بارها میون گوشت زمزمه کردم که مایملکِ من، غمِ منه رئیس!
که مایملک همهیما، غممونه..
از روزی به روز دیگه
از شکلی به شکل دیگه!
اما تو هربار از باوری لب زدی که لمس نشد.
از امیدی لب زدی که تنها بهانهای برای تلاش من برای شکوفه زدن بود؛ همون شکوفههای سرمازده که آبانِ نبودت، قاتلشون شد!
امحا
اما میگفتی "ما اومدیم که بگذرونیم! محکومیم به این جبر پس مجبوریم به باور داشتن! باوری که بتونه گره
و من امیدوار بودم در ابتدای بهار بمیرم!
_رها کن رئیس.
+چرا همیشه میگی رها کنم؟
_چون هیچوقت انجامش ندادی.
+این بد بهنظر میرسه؟
_نه، صرفا نشون میده تو حتی به دردات هم وفاداری!