tanha_masir_15.mp3
13.11M
جلسھ پانزدهم !🌱
#استاد_پناهیان / #تنها_مسیر
^•|ツدرانٺــظــــاراو🌱|•^
جلسھ پانزدهم !🌱 #استاد_پناهیان / #تنها_مسیر
- مرور و خیلی خلاصه
در فایل های قبل دلایل اجتناب ناپذیری مبارزه با هوای نفس را بر اساس نوع ساختار وجودی انسان و سنت های حاکم بر حیاتی که در آن زندگی میکند بررسی کردیم .
و در نتیجه ی آن به اجتناب ناپذیری رنج رسیدیم و راجع به آثار مادی و معنوی مبارزه با نفس هم صحبت کردیم
در این جلسه به اهداف آن میپردازیم !
مبارزه با نفس دو هدف دارد :
یک هدف آثار دنیایی مبارزه با نفس است
و هدف اصلی تر آثار معنوی و اخروی آن
اون چیزی که انسان رو به زندگی وادار میکنه اصل مبارزه است👌🏻
شما برای مبارزه با نفس باید بدونید که آدم وقتی میتونه زندگی خودش رو کنترل کنه و لذت خودش رو افزایش بده که قدرت روحی خودش رو در مبارزه زیاد کنه
حتی اگر کسی دین هم نداشته باشه و آخرت هم قبول نداشته باشه باید بهش بگی برای لذت بردن به جای تنوع و تعدد در لذت ها باید #قدرت_روحی_و_روانی خودش رو افزایش بده☝️🏻
اگر روح بزرگ باشه مثل مولامون علی (ع)
براش فرقی نمیکنه نفر اول پای رکاب پیامبر باشه، غریب ترین مردم مدینه باشه، کشاورز و یا خلیفه مسلمین باشه، علی همان علی است☺️
این آدمِ قدرتمندی است که اسلام میسازد
اسلامی که حقیقت مرکزیش مبارزه با نفسه
مبارزه با نفس آدم رو قوی میکنه قوی که بشی از دنیا بیشتر لذت میبری😍
بعضی ها اینقدر ضعیف اند تو لذائد ابتدایی زندگی شون موندن به خاطر همین میرن دنبال گناه فکر میکنند شاید اونجا فرجی بشه🙁
درحالی که
{إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْۖ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَاۚ}
اگر نيكي كنيد، به خودتان نيكي مي كنيد؛ و اگر بدي كنيد باز هم به خود مي كنيد. سوره اِسراء آیه ۷
🚫یکی از چیزهایی که ضعیفت میکنه، تمرکزت رو از بین میبره، بی خاصیتت میکنه، انرژی و توانت رو میگیره و قوای ذهنی و خلاقیت تو رو از بین میبره #موسیقی هست
🌸هنر اینه که از درون به خودت تمرکز بدی🌸
صوتکاملروگوشکنید
#راز_درخـٺ_کـاج🌲🍃
#قسمت_پنجم
باید کاری میکردم. نمیتوانستم دست روی دست بگذارم. اول به فکــرم رسید به کلانتری بروم،
اما همیشه توی مغزمان کرده بودند که یک خانواده ی آبرومند هیچوقت پایش به کلانتری باز نمیشود.
چهارتایی از خانه بیرون زدیم و در کوچه و خیابانهای شاهینشهر به دنبال زینب میگشتیم.
شهرام کلاس چهارم دبستان بود. جلوی ما میدوید و هر دختر چادریای را میدید، میگفت« حتماً آن دختر ، زینب است.»
خیابان ها خلوت بود. شب اول سال نو بود و خانواده ها خوش و خرم کنار هم بودند.
افراد کمی در خیابان ها رفت و آمد میکردند. توی تاریکی شب، یکدفعه تصور کردم که زینب از دور به طرف ما میآید؛ اما این فقط یک تصور بود.
دخترم قبل از اذان مغرب لباس های قدیمیاش را پوشید و روسری سورمهایرنگش را سر کرد و چادرس را تنگ به صورت گرفت.
دو تا چشم سیاه قشنگش میان صورت لاغر و سفیدس، معصومیت عجیبی به او میداد.
همین طور که در خیابان های تاریک راه میرفتیم، به مادرم گفتم
«مامان، یادته زینب یک سالش که بود، چطور دست کرد توی کـاسه و چشم های گوسفند را خورد؟»
شهرام با تعجب پرسید « زینب چشم گوسفند را خورد؟»
مادرم رو به شهرام کرد و گفت
« یادش به خیر ، جمعه بود و من خانه ی شما آمده بودم. همه ی ما توی حیاط درو هـم نشسته بودیم.
بابات کله پاچه خریده بود؛ آن هم چه کلهپاچه ی خوشمـزه ای. زینب یکسالش بود و توی گهواره خوابیده بود.
همه ی ما هم پای سفـره کلهپاچه میخوردیم. مامانت چشم های گوسفند را توی کاسه ی کوچکی گذاشت که بخورد.
من بهش سفارش کرده بودم که به خاطر خواصش چشم گـوسفنـد بخورد.»
من توی حرف مادرم پریدم و گفتم « کاسه را زیر گهواره ی زینب گذاشتم. برگشتم که چشم ها را بردارم، کاسه خالی بود. »
شهرام گفت« مامان، چشم ها چی شده بود؟ زینب آنها را خورد ؟ زینب که خوابیده بود! تازه بچه ی یکساله که چشم گوسفند نمیخورد»
من گفتم« زینب از خواب بیدار شده بود و دست کرده بود توی کاسه و دو چشم را برداشته و خورده بود. دور تا دور دهنش کثیف شده بود.»
@entezaro
#راز_درخـٺ_کـاج 🌲🍃
#قسمت_ششم
شهلا و شهرام زدند زیر خنده. من با صدای بغض کرده گفتم« آن روز همه ی ما خیلی خندیدیم.»
شهلا گفت« مامان، پس قشنگی چشمهای زینب به خاطر خوردن چشم های گوسفند است ؟»
من گفتم « چشم های زینب از وقتی به دنیا آمد قشنـگ بود، اما انگاری بعد خوردن چشمهای گوسفنـد، درشتتر و قشنگتر شد.»
دوباره اشکهایم سرازیر شد. شهلا و شهرام و مادرم هم گریه میکردند.
بعد از ساعتی چرخیدن توی خیابانها دلم راضی نشد به کلانتری برویم.
تا آن شب هیچوقت پای ما به کلانتری و این جور جاها نرسیده بود.
مادرم گفت« کبری، بیا به خانه برگردیم، شاید خداخواهی زینب برگشته باشد.»
چهارتایی به خانه برگشتیم. همه جا ساکت و تاریک بود. تازه وارد خانه شده بودیم که زنگ درِ خانه به صدا در آمد.
همه خوشحال و سراسیمه به طرف در حیاط دویدیم.
شهرام درِ حیاط را باز کرد.
وجیهه مظفری پشت در بود. وجیهه دختر سبزهرو و قد بلند آبادانی بود که با زینب دوست بود.
شهلا آن شب به وجیهه زنگ نزده بود، اما وجیهه از طریق یکی از دوستهایش، خبر گم شدن زینب را شنید و به خانه ی ما آمد.
وجیهه هم خیلی ناراحت و نگران شده بود. او به من گفت« باید برای پیدا کردن زینب به بیمارستان های اصفهان سر بزنیم؛
زینب بعضی وقتها برای عیادت مجروحین جنگی به بیمارستان میرود. یکی دوبار خودم با او رفتم.»
من هم میدانستم که زینب هر چند وقت یک بار، به ملاقات مجروحین میرود.
زینب بارها برای من و مادربزرگش از مجروحین تعریف کرده بود، ولی او هیچوقت بدون اجـازه و دیر وقت به اصفهان نمیرفت.
خانه ما در شاهین شهر بود که بیست کیلومتر با اصفهان فاصله داشت.
با اینکه میدانشتم زینب چنین کاری نکرده، اما رفتن به بیمارستانهای اصفهان بهتر از دست روی دست گذاشتن بود.
من و خانواده ام، که آن شب آرام و قرار نداشتیم حرف وجیهه را قبول کردیم.
وجیهه قبل از رفتنمان به اصفهان، با خانوادهاش هماهنـگ کـرد و همه با هـم به طرف اصفهان رفتـیم.
@entezaro
⭕️غیبــت میکـنی و میگۍ :
دیدم که میگمـ❗️
➖رفیق من...
اگه ندیده بودی که "تهـمټ بود...😯
مثل خدا ستّار العیوب باش 🚮
اگه چیزی هم میدونی
نگو🤫
↷''✿°ツ
@entezaro
#اَنتَ_فِی_قَلبِی_حُسَین ❤️
جٰاݩاگرجٰاݩاسټ؛قُربٰاݩِحُسیݩبݩعلےٖ
#شب_شانزدهم
#چهله_زیارت_عاشورا
↷''✿°ツ
@entezaro
هدایت شده از 🌊 'ایہام :) 🌊
♡خاص تࢪین چپ دسٺ دنیا روزت مبارک♡
#پروفایل_شما😍🍃
○○○○○○○○○○○○○○○○○
ࢪوز دست چپ ها مباࢪڪ🎈❤️
_کیا دست چپۍ اند؟؟
@shabake27🎊🧡