+از آخرین باری که باهم صحبت کردیم،
چهقدر کدر و ناخوانا شدی.
_نتیجهی طبیعتِ بهجامونده از رفتنِ آدماست.
دیشب بین دستام تقلا میکرد
فریاد میکشید که صداش بهت برسه
ازت میخواست نجاتش بدی
روحمو میگم
بازم نرسیدی
امحا
من هر دفعه که این اتفاق میوفته دستی رو سر خودم میکشم و بلند میشم ادامه میدم اما یع تیکه از خودمو تو
جا گذاشتن؟
نه
خیلی وقته جا موندم پسر
امحا
میگفت بیا داشتههامون رو زندگی کنیم، فکر به نداشتهها لذت زندگیکردن و خوشحالبودن رو از
همیشه میگفت از غمهات تندتر بدو
اما من هر قدمی برداشتم غم زودتر از من آغوششو برام باز کرده بود.