eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
214 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝗔𝗶𝗺
این پیامو فور کن واسه پینترستی ترین و قشنگ ترین چنل/اکانت🪄
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 2 کنسرتِ حامی داشت به ساعتِ شروع نزدیک میشد. اون پشتِ صحنه مشغولِ کوک کردنِ گیتارش بود، اما ذهنش جای دیگه‌ای بود. حسِ عجیبی داشت، انگار که امشب قراره یه چیزی تغییر کنه. نمیدونست چیه، ولی تهِ وجودش یه لرزشِ خفیف حس میکرد. چند ساعت بعد، دریا آماده شده بود. دلارام اومد دنبالش و سوار ماشین شدن. دلارام از هیجان بال در میاورد، اما دریا مثل همیشه خونسرد و بی‌تفاوت بود. به جاده نگاه میکرد و به این فکر میکرد که چرا قبول کرده بیاد. تا اینکه رسیدن. سالن شلوغ بود، نورهای رنگی و صدای جمعیت، فضا رو پر کرده بود. بلیط‌هاشون رو چک کردن و رفتن سمت صندلی‌هاشون. ردیفِ اول. دریا با بی‌حوصلگی به اطراف نگاه میکرد و دلارام مدام از ذوقِ دیدارِ حامی حرف میزد. +وای نمیدونی چقدر خوشحالم! صداش رو از نزدیک بشنوم! _آره، خوشحال باش. شمارش معکوس شروع شد. ۳...۲...۱... و حامی وارد صحنه شد. نورها روی صورتش افتاد و جمعیت به هیجان اومد. دریا نگاهش کرد: پسرِ خوش‌استایل و خوش‌سیما. ولی اون چیزی که توجّهش رو جلب کرد، نگاهِ حامی بود. نگاهش انگار مستقیم به سمتِ او بود. چند بار چشمهاشون به هم خورد و دریا این حسِ عجیب رو داشت که قلبش یه ضربه محکم خورد. ولی سریع خودش رو جمع کرد و به دلارام گفت که بی‌خیالِ این همه نگاهِ عجیب بشه. کنسرت تموم شد، اما دلارام اصرار داشت که برن پشتِ صحنه. دریا با اکراه قبول کرد و رفتن. پشتِ صحنه پر از جمعیت بود که از حامی امضا میگرفتن. دلارام هم رفت توی جمع، ولی دریا یه گوشه وایستاد و فقط نگاه میکرد. همین که دلارام داشت برمیگشت، نگاهِ حامی دوباره به دریا افتاد. اینبار یه لبخندِ خفیف روی لبش نشست و دریا سریع چشمش رو دزدید. دلارام که برگشت، دریا با بی‌حوصلگی گفت: _بیا بریم دیگه، خسته شدم. +مرض عه! الان میام. وقتی سالن رو ترک کردن، حامی تا مدتها به اون سمت نگاه میکرد. چیزی توی دلش میگفت که این دختر با بقیه فرق داره. ولی کاری از دستش بر نمیومد. اون شب، حامی به خونه برگشت ولی نتونست بخوابه. با خودش گفت که شاید بهتره بره یه پارکِ خلوت تا هوایی عوض کنه. ماشین رو روشن کرد و به سمت پارکِ همیشگی‌ش رفت. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. دریا هم بعد از اینکه دلارام رسوندش خونه، با داها دعواش شد و از خونه زد بیرون. ماشینش رو برداشت و به همون پارک رفت، جایی که همیشه بهش پناه میبرد. گیتارش رو برداشت و شروع کرد به نواختن. نزدیکِ نیمه‌شب بود که سایه‌ای روی سرش افتاد. سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاه کرد... حامی بود. _چیه؟ چی میخوای؟ +فکر کنم تو هم مثل من دنبالِ یه جای آروم بودی. دریا نفسش رو حبس کرد. نمیدونست که این دیدارِ شبانه، شروعِ یه قصه‌ی پر از فراز و نشیب خواهد بود... نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 3 دریا هنوز از دیدنِ حامی توی پارک شوکه بود. دستش روی گیتار یخ کرده بود و نگاهش به چشمانِ حامی دوخته شده بود. اونجا، زیرِ نورِ مهتاب، اولین کلماتِ این آشنایی شکل گرفت. _اینجا چیکار میکنی؟ +ناراحت شدی اومدم؟ _نه +باشه ولی باید بگم من بهتر بلدم بنوازم. _عه؟ امتحان کن. دریا گیتار رو به سمتِ حامی گرفت. اون گیتار رو گرفت و شروع به نواختن کرد. انگشتاش با ظرافت روی سیم‌ها حرکت میکرد و ملودیِ آرومی فضا رو پر کرد. دریا با تعجب بهش نگاه کرد و با خودش گفت که این پسر واقعاً بلده چیکار کنه. _بابا باریکلا! از منم بهتر میزنی! +نه، تو هم خیلی خوب میزنی. اممم... میتونم بپرسم اسمت چیه؟ _اسمم دریاست. +چه اسمِ قشنگی! _مرسی. +میگم میتونیم باهم دوست بشیم؟ _بله؟ +نه، یعنی دوتا دوستِ صمیمی. _بهش فکر میکنم. شمارتو بده. حامی شماره‌ش رو به دریا داد. وقتی داشت میرفت، یه لبخندِ آروم روی لبش نشست که باعث شد دریا براش محو بشه. ولی خودش رو جمع کرد و گفت: _خب، دیگه برم که نگرانم نشن. +برسونمت؟ _نه، خودم ماشین دارم. +باشه. خدا نگهدار. _بای. دریا سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کرد. تمامِ راه به حامی فکر میکرد. وقتی رسید خونه، داها با اون نگاهِ همیشگی‌اش جلوش رو گرفت: _کجا بودی؟ +عه... ولم کن، نکیرومنکر من شدی. مگه خودت بیرونم نکردی؟ _من بیرونت نکردم. +آره، آره، راست میگی دریا رفت سمتِ اتاقش و در رو بست. لباساشو عوض کرد و روی تخت دراز کشید. ساعدش رو روی پیشونیش گذاشت و چشماش رو بست. به حامی فکر میکرد و به احساسِ عجیبی که بهش داشت. یه حسِ خالص و تازه، که هیچوقت تجربه نکرده بود. ولی ترس داشت. ترس از اینکه نکند اینبار هم مثلِ همیشه، عشق به شکستِ جدیدی منجر بشه. «با خودش گفت میترسم. میترسم که بازم شکست بخورم» ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. حامی اما توی خونه‌اش روی مبل نشسته بود و به گوشیِ دستش خیره شده بود. شماره‌ی دریا رو داشت، ولی جرأتِ پیام دادن نداشت. با خودش فکر کرد که شاید این دخترِ ساده و خونسرد، همون کسی باشه که همیشه دنبالش میگشته. عاشقش شده بود ولی نمیتونست بیانش کنه. هر بار که میخواست بهش پیام بده، یه چیزی جلوش رو میگرفت. دلشوره داشت. نمیدونست که آیا دریا هم حسی بهش داره یا نه تو بلاتکلیفی بدی گیر افتاده بود نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 4 دو روز از اون شبِ پارک گذشته بود. دریا هنوز هم به حامی فکر میکرد، ولی سعی میکرد خودش رو مشغول نگه داره. امروز قرار بود با دلارام بیرون بره تا حال و هواش عوض بشه. اما داها، مثل همیشه، جلوی در ایستاده بود با اون نگاهِ بازجویی‌گرانه‌اش. +اگه میخوای بری بیرون، بدون که نمیذارم. _ولم کن! چرا اینقدر بهم گیر میدی؟ حواسم به خودمه، بچه نیستم که. +مگه فقط بچه‌ها نیاز به مراقبت دارن؟ _نه، ولی این کارِ تو مراقبت نیست، گیرِ الکیه. +گیرِ الکی؟ _بله. +باشه. دیگه کاری به کارت ندارم. ببینم چی میشه. _از اولش باید همین کارو میکردی. +نه. _داها، بسه دیگه! +تو باید بس کنی. خوبی بهت نیومده؟ _آره نیومده. خوبی نکن. دریا در رو باز کرد و بیرون رفت، اما وسطِ راه به دلارام زنگ زد و قرار رو کنسل کرد. حس میکرد که به یه قدم زدنِ تنها نیاز داره تا فکراش رو مرتب کنه. داشت توی خیابون راه میرفت که ناگهان یه ماشین جلوش توقف کرد. با تعجب نگاه کرد و دید که حامی پشتِ فرمان نشسته و بهش لبخند میزنه. _سلام! شما اینجا چیکار میکنید؟ +سلام. جایی میری؟ _نه، داشتم قدم میزدم. +اگه قدم زدنت تموم شد، سوار شو. دریا یه لحظه تردید کرد، ولی بعد با خودش گفت که شاید این فرصتِ خوبی باشه تا یه کم از دستِ داها دور بشه. سوار شد و با خودش فکر کرد که چه نقشه‌ای بکشه تا داها رو یکم اذیت کنه. میدونست که داها حسابی نگرانش میشه و این براش یه تفریحِ کوچیک بود. +حامی، میتونم یه هفته بیام خونه‌ت؟ _خونه‌ی من؟ +آره. بعداً میگم چرا. _باشه، حتماً بیا. دریا رفت خونه‌ی حامی و وسایلش رو جمع کرد. وقتی شب شد، داها شروع کرد به زنگ زدن، ولی دریا جواب نمیداد. از اون لذت میبرد که داها حسابی حرص میخوره. +نمیخوای جواب بدی؟ نصفِ جونش کردی. _نوچ. بذار ادب بشه. +اون که با قصدِ بدی این کارو نمیکرد. _منم با قصدِ بدی این کارو نمیکنم. فقط میخوام درسش بدم. حامی با ناامیدی سرش رو تکون داد و رفت توی اتاقش. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. داها اما توی خونه‌شون بی‌قرار بود. دلشوره داشت. به مامانش گفته بود که دریا خونه‌ی دلارامه، ولی وقتی جوابِ دریا رو نمیدید، داشت دیوونه میشد. هر بار که زنگ میزد و جواب نمیشنید، خونش به جوش میومد. تا اینکه یه پیام از دریا اومد که نوشته بود: «رفتم تا ابد.» داها از جا پرید. ماشین رو برداشت و به پارکِ همیشگیِ دریا رفت، ولی کسی اونجا نبود. پشتِ فرمان نشست و به فرمون کوبید. نمیدونست باید چیکار کنه. تهِ دلش میگفت که اینبار ماجرا جدی‌تر از اون چیزیه که فکر میکنه. نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌