هرچه زودتر باید یکی رو بابت صحنه های موردعلاقهم که در طول روز اکلیلیم میکنن پیدا کنم جهت خالی کردن ذوقم وگرنه اینجوری پیش بره مثل یه ستاره مرده تو یه سیاهچاله، منفجر شده به هزار قسمت تبدیل میشم
همه ما آدما یه روزی توی زندگیمون ناامید شدیم..یه روزی کم آوردیم و فکر کردیم بدتر ازین نمیشه..
اما میدونی جالبیش چیه!؟
اینکه وقتی زمان گذشت و ازش دورتر شدیم؛ فراموشش کردیم یا دردش رو کمتر حس کردیم اما هربار که یادآوریش کنیم تنها چیزی که تغییر نکرده همون جمله آخره... اینکه بدتر ازین نمیتونست بشه!
با ی سناریوی کتابی زندگی کردم روزها و زندگیم کلا بسته بود بهش خب؟
و حالا بعد چک کردن خبرا، دیدم داره از اون نویسنده یه چیزی جدیدی بیرون میاد مبنی بر این که شخصیت اصلی داستان جدید، یه نویسندهاس که کتاب قبلی (اثر قبلی که من باهاش زندگی کردم) فقط یه داستان به نویسندگی اون بوده همین! و خلاصه اینکه من مرگ دارم به مقدار زیاد.
واقعا سنگین بود قلبم توانشو نداشت
احتمالا نفهمین چی میگم فقط دراین حد بدونین که من مُردم
خدافز.