داری خودتو گول میزنی
دوباره فرار کردی اما برمیگردی؛
به همین آغوش
به همین آغوشِ سردِ خاکستری که بارها پشت سرت رهاش کردی
امحا
دیروز فاطمه میگفت عینکی که تو زدی با شماره چشمت همخونی نداره همه چیز و میبینی ولی نه با اون کیفیتی
میدونی میلی؛
روزایی رو گذروندم که دردناک نبود
پر از احساسات بد و ناامیدی و اشک نبود
فقط سنگین بود، پر از خستگی، پر از تجربه، پر از بیخوابی و استرس
جدید نبود اما تابحال تجربهشون نکرده بودم
و حالا که بهش نگاه میکنم تنها اشک و خستگی نیست که برام مونده باشه؛ چک نویس تجربههام حسابی خط خطی شده
حالم خوبه! اگرم نباشه،
حداقلش از خودم راضیام؛ کمی.