترخانم ثابت کنه. منتظر نباشه دوران دانشجویی و سربازی تمام شه و یه کار ثابت پیدا کنه تا دستش تو جیب خودش بره. ✅ سعی کنه هر طور شده، تو همین دوران دانشجویی پول به دست بیاره. کار رو عار ندونه. به خدا اعتماد کنه و به کسی جز خدا هم امید نبنده. ✅ از نگاه معارف دینی، رزق و روزی با ازدواج توسعه پیدا می‌کنه. توجه به این نکته، باید زاویۀ دید ما رو به بحث اقتصاد تو ازدواج به کلّی تغییر بده. ✨ پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله فرمود: با زنان ازدواج کنید که آنها با خود، مال می‌آورند. (مکارم الاخلاق، ص١٩۶). 📚نیمه دیگرم کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
مثل گذشته ها... کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
📢 فراخوان کانال «دوتا کافی نیست» 💥طرح به اشتراک گذاری تجارب شما می‌تونید زندگی خودتون رو برای ما بفرستین، تا بقیه هم استفاده کنن... قطعا شما تجربیاتی دارید که تو هیچ کانال و کتابی پیدا نمی‌شه... ✅موضوعات مورد نظر: با تولد فرزندان زندگی مشترک پر از نشاط و هیجان میشه، حضور بچه ها، تجربیات و نکات ارزنده ای رو برای پدرها و مادر ها به ارمغان میاره، که می تونه برای سایرین جالب و شنیدنی باشه واکنش ها و عکس‌العمل های مثبت و منفی سایرین نسبت به فرزندآوری، نیز می تونه، عبرت آموز و قابل تامل باشه کم نیستند، مادرانی که برای مراقبت و توجه و محبت بیشتر به بچه هاشون، از کاری که داشتند، چشم پوشی کردند. و یا هم زمان با اشتغال، از فرزندان خود مراقبت و نگهداری کردند. از مادرانه هاتون برامون بنویسید. برای برخی از جوانان، ازدواج به موقع و آسان، به یک رویا تبدیل شده، اما مطمئنم، کم نیستند کسانی که با توکل به خدا و با چشم پوشی از برخی رسومات، ازدواج ساده و موفقی داشتند. با اشتراک گذاری تجربیات خود، کمک کنید تا این موضوع برای سایرین باور پذیرتر بشه قطعا یکی از عوامل مهم و اثرگذار در تعداد فرزندان هر خانواده، فرهنگ و سبک زندگی حاکم بر خانواده هاست. خانواده های چندفرزندی با به اشتراک گذاری تجارب خود در این حوزه، می تونن الگو و راهگشای سایرین باشند. در مسیر تربیت صحیح فرزندان، تجارب ناب و ارزشمندتون رو با ما به اشتراک بگذارید. از بایدها و نباید ها که در این مسیر به کار گرفتین برامون بنویسید. دورانی شیرین و خاطره انگیز، که با سختی های خاص خودش همراه است. از احساسات خود در این دوران برای ما بنویسد. از نکات کلیدی و کاربردی که دوران بارداری رو لذت بخش تر و راحت تر می کنه. از لحظات شیرین که باخبر شدین، به زودی مادر خواهید شد، بنویسید. سالانه بیش از ۲۵۰ هزار سقط جنینِ غیر قانونی در کشور اتفاق می افته، با بیان تجربیات و شنیده ها ی خود، به کاهش آن کمک کنید. متاسفانه آزمایش های غربالگری که در دوران بارداری انجام میشه، در ایران به صورت افسار گسیخته انجام میشه و برای مادران با استرس های زیادی همراه است. و بعضا به سقط جنین غیر قانونی ختم میشه. تجربیات خود را در این زمینه با ما به اشتراک بگذارید. با توجه به شرایط اقتصادی حاکم بر جامعه و کاهش قدرت خرید مردم، مدیریت صحیح درآمدها و هزینه ها، امری اجتناب ناپذیر است. به کدام یک از نیاز های خود اولویت میدهید؟! صرفه جویی در هزینه‌ها، با وجود داشتن چند فرزند چگونه امکان پذیر است؟! چگونه فرزندانی قانع و مقتصد تربیت کنیم؟! ✍متن ارسالی: 🔸جامع و کامل و کاربردی باشه 🔹قابل پخش باشه😊 🔸در ابتدا یادداشت، هشتگ مربوط به موضوع نوشته بشه ⬅️ نکته: تجارب شما میتونه هم باشه هم ! 👈 آیدی ارسال تجارب: 🆔 @dotakafinist3 🆔 @dotakafinist3 🌺 با ما همراه باشید. کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
۵۲۸ من متولد سال ۱۳۶۸ هستم، همسرم سال ۱۳۸۶ به صورت سنتی به خواستگاری اومدن و معرف همسرم، همکلاسی مدرسه من، دختر عموشون بودن که همسایه هم بودیم. ما آبان سال ۱۳۸۷ در خانه پدر شوهرم زندگی‌مون رو شروع کردیم و دو سال بعد از ازدواجمون یعنی آبان سال ۱۳۸۹ خداوند یه پسر کوچولوی ناز بهمون هدیه داد. هفت ماهگی محمد عارف تصمیم گرفتیم به یه خونه ی اجاره ای بریم و این جابجایی به دلیل کار همسرم اتفاق افتاد که میخواست کارش رو به صورت مستقل شروع کنه. اسباب کشی کردیم و چیزی از رفتن مون نگذشته بود که دوباره خدا بهمون یه هدیه کوچولوی دیگه داد. من باردار بودم و این خیلی ناباورانه اتفاق افتاده بود، همش گریه می‌کردم و با خودم می‌گفتم چجور می‌تونم با وجود محمد عارف، دوباره یه بارداری جدید رو تجربه کنم... من قبل از اینکه حتی آزمایش بدم و از بارداریم مطمئن بشم، حدس می زدم که باردار باشم و همش تو ذهنم می‌چرخید که چی بخورم و چیکار کنم که اگه بارداری اتفاق افتاده از بین بره و یه موقعه تستم مثبت نشه اصلا تو ذهنم نمی‌گنجید که دوباره به این زودی بخوام بارداری جدید رو تجربه کنم. بماند که چیزی که فکرش رو نمیکردم دیگه اتفاق افتاده بودو حدسم درست بود و فقط همسرم بود که این افکار منفی رو از ذهنم دور میکرد و دل گرمم می‌کرد و دلداریم می‌داد. حالا من بودم و بی حالی ضعف و حالت تهوع و همچنان محمد عارف رو شیر می‌دادم، محمدی که دیگه یکسالش شده بود و نوپا بود باید کم کم محمد عارف رو از شیر می‌گرفتم محمد عارف به هیچ عنوان نه شیشه و نه پستونک نمی‌گرفت و توی یه پروسه خیلی سخت و طولانی از شیر گرفتمش.... از شانس خوب یا بد ما، صاحب خونه خونه رو فروخته بود و ما باید از خونه بلند می‌شدیم، من باردار و با وجود محمد عارف اسباب کشی کردیم، تو خونه ی جدید دختر کوچولوی نازمون به دنیا اومد. ده روز اول همش گریه می‌کردم و به سختی هاش فکر می‌کردم ولی خب شونه خالی نکردم سعی میکردم بارم رو دوش هیچ کس نندازم کمک مامان و مادر شوهرم رو انکار نمی‌کنم، ولی با افتخار میگم که همه کارای بچه ها رو خودم انجام می‌دادم. با اینکه دوتا بچه ی قد و نیم قد و شیطون بودن اما سعی میکردم از پسشون بربیام... باز دوباره صاحب خونه خونه رو فروخت و ما باید بلند می‌شدیم، با هر سختی بود خونه پیدا کردیم و باز دوباره اسباب کشی کردیم... یادمه یه دونه نَنی بسته بودم که دست خودمم بهش نمی‌رسید، وقتی عارفه می‌خوابید چهار پایه می ذاشتم و می‌رفتم بالا عارفه رو می ذاشتم توی نَنی که حداقل یکم بخوابه و بتونم به کارای خونه برسم. اما خب عارفه هم طولی نمی‌کشید که با لنگه دمپایی که محمد عارف پرت می‌کرد تو نَنی بیدار می‌شد و شیطونیاشون از نو شروع می‌شد. 😢😅 روزای خیلی سختی بود ولی ارزشش رو داشت از برکت وجود بچه ها زمینی خریده بودیم و بعد از این همه اسباب کشی تصمیم گرفتیم که خونه رو هر جور شده بسازیم. با تلاش و همت شبانه روزی همسرم، زمین در حال ساخته شدن بود. عارفه یکسالش بود که خداروشکر ما به خونه خودمون رفتیم، درسته که خونه رو کامل نکرده بودیم هنوز ولی همین که می دونستیم از خودمونه و قرار نیست که اسباب به دوش دنبال خونه بگردیم، خیلی خوشحال بودیم خیلی خیلی خداروشکر می‌کردیم. با هر سختی بود قسط و بدهی خونه رو تا چند سال کم کم پرداخت کردیم، اما خب منم تو این چند سال هر وقت خسته و درمونده میشدم به همسرم گله می‌کردم که تو بچه ی دوم می‌خواستی، درسته که از خستگی بود ولی غیر از ناسپاسی چیزی نبود. بچه ها با هم فقط یکسال و هفت ماه تفاوت داشتن و هر چی وسیله خودشون داشتن و ما داشتیم از اسباب بازی بگیر تا وسایل خونه همه رو خراب کردن و دیگه همه چی از دستشون در عذاب بود. اما خب بچه های باهوش و پر جنب و جوش و زرنگ و خلاق و همه فن حریفی هستن و این هم فقط به این دلیله که با هم بزرگ شدن و همبازی هم بودن... 👈 ادامه در پست بعدی کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
۵۲۸ بعد از بدنیا اومدن عارفه من خوش ذوقیم گرفته بود که براش دستمال سر بدوزم و پاپوش و لباس و هر دفعه که یه فرصت کوچیک پیش میومد، استفاده می‌کردم و با لباسای کهنه و پارچه اضافه ها یه چیزی سر هم می‌کردم، که دست ورزی بود. به مرور با تیکه پارچه های کوچیک شروع کردم به لباس دوختن از روی لباس هایی که برا بچه ها خریده بودم و خب با تشویق بقیه روبرو می‌شدم و میلم به این کار بیشتر می‌شد. بچه ها بزرگتر شدن و من دیگه یه خیاط ماهر تو دوخت لباس کودک که خودمم فکرشو نمی‌کردم. با این که هیچ کلاسی برای دوخت لباس کودک نرفته بودم و فقط یه کمک های جزئی از خواهرام می‌گرفتم اما خب دیگه حتی دوست نداشتم لباس بخرم براشون به خصوص برای عارفه، تو این مورد خود کفا شده بودیم و خب منم خیلی خوشحال بودم. یه روزی معلم عارفه توی کانون پرورش کودک و نوجوان باهام تماس گرفت و گفت که امروز فهمیدم که لباسای عارفه رو خودت می دوزی گفتم بله همین جوره. گفت که وقتی میبینم یه حس خیلی خوبی دارم، خیلی خوشگلن... گفتم آخه من این لباس ها رو با عشق می دوزم و نمی دونید که خودم چقدر از دیدنش تو تن عارفه لذت می‌برم و ایشون گفتن که این همون حس خوبیه که حتی به ما هم منتقل می‌شه... از دوخت لباس کودک یه شغل خونگی راه انداختم اما خب تا حدی که هم بتونم به بچه ها برسم هم به زندگی و فقط درحدسرگرمی باشه ناگفته نمونه که با این که در حد سرگرمیه هم نیاز خانواده خودمون رو برطرف می‌کنه و هم درآمد خوبی داره، شاید کافی نباشه ولی کمک خرج بودنش رو نمیشه انکار کرد. اصلا به بچه ی سوم فکر نمی‌کردم، چون که خیلی خسته بودم از بچه های شیره به شیره، با وجود اینکه مامانم و خاله ها هر دفعه تذکر می‌دادن که دو تا بچه کافی نیست... ولی خب من همش می‌گفتم که من که تازه دارم نفس می‌کشم، تا اینکه عارفه هر دفعه می‌گفت که من یدونه خواهر می‌خوام ولی من توجه خاصی نمی‌کردم... عارفه پیگیر تر شد و من یکم به خودم اومدم دیدم که عارفه بد هم نمیگه... من خودم لذت خواهر داشتن رو چشیده بودم و حالا داشتم از بچه های خودم دریغ می‌کردم. پافشاری عارفه بیشتر می‌شد و حالا دیگه محمد عارف رو هم با خودش همراه کرده بود همسرم هم بعد از اون سختی ها زیر بار بچه نمی‌رفت. اما خب هر جور شده بود با محمد عارف و عارفه تونسته بودیم که یکم نظرش رو عوض کنیم. حالا دیگه سه تایی بچه می‌خواستیم درسته عارفه خواهر می‌خواست و محمد عارف داداش اما خب می‌گفتیم هر چی که خدا خواسته باشه تلاشمون بی نتیجه نموند، دعاها و گریه های عارفه بی ثمر نموند، و من بارداری سوم رو هم تجربه کردم. این بار خیلی شیرین و پرتجربه تر، همه ی خونواده با ذوق و شوق منتظرن، به خصوص همسرم ان شاءلله که داداش کوچولوی بچه های ما هم به سلامت به دنیا بیاد شاید تو مواقع اسباب کشی با وجود بچه ها خسته می‌شدم، شاید هر دفعه به شوهرم گله می‌کردم، خیلی مواقع گریه می‌کردم یا از بارداری دوم که غیر منتظره بود، حرف از مردم شنیدم. اما حالا هزاران هزاران بار خدا رو شکر می‌کنم و از همه ی ناسپاسی هام پشیمونم.... از روزی که باردار شدم عشق و سرزندگی بیشتری به زندگیمون تزریق شده که خودمونم فکرشو نمی‌کردیم، از در و دیوار خونه رحمت و برکت و نعمت میباره... من محبت همه جانبه بیشتری رو حس می‌کنم نه فقط به من بلکه همه خانواده به هم کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
قدردان حافظان امنیت باشیم. کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1
نامه جمعی از زنان پزشک، دندانپزشک و داروساز به دختران نوجوان ایرانی به نام حق رها، بهار، فاطمه، ریحانه، ستایش… نامت را نمی‌دانیم اما حتماً مثل یکی از همین نام‌ها، زیبا و دوست‌داشتنی است. ما تو را دیده‌ایم… در راه مدرسه وقتی با دوستانت با هیجان راه می‌روی و داستانِ سریالی را که دیشب دیده‌ای برایشان تعریف می‌کنی. وسط مهمانی خانوادگی وقتی مدام شالت را مرتب می‌کنی و دنبال آینه قدی می‌گردی که خیالت از تناسب لباس‌هایت راحت شود. در سرویس مدرسه، وقتی که سر و صدای تو و دوستانت، رنگ ترافیک پشت چراغ را عوض می‌کند، و سرزندگی را روی سر و صورت ماشین‌های خسته و راننده‌های کلافه‌اش می‌پاشد. در جمع هم‌کلاسی‌هایت، وقتی که از کلاس زبان برمی‌گردی و بین جمع پر سر و صدای آنها ساکتی، چون حس می‌کنی گاهی پوششت، رفتارت و نگاهت با آنها فرق دارد، اما دلت می‌خواهد با هم بمانید. تو هم احتمالاً ما را دیده‌ای… در ساختمان پزشکان سر خیابان؛ در بیمارستان، وقتی برای عیادت مادربزرگ رفته بودی؛ در برنامه‌ی تلویزیونی که مادرت پیگیرش است و هر روز یکی از همکاران ما سوالات پزشکی را جواب می‌دهد. ما، هم سن و سال تو بودیم که رؤیای پوشیدن این روپوش سفید به سرمان زد. روزها و شب‌ها را برای ساختن این رؤیا به هم دوختیم و بالاخره یک روز اسمِمان را بین قبولی‌های دانشگاه پیدا کردیم. چقدر پدر و مادرهایمان و حتی پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان خوشحال بودند. در خاطره‌ی جوانی و کودکی‌شان خانم دکترهای زیادی پیدا نمی‌شدند. مادربزرگ‌هایمان خیلی از دردهایشان را یا به خاطر مسافت طولانی تا نزدیکترین پزشک تحمل کرده بودند یا از خجالت مطرح کردنش با آقای دکترِ هندی، دم از دردشان برنیاورده بودند. اما حالا نوه‌هایشان را می‌دیدند که تا چند سال دیگر، یک خانم دکتر واقعی می‌شدند. در دانشگاه، ما هیچ کم از پسرها نداشتیم، نه تعدادمان کمتر بود، نه توانایی‌مان. حتی استادهای خانم هم چندان کمتر از آقایان نبودند. خانم‌هایی اغلب جوان، که تخصص و فوق تخصصشان را در سال‌های پس از انقلاب گرفته بودند. بین هم کلاسی‌هایمان، از هر شهر و شهرستانی پیدا می‌شد. پدر و مادرها با خیال آسوده دخترانشان را روانه‌ی دانشگاه کرده بودند تا نسل بعدی خانم دکترها پر تعدادتر باشند. حتی کم نبودند دانشجوهای دخترِ خارجی که سطح علمی دانشگاه و امنیت ایران آنها را به کشور ما کشانده بود. ما در دانشگاه‌های همین کشور درس خواندیم، پزشک شدیم، جراح، چشم‌پزشک، متخصص قلب و زنان، دندانپزشک و داروساز شدیم. کشیک‌های طولانی را از سر گذراندیم، دور از خانه و خانواده‌هایمان دردهای مردان و زنان و کودکان فارس و گیلک و کرد و لر و ترک و بلوچ و عرب را درمان کردیم. روزهای پر اضطراب کرونا را کنار مردممان ماندیم. دارو و واکسن ساختیم، استاد دانشگاه شدیم، مقاله نوشتیم، در کنفرانس‌های بین المللی شرکت کردیم و البته هیچ کجا را برای بودن و بالیدن، امن‌تر و آزادتر از سایه‌ی پرچم میهنمان نیافتیم. عزیز دلم، این سال‌ها ساده نگذشت. آنها که عمری از ضعف ما سود برده بودند تمام تلاششان را کردند. برای چه؟ … تا باور کنیم «نمی‌شود!», «نمی‌توانیم!». قوی‌تر شدن ما آنها را عذاب می‌داد. ما ظریف‌ترین جراحی‌ها را انجام می‌دادیم، آنها می‌گفتند دختر ایرانی ناتوان مانده است. ما در دانشگاه درس می‌دادیم، آنها می‌گفتند دختر ایرانی محدود شده است. ما مقاله‌هایمان را در کنفرانس‌های جهانی ارائه می‌دادیم، آنها می‌گفتند زن ایرانی حق پیشرفت ندارد. ما در کنار همه‌ی این‌ها مادر بودن را انتخاب می‌کردیم آن‌ها می‌گفتند مادری را به زن ایرانی تحمیل می‌کنند. می‌خواهند نگذارند که تو، ما و هزاران زن قوی و بالنده‌ی دیگر را ببینی. می‌دانی، آنها هر روز از توان خودشان ناامیدتر می‌شوند. اما روی اراده‌ی تو حساب باز کرده‌اند. می‌دانند که اراده‌ی شگفت‌انگیز دختر ایرانی، ریشه در شجاعت و ظلم‌ستیزی و آزادی‌خواهی اش دارد. فقط یک راه برایشان مانده: اینکه تحریف کنند. چه را؟ معنای آزادی و ظلم‌ستیزی را؛ آنقدر که نیروی اراده‌ی تو، چرخ اهداف پلید آنها را بچرخاند. یقین دارم که تسلیمشان نمی‌شوی. تو گوهرشادی، بااراده؛ مرضیه دباغی، شجاع؛ عصمت احمدیانی، آزاده؛ تو دکتر محبوبه افرازی، دکتر عزت الملوک کاووسی، دکتر طلایه بیگ‌زاده، دکتر زهرا خدابندهلو و دکتر شیرین روحانی‌راد... یقین دارم تو مثل هزاران هزار دخترِ دیگرِ ایران، قوی و آزاداندیش می‌مانی. تو غوغا می‌کنی و ایران را همچنان قوی، مستقل، امن و آزاد نگه می‌داری. دوست‌دار تو 💥جمعی از بانوان پزشک، دندانپزشک و داروساز ایران اسلامی 👈 اسامی نویسندگان در لینک موجود می‌باشد. https://www.mehrnews.com/news/5609627/ کانال«دوتا کافی نیست» @dotakafinist1