امحا
بعد رفتنت؛ شمردن روزها بیمعنی به نظر میرسید اما حالا... دو آبان از رفتنت میگذره! دوسال که تموم شب
"ترس"
یادته؟ بارها بهت گفتهبودم...
گفتم که ترس من از مرگ نیست؛ از این میترسم که یه شب بعد کُلی خاطره ساختن، خندیدن، آرزوکردن و رویابافی کنارهم بخوابیم و وقتی صبحشد، فقط یهنفرمون بیدارشه درحالیکه اونیکی هنوز درون رویاهامون باقیمونده باشه!
امحا
"ترس" یادته؟ بارها بهت گفتهبودم... گفتم که ترس من از مرگ نیست؛ از این میترسم که یه شب بعد
اما میگفتی
"ما اومدیم که بگذرونیم!
محکومیم به این جبر پس مجبوریم به باور داشتن!
باوری که بتونه گره بشه میون طنابِ رشتهرشتهات و نگهاتداره برای من؛
نگهات داره برای نفس کشیدنِ همراه من!
پس ترسهاتو بزار برای بهار، اون بهاری که شکوفههای امیدش رو به سرما میفروشه
تا بهار فاصله زیاده، و تقویم زندگیِ من توی آبان جامونده!
پس تا هستم، آبان رو جای ترس؛ زندگی کن!"
امحا
اما میگفتی "ما اومدیم که بگذرونیم! محکومیم به این جبر پس مجبوریم به باور داشتن! باوری که بتونه گره
اما...
بی هوا توی یکی از همین آبانها "تو" رو جا گذاشتم!
بارها میون گوشت زمزمه کردم که مایملکِ من، غمِ منه رئیس!
که مایملک همهیما، غممونه..
از روزی به روز دیگه
از شکلی به شکل دیگه!
اما تو هربار از باوری لب زدی که لمس نشد.
از امیدی لب زدی که تنها بهانهای برای تلاش من برای شکوفه زدن بود؛ همون شکوفههای سرمازده که آبانِ نبودت، قاتلشون شد!
امحا
اما میگفتی "ما اومدیم که بگذرونیم! محکومیم به این جبر پس مجبوریم به باور داشتن! باوری که بتونه گره
و من امیدوار بودم در ابتدای بهار بمیرم!
_رها کن رئیس.
+چرا همیشه میگی رها کنم؟
_چون هیچوقت انجامش ندادی.
+این بد بهنظر میرسه؟
_نه، صرفا نشون میده تو حتی به دردات هم وفاداری!