من هربار بعد ساعتها صحبت با بابام، جونی به جونهای نداشتم اضافه میشه
عجیب کنار این مرد میتونم خودم رو بروز بدم
تموم افکار خاک خوردهی زرد و خاکستریم رو میکشه بیرون، گاهی عمیقشون میکنه و خاک شون رو میگیره و برمیگردونه سرجاش، گاهی جوری از بین میبرتشون که انگار از اول وجودیتی نداشتن،و گاهی...؛ نمیدونم احتمالا این گاهی مثل همون لحظههاست که اونقدر غرق تو عمق کلماتش میشم که کلمات از بین دستام لیز میخورن و دست خالی میمونم.
امحا
کنارت زندگی میکنم وقتی شایع داره بغل گوشمون میخونه یه وقتایی برام معنی همه میدی؛ وقتی داری لبخند
همینروزاست که برم و بگم بالاخره پیداش کردم آقای دکتر
همینو میگفتی نه؟!
قطعاا خودشه
اگرم خودش نیست؛ مهم نیست! برای ادامهی راهم کافیمه
کافی تر از کافی!
حالا یادم میدی چجوری نگهش دارم؟:)
دلم میخواد یه فریمم از این صحنه که کلیدو میندازی تو در و بوی غذای مامان تو خونه نپیچیده و صدای بچهها دیوارای خونهرو نمیلرزونه و همهی چراغا خاموشن بزارم.
چجوریه که اینهمه مدت گذشته و تلخیش از زیر زبونم نرفته؟