📚چند سطر از یک کتاب
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. (اهل عبادت بودم و شبها بر میخاستم و نماز میگزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم!)
شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفهای گرد ما خفته.
پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانهای(دو رکعت نماز) بگزارد. چنان خواب غفلت بردهاند که گویی نخفتهاند که مردهاند.
گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.
نبیند مدعی جز خویشتن را
که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینی ببخشند
نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش
گلستان سعدی/ حکایت هشتم
@ertebatmoaserdini
گاهی به هوای اهمیت دادن به فضائل، ممکن است به رذایل و بلکه محرمات گرفتار شویم.
#تغییر
#انتخاب
#اخلاق_معاشرت
#اخلاق_کاربردی
#ارتباط_موثر
.
⭕️ ناامیدی برای یک فرد موفق معنی ندارد.
به پشتکار سنگتراش فکر کنید که چگونه سنگ به آن بزرگی را میتراشد و به آن شکل میدهد. با ضربهی اول احتمالا حتی خراش جزئی هم به سنگ وارد نمیشود؛ اما او پشت سر هم صدها و هزاران ضربه میزند.
حتی در مواقعی حرکات او بیهوده به نظر میرسد اما دست از تلاش برنمیدارد و درک کرده است که اگر کسی فورا به نتیجه نرسد، معنیاش این نیست که پیشرفت نمیکند، پس از ضربه زدن دست نمیکشد.
وَ قَالَ امیر المؤمنین(علیه السلام):
تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلَى قَدْرِ الْمَئُونَةِ.
یاری الهی به میزان تلاش و زحمت و نیاز انسان فرود می آید.
تلاش و اهتمام در زندگی برای رشد و توسعه انسانی و اخلاقی و تربیتی خوش را پیوسته و با امید ادامه دهیم.
@ertebatmoaserdini
#توانمند_باشیم
#مهارت_آموزی
#تلاش
#عزت_نفس
#مداومت
#امید
#مثبت_نگری
.
📃یک داستان، یک درس
وقتی که نشستم تا مطالعه کنم نیمکت پارک خالی بود، در بین شاخه های درهم پیچیده ی درخت کهنسال، دلسردی از زندگی، برای من دلیل خوبی برای اخم کردن شده بود، چون دنیا میخواست مرا درهم بکوبد!
ناگهان پسربچه ای با نفس های بریده به من نزدیک شد، مقابلم ایستاد و با هیجان گفت: "نگاه کنید چی پیدا کردم" در دستش یک شاخه گل بود با گلبرگ های پژمرده؛ چه منظره رقت انگیزی! از او خواستم گل را بردارد و برود پی بازیش؛ ولی او به جای اینکه دور شود کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت،
و با شگفتی فراوان گفت: "بوی خوبی میده و زیبا هم هست، برای همین آن را چیدم، بفرمایید، مال شماست".
آن علف هرز داشت پژمرده میشد یا شده بود؛ رنگی نداشت؛ نارنجی، زرد یا قرمز. اما میدانستم که باید آن را بگیرم وگرنه ممکن است هرگز نرود! دستم را به سوی گل دراز کردم و گفتم: "ممنونم، دقیقا همان چیزیست که لازم داشتم" ولی او به جای اینکه گل را به دستم بدهد، آن را میان زمین و هوا نگه داشته بود!!
آن وقت بود که برای نخستین بار دیدم پسری که آن علف هرز را در دست داشت نمیتوانست ببیند، او نابینا بود!
لرزش صدایم را شنید؛ تبسمی کرد و گفت قابلی ندارد. سپس رفت پی بازیش. ناخودآگاه از اثری که بر من گذاشته بود شگفت شدم که او چگونه میتواند کسی را که در زیر درخت بید کهنسال نشسته و به حال خود تاسف میخورد را ببیند؟! شاید دلش از نعمت دید واقعی برخوردار بود! توسط چشمان بچه ای نابینا سرانجام توانستم ببینم... مشکل از دنیا نبود! مشکل از خودم بود... و به جبران تمام زمانهایی که کور بودم، با خود عهد کردم زیبایی های زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه را که مال من است بدانم...
@ertebatmoaserdini
قدر فرصتهای کوچک مهربانی را بدانیم.
قدر مهربانانی که گاهی چون نسیم از زندگی ما می گذرند را بدانیم.
قدر نعمتهای بیهمتای الهی را بدانیم.
#ارتباط_موثر
#مثبت_نگری
#مهربانی
#امید
#شکر_گزاری
.
ﺻﺒﺢ یعنی
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻬﺮ ﭘﺮﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﻋﺎﺑﺮﯼ ﮔﻔﺖ:
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﻖ ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺷﺎﭘﺮﮎ ﭘﺮ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ
ﺭﻗﺺ ﺧﻮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﺮﻭﺩ:
ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ
ﺍﻳﻦ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺷﻤﺎﺳﺖ!
@ertebatmoaserdini
مراقب افکارمان باشیم؛
گاهی واقعیت های بزرگ و روشن زندگی را برای ما مخفی می کند.
#مدیریت_ذهن
#مثبت_نگری
#موفقیت
#انتخاب
#ایمان
.
پاکبازانی که دست از رشتهی جان شستهاند
بی تکلف بحر را چون موج در بر میکشند
صائب تبریزی
@ertebatmoaserdini
#همدلی
#مهربانی
#فرشتگان
#مدافعان
#من_ایرانی_ام
.
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
حافظ
یاد تاریکی بقیع و مظلومیت و میهمانان با عظمتش...
شهادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام تسلیت باد.
@ertebatmoaserdini
❇️ یک نکته، یک تامل
ما مسئول نفهمیده شدن توسط دیگران نیستیم!
ممکن است دیگران شرایط ما، درد دل ما و رفتار ما را نفهمند، اما چه باید کرد؟!
اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که آنها بفهمند و تصمیم های بگیریم که آنها دلیلش را درک کنند، یعنی عملاً انتظار دارند آن گونه که آنها زندگی کرده اند زندگی کنیم!
گاهی ممکن است بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان و تابع ارزش های اخلاقی و انسانی خویش باشیم.
گاهی حتی دیگران از ما توضیحی نمی خواهند و ایرادی نمیگیرند، و ما به سبب نقص در عزت نفس گمان داریم که باید برای هر کسی مربوط و نامربوط را توضیح دهیم و خوشایند سازیم.
تا زمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمیزند ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.
چقدر اوقات و فرصتها که با این توضیح خواستن ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.
برای ارتباط موثر باید تلاش کنیم که منظور و مفهوم مورد نظر خود را به درستی به مخاطب برسانیم؛ اما لازم نیست در گرفتن رضایت و بازخورد مثبت آنها نسبت به خود و یا کارمان، افراط کنیم.
@ertebatmoaserdini
#توانمند_باشیم
#ارتباط_موثر
#عزت_نفس
#همدلی
#اخلاق_معاشرت
.
❇️ یک داستان، یک تامل
نیش زنبور کشنده تر است یا نیش مار ؟
در حکایتی گفتهاند:
روزى زنبور و مار با هم بحث می کردند.
مار ميگفت: آدمها از ترسِ ظاهر ترسناك من ممکن است بميرند؛قبل از آنکه با زهر و نیش من...!
اما زنبور قبول نمى كرد.
مار هم براي اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و رو به زنبور گفت:
من چوپان را نيش مى زنم و مخفى مي شوم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمايى کن!
مار چوپان را نيش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.
چوپان از خواب پريد و گفت:
اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد.
مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد.
سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه ديگرى کشيدند:
اين بار زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد!
چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت!
او به خاطر وحشت از مار، ديگر زهر را تخليه نكرد و ضمادى (مرهم جراحت) هم استفاده نکرد... چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!
بسیاری از نگرانیها و افسردگیها ، بيمارى ها و مشكلات و... هم شبیه این داستان هستند؛
همواره انسان های زیادی فقط به سبب ترس شان، نابود مي شوند.
⛔️ مراقب افکار و ذهنیتها و به عبارتی بافته های ذهن خود باشیم.
گاهی به گونهای جلوه می کند که انسان با همه توان مادی و معنوی اش نه در مقابل مشکلات بلکه در مقابل افکارش به زانو در می آید و شکست را میپذیرد...
إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا
گمان به هيچ وجه [آدمى را] از حقيقت بىنياز نمىگرداند.
سوره یونس آیه دهم @ertebatmoaserdini
#توانمند_باشیم
#مدیریت_ذهن
#منفی_نگری
#موفقیت
#انتخاب
.
📚چند سطر از یک کتاب
🔴 حالتی بسیار خطرناک از وجود «کفر» در باطن ما که با آزمایشی ساده قابل تشخیص است!
🔸روح کفر، ستیزهجویی و مخالفتورزی با حقیقت در عین شناخت حقیقت است.
امیرالمؤمنین علی(ع) در تعریف اسلام میفرماید: «الاسلام هو التّسلیم». اسلام یعنی تسلیم حقیقت بودن.
یعنی در جایی که منافع شخص، تعصّب شخص، عادت شخص در مقابل حقیقت قرار میگیرد، آدمی خود را تسلیم حقیقت کند و از هر چه جز حقیقت است صرف نظر کند.
🔹فرض کنید طبیب یا مجتهدی عالی مقام که شهرت جهانی دارد در یک مسئله مربوط به فنّ خودش تشخیصی بدهد و نظر خود را ابراز دارد؛ بعد یک فرد گمنام، طبیب یا طلبهای جوان در همان مسئله نظر مخالف بدهد و دلائل قطعی هم ارائه کند و خود آن مقام عالی در دل خود صحت گفتار آن جوان را تصدیق کند، ولی مردم دیگر طبق معمول بیخبر بمانند و نظر به شخصیت آن مقام عالی، او را تصدیق کنند. در این حال اگر آن متخصص مشهور تسلیم گفته آن طبیب یا آن طلبه جوان بشود یعنی اگر تسلیم حقیقت گردد و اعتراف به اشتباه خویش کند، او واقعاً «مسلم» است، زیرا الاسلام هو التّسلیم، چنین شخصی از صفت پلید «جحود» مبرّاست. و اما اگر انکار ورزد و به خاطر حفظ حیثیت و شهرت خود با حقیقت مبارزه کند، کافرماجرا و جاحد است.
🔸امام باقر (علیه السّلام) فرمود: «هر چیزی که نتیجه اقرار و تسلیم و روح پذیرش حقیقت باشد، ایمان است و هر چیزی که نتیجه روح عناد و سرپیچی از حقیقت باشد، کفر است».
🔹این حالت، حالت بسیار خطرناکی است هر چند در موضوعات کوچک باشد؛ و چه بسا بسیاری از ماها - معاذ الله - گرفتار آن باشیم.
📝 استاد مطهری، عدل الهی، ص291-290 (با تلخیص)
⭕️ کانال رسمی «بنیاد شهید مطهری»🔻
@motahari_ir
@ertebatmoaserdini
#ایمان
#مطالعه
#کتاب_خوب
.
📃یک خاطره، یک درس
داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می ميرم. راننده كه پير بود گفت: «اين گرما كسی رو نميكشه.» گفتم: «جالبه ها، الان داريم از گرما كباب می شيم، شش ماه ديگه از سرما لرز می زنيم.» راننده نگاهم كرد. كمی بعد گفت: «من ديگه سرما رو نمی بينم.» پرسيدم: «چرا؟» راننده گفت: «قبل از اينكه هوا سرد بشه می ميرم.» خنديدم و گفتم: «خدا نكنه.» راننده گفت: «دكترا جوابم كردن، دو سه ماه ديگه بيشتر زنده نيستم.» گفتم: «شوخی مي كنيد؟» راننده گفت: «اولش منم فكر كردم شوخيه، بعد ترسيدم بعدش افسرده شدم ولي الان ديگه قبول كردم.» ناباورانه به راننده نگاه كردم. راننده گفت: «از بيرون خوبم، اون تو خرابه... اونجايی كه نميشه ديد.» به راننده گفتم: «پس چرا دارين كار مي كنين؟» راننده گفت: «هم برای پولش، هم برای اينكه فكر و خيال نكنم و سرم گرم باشه، هم اينكه كار نكنم چی كار كنم.» به راننده گفتم: «من باورم نميشه.» راننده گفت: «خودم هم همين طور... باورم نميشه امسال زمستان را نمي بينم، باورم نميشه ديگه برف و بارون را نمي بينم، باورم نميشه امسال عيد كه بياد نيستم، باورم نميشه اين چهارشنبه، آخرين چهارشنبه ١٧ تير عمرمه.»
به راننده گفتم: «اينجوری كه نميشه.»
راننده گفت: «تازه الانه كه همه چی رو دوست دارم، باورت ميشه اين گرما رو چقدر دوست دارم؟»... ديگر گرما اذيتم نمی كرد، ديگر گرما نمی كشتم...
👤سروش صحت
🌹قدر داشته های خود را بدانیم
@ertebatmoaserdini
#مدیریت_ذهن
#مثبت_نگری
#انتخاب
#خود_آگاهی
#خودسازی
#معنویت
.