امحا
دیروز فاطمه میگفت عینکی که تو زدی با شماره چشمت همخونی نداره همه چیز و میبینی ولی نه با اون کیفیتی
میدونی میلی؛
روزایی رو گذروندم که دردناک نبود
پر از احساسات بد و ناامیدی و اشک نبود
فقط سنگین بود، پر از خستگی، پر از تجربه، پر از بیخوابی و استرس
جدید نبود اما تابحال تجربهشون نکرده بودم
و حالا که بهش نگاه میکنم تنها اشک و خستگی نیست که برام مونده باشه؛ چک نویس تجربههام حسابی خط خطی شده
حالم خوبه! اگرم نباشه،
حداقلش از خودم راضیام؛ کمی.
من هربار بعد ساعتها صحبت با بابام، جونی به جونهای نداشتم اضافه میشه
عجیب کنار این مرد میتونم خودم رو بروز بدم
تموم افکار خاک خوردهی زرد و خاکستریم رو میکشه بیرون، گاهی عمیقشون میکنه و خاک شون رو میگیره و برمیگردونه سرجاش، گاهی جوری از بین میبرتشون که انگار از اول وجودیتی نداشتن،و گاهی...؛ نمیدونم احتمالا این گاهی مثل همون لحظههاست که اونقدر غرق تو عمق کلماتش میشم که کلمات از بین دستام لیز میخورن و دست خالی میمونم.