eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙نفور
214 دنبال‌کننده
54 عکس
61 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 3 دریا هنوز از دیدنِ حامی توی پارک شوکه بود. دستش روی گیتار یخ کرده بود و نگاهش به چشمانِ حامی دوخته شده بود. اونجا، زیرِ نورِ مهتاب، اولین کلماتِ این آشنایی شکل گرفت. _اینجا چیکار میکنی؟ +ناراحت شدی اومدم؟ _نه +باشه ولی باید بگم من بهتر بلدم بنوازم. _عه؟ امتحان کن. دریا گیتار رو به سمتِ حامی گرفت. اون گیتار رو گرفت و شروع به نواختن کرد. انگشتاش با ظرافت روی سیم‌ها حرکت میکرد و ملودیِ آرومی فضا رو پر کرد. دریا با تعجب بهش نگاه کرد و با خودش گفت که این پسر واقعاً بلده چیکار کنه. _بابا باریکلا! از منم بهتر میزنی! +نه، تو هم خیلی خوب میزنی. اممم... میتونم بپرسم اسمت چیه؟ _اسمم دریاست. +چه اسمِ قشنگی! _مرسی. +میگم میتونیم باهم دوست بشیم؟ _بله؟ +نه، یعنی دوتا دوستِ صمیمی. _بهش فکر میکنم. شمارتو بده. حامی شماره‌ش رو به دریا داد. وقتی داشت میرفت، یه لبخندِ آروم روی لبش نشست که باعث شد دریا براش محو بشه. ولی خودش رو جمع کرد و گفت: _خب، دیگه برم که نگرانم نشن. +برسونمت؟ _نه، خودم ماشین دارم. +باشه. خدا نگهدار. _بای. دریا سوار ماشین شد و به سمت خونه حرکت کرد. تمامِ راه به حامی فکر میکرد. وقتی رسید خونه، داها با اون نگاهِ همیشگی‌اش جلوش رو گرفت: _کجا بودی؟ +عه... ولم کن، نکیرومنکر من شدی. مگه خودت بیرونم نکردی؟ _من بیرونت نکردم. +آره، آره، راست میگی دریا رفت سمتِ اتاقش و در رو بست. لباساشو عوض کرد و روی تخت دراز کشید. ساعدش رو روی پیشونیش گذاشت و چشماش رو بست. به حامی فکر میکرد و به احساسِ عجیبی که بهش داشت. یه حسِ خالص و تازه، که هیچوقت تجربه نکرده بود. ولی ترس داشت. ترس از اینکه نکند اینبار هم مثلِ همیشه، عشق به شکستِ جدیدی منجر بشه. «با خودش گفت میترسم. میترسم که بازم شکست بخورم» ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. حامی اما توی خونه‌اش روی مبل نشسته بود و به گوشیِ دستش خیره شده بود. شماره‌ی دریا رو داشت، ولی جرأتِ پیام دادن نداشت. با خودش فکر کرد که شاید این دخترِ ساده و خونسرد، همون کسی باشه که همیشه دنبالش میگشته. عاشقش شده بود ولی نمیتونست بیانش کنه. هر بار که میخواست بهش پیام بده، یه چیزی جلوش رو میگرفت. دلشوره داشت. نمیدونست که آیا دریا هم حسی بهش داره یا نه تو بلاتکلیفی بدی گیر افتاده بود نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 4 دو روز از اون شبِ پارک گذشته بود. دریا هنوز هم به حامی فکر میکرد، ولی سعی میکرد خودش رو مشغول نگه داره. امروز قرار بود با دلارام بیرون بره تا حال و هواش عوض بشه. اما داها، مثل همیشه، جلوی در ایستاده بود با اون نگاهِ بازجویی‌گرانه‌اش. +اگه میخوای بری بیرون، بدون که نمیذارم. _ولم کن! چرا اینقدر بهم گیر میدی؟ حواسم به خودمه، بچه نیستم که. +مگه فقط بچه‌ها نیاز به مراقبت دارن؟ _نه، ولی این کارِ تو مراقبت نیست، گیرِ الکیه. +گیرِ الکی؟ _بله. +باشه. دیگه کاری به کارت ندارم. ببینم چی میشه. _از اولش باید همین کارو میکردی. +نه. _داها، بسه دیگه! +تو باید بس کنی. خوبی بهت نیومده؟ _آره نیومده. خوبی نکن. دریا در رو باز کرد و بیرون رفت، اما وسطِ راه به دلارام زنگ زد و قرار رو کنسل کرد. حس میکرد که به یه قدم زدنِ تنها نیاز داره تا فکراش رو مرتب کنه. داشت توی خیابون راه میرفت که ناگهان یه ماشین جلوش توقف کرد. با تعجب نگاه کرد و دید که حامی پشتِ فرمان نشسته و بهش لبخند میزنه. _سلام! شما اینجا چیکار میکنید؟ +سلام. جایی میری؟ _نه، داشتم قدم میزدم. +اگه قدم زدنت تموم شد، سوار شو. دریا یه لحظه تردید کرد، ولی بعد با خودش گفت که شاید این فرصتِ خوبی باشه تا یه کم از دستِ داها دور بشه. سوار شد و با خودش فکر کرد که چه نقشه‌ای بکشه تا داها رو یکم اذیت کنه. میدونست که داها حسابی نگرانش میشه و این براش یه تفریحِ کوچیک بود. +حامی، میتونم یه هفته بیام خونه‌ت؟ _خونه‌ی من؟ +آره. بعداً میگم چرا. _باشه، حتماً بیا. دریا رفت خونه‌ی حامی و وسایلش رو جمع کرد. وقتی شب شد، داها شروع کرد به زنگ زدن، ولی دریا جواب نمیداد. از اون لذت میبرد که داها حسابی حرص میخوره. +نمیخوای جواب بدی؟ نصفِ جونش کردی. _نوچ. بذار ادب بشه. +اون که با قصدِ بدی این کارو نمیکرد. _منم با قصدِ بدی این کارو نمیکنم. فقط میخوام درسش بدم. حامی با ناامیدی سرش رو تکون داد و رفت توی اتاقش. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. داها اما توی خونه‌شون بی‌قرار بود. دلشوره داشت. به مامانش گفته بود که دریا خونه‌ی دلارامه، ولی وقتی جوابِ دریا رو نمیدید، داشت دیوونه میشد. هر بار که زنگ میزد و جواب نمیشنید، خونش به جوش میومد. تا اینکه یه پیام از دریا اومد که نوشته بود: «رفتم تا ابد.» داها از جا پرید. ماشین رو برداشت و به پارکِ همیشگیِ دریا رفت، ولی کسی اونجا نبود. پشتِ فرمان نشست و به فرمون کوبید. نمیدونست باید چیکار کنه. تهِ دلش میگفت که اینبار ماجرا جدی‌تر از اون چیزیه که فکر میکنه. نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
نیمهٔ‌گمشده🤍🌙 «عشق، وقتی معنا پیدا می‌کند که برایش بجنگی.» دریا و حامی، دو عاشقی که تقدیر، بارها و بارها سعی کرد آنها را از هم جدا کند. اما آیا عشق واقعی، می‌تواند از پسِ تمامِ تهدیدها و رازها بربیاید؟ داستانی پر از تعلیق، احساس، و پایانی که هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کند. یک اشتباه قدیمی، یک تهدیدِ مرگبار، و یک عشق که نباید پایان می‌یافت. دختری که از عشق می‌ترسد، ناگهان خود را در میانِ یک مثلثِ عاطفیِ پرخطر می‌یابد. و خواننده‌ای که با یک نگاه، زندگی‌اش را به خطر می‌اندازد. https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 5 داها پارک رو گشت، خیابون‌هایی رو که دریا معمولاً توش قدم میزد زیر پا گذاشت، ولی اثری ازش نبود. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین. با ناامیدی برگشت خونه. _مامان +بله؟ _میشه تو زنگ بزنی بهش؟ با من دعوا کرده، جوابمو نمیده. +باشه. چند دقیقه بعد، نازنین با نگرانی برگشت. +داها... تلفن منم جواب نمیده. _مامان من چیکار کنم؟ +چه حساسی شدی _تو بی‌خیالی، من حساس نیستم. دریا اما توی خونه‌ی حامی، با دیدنِ پیام‌های پشت‌سرِ همِ داها، کیف میکرد. _جوابِ این بدبخت رو بده +نوچ. _ـ🗿 +حامی، ناز نازی نباش، این کارا عادیه. _کجاش عادیه؟داری سکته میدی بنده خدارو +(خندید) _از دستِ تو دریا با یه حالتِ مظلومونه نگاهش کرد و گفت: +یه چیزی بگم، نه نیار. _خدایاا +نه نیار دیگه _هوف... باشه. +شکلات، کیک، شیرکاکائو میخوام _این از کجا اومد؟ +نمیخری؟ _ای بابا... خیلخب حامی بلند شد و رفت تا کلی خوراکیِ کاکائویی بخره، چون میدونست که دریا عاشقشونه. توی راه، به این فکر کرد که چقدر این دختر زندگیش رو زیر و رو کرده. وقتی برگشت، دریا با دیدنِ همه‌ی اون خوراکیا پشماش ریخت. _واه! چه قدر گرفتی؟! +تا یه مدت داشته باشیشون. _تا یه مدت؟! من همه رو با هم میخورم! +جا داری؟ _به زور میخورم +روانی _گگگگگگ «نیمه گمشده 🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 6 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صبحِ روزِ بعد، حامی هنوز توی خواب بود که صدایِ بلندی از آشپزخونه اومد. با چشم‌های نیمه‌باز بلند شد و رفت سمتِ آشپزخونه. دریا با یه قابلمه دستش، داشت توی آشپزخونه پرسه میزد. _اگه میذاشتی بخوابم... داری چیکار میکنی؟ +عه! بیدار شدی؟ داشتم بیدارت میکردم. _بیماری؟ +شاید. بیا صبحونه. _الان میام. چند دقیقه بعد، کنار هم نشستن و صبحونه خوردن. دریا که از سکوت خسته شده بود، با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز گفت: _میگم حامی... +جانم؟ _امشب بریم پارک؟ +پارک؟ _همون پارکی که باعث شد به هم برسیم. +حتماً. غروب، هر دو آماده شدن و سوارِ ماشین شدن. وقتی به پارک رسیدن، روی همون نیمکتِ همیشگی نشستن و بازیِ بچه‌ها رو تماشا میکردن. هوایِ پاییزی، برگ‌هایِ نارنجی رو رویِ زمین پهن کرده بود. حامی چند دقیقه سکوت کرد و بعد با صدایِ لرزونی گفت: _دریا... میخوام یه چیزی بهت بگم. لطفاً اگه نظرت منفیه، حسیِ بدی بهم پیدا نکن و دوستیمون برقرار باشه. +بگو. _قول میدی؟ +آره. _ببین... من از همون اولی که دیدمت، باهات حسِ دوستی برقرار نکردم. من... من... +تو چی؟ _دریا... من عاشقتم. دریا چند ثانیه بهت‌زده بهش نگاه کرد و بعد لبخندی زد. _حامی... راستش حسمون متقابله. +جدی؟! _مگه من باهات شوخی دارم؟ +پس میشه همیشه پیشم بمونی؟ _قول میدم. ولی تو هم باید قول بدی که همیشه برام شکلات و شیرکاکائو بخری. +باشه.(با خنده) چند دقیقه سکوتِ آرومی بینشون برقرار بود که ناگهان سایه‌ی مردی بهشون نزدیک شد. دریا نگاه کرد و رنگ از صورتش پرید. داها بود، با چهره‌ای برافروخته و مشت‌هایِ گره‌کرده. _اینجا داری چیکار میکنی؟! این کیه؟! +د... داها... برات توضیح میدم. _توضیحات رو نمیخوام! ×دریا، این کیه؟ _من داداششم! ×آقایِ محترم،داداشش هستی که هستی. صداتو بیار پایین. حامی دستِ دریا رو گرفت و پشتِ خودش قایمش کرد. داها جلو اومد و دستِ دریا رو محکم کشید. _دستتو بکش! +حامی... ول کن. میرم باشه. وسایلم رو بعداً برام بیار. _ولی... +باشه؟ _باشه. داها دریا رو کشوند سمتِ ماشین و رفتن. دریا توی ماشین نشست و به پنجره خیره شد. میدونست که تازه اولِ ماجراست... «نیمه گمشده🤍🌙» «به قلم فاطیما🪄»