امحا
اما بدون ترس از دست دادنت شبها از کابوس بیدارم میکنه تا خودش با دستهای خودش نفسهامو به شماره ب
هر لحظه
هرجا
حتآ یه نیمهشبی مثل حالا
که از سرمای قلبم که سردی هوا رو تو خودش ناپدید کرده؛
زیر درخت خستهای برای خودم پناه پیدا کردم؛ پناهِ من!
چشماتو روی هم بزار و به سالهای بعد ازین فکر کن
احتمالا موج آرومی منتظرته
صبر کن عزیزِ دل
صبر کن
امحا
انتظار فقط یه بهانه برای پیر شدن روح بود
نبودی و ندیدی من برای از دست ندادنت؛ حتی وقتی نداشتمت
چیکار میکردم
امحا
-کدوممون باعث شدیم اینقدر غمگین و خسته بشی؛ عزیز کرده؟!
-با کی لج کردی عزیزِدلم؟با خودت که بیپناه ترینی؟
امحا
-ابرِ تیرهِ زندگیت خستهاس از خسته نبودن
بین بغضام کمونه لبام بالا میره وقتی تو خیالاتم مجسم میشی
میخوای ابر تیره زندگیتو ببارونی آره؟
چیکارت کنم عمر من؟
چیکارت کنم عمر دلگیر من؟