امحا
اما میگفتی "ما اومدیم که بگذرونیم! محکومیم به این جبر پس مجبوریم به باور داشتن! باوری که بتونه گره
و من امیدوار بودم در ابتدای بهار بمیرم!
_رها کن رئیس.
+چرا همیشه میگی رها کنم؟
_چون هیچوقت انجامش ندادی.
+این بد بهنظر میرسه؟
_نه، صرفا نشون میده تو حتی به دردات هم وفاداری!
هدایت شده از امحا
میگفت "چشمهات رو دوست دارم."
میگفتم"چرا؟" جواب نمیداد و میخندید.
خندیدنش گرم نبود، از اینا هم نبود که قلبت از شیرینیش بلرزه؛ تلخ بود.
از اون خنک و تلخا که مغز و استخونت جرات نمیکنه بطلبه برای دوباره حس کردنش.
ولی منم پررو پررو هی اصرار که تلخی چیه؟ نگی انقدر زل میزنم بهت تا روحت عاصی بشه دست بندازه دور گلوم و بگه "بابا بسه دیگه، سوراخم کردی مرد." ولی باز خندید.
اینبار آرومتر، غم داشت یعنی؟
حواسش به من نبود آخه، ولی گفت: «من عاشق چشماتم اون هم وقتیکه از تو آگاهتره و چیزیکه دیگه مال اون نیست؛ بهراحتی نگاهش رو ازش میگیره.» خب منم خام بودم.
فکر کردم از این جمله خوشگلهاست که باید خوشت بیاد.. اما زمان گذشت و اون رفت.
رفت و من دیر متوجه شدم چشمهام صادقتر از زبونم بودن و اون زودتر از من روحبُریدن بلد بودن.
-بازمانده