eitaa logo
عشقـہ♡ چهارحرفہ
808 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
59 فایل
⊰•✉🔗͜͡•آبۍ‌تَراَزآنیم‌ڪِہ‌بۍرَنگ‌بِمیریم، 💙!! اَزشیشِہ‌نَبۅدیم‌ڪِہ‌بـٰا‌سَنگ‌بِمیریمシ! . . حا سین یا نون:حسین(ع) پ لام یا سین:پلیس سازمان‌اطلاعاتموڹ⇦|‌ @shorot4 فرمانده‌مون ツ @HEYDARYAMM تولد: ۵/۱۱/۹۹ انتقادتون بفرمایید بعد ترک کنید :(!
مشاهده در ایتا
دانلود
بہ‌سلامتے‌روزے‌ڪہ‌خواستہ‌هام‌بشہ‌ داشتہ‌هام😎✋ •┈┈••✾🖤✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾🖤✾••┈┈•
هدایت شده از عشقـہ♡ چهارحرفہ
شروع پارت گذاری....
عشقـہ♡ چهارحرفہ
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" #پارت_6 #نویسنده_
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" ❌ پسرسریع به خود آمد و سر به زیر انداخت و مشغول سرزنش خود و استغار و طلب بخشش از معبود خود شد ولی مونیکا از این کار تعجب کرد صدایش را بلند کرد و خطاب به پسر گفت: سلام ببخشید شما باید پسر دوست پدرم باشید ، یک سوال ازتون داشتم... با همان سر پایین در جواب حرفش گفت: سلام بله بفرمایید؟ مونیکا درحالی که از سر پایین پسر تعجب کرده بود گفت : من ناخواسته کمی از مکالمه شما رو شنیدم و میشه ازتون بپریم امام رضا کیه؟ چیه؟ چطور میتونه کسی و شفا بده؟ پسر یک لحظه چشمانش از فرت تعجب گشاد شد ولی خیلی زود به حالت عادی برگشت و لبخند محوی بر لبانش ظاهر شد با همان آرامش صدایش که مونیکا دوست داشت او فقط حرف بزند. گویی صدایش مثل یک لالایی عمل میکرد، گفت : خدا رو میشناسید؟ مونیکا در جواب این پرسش گفت: بله معبود عالم را میشناسم چرا؟ ( از‌ رمان‌ فقط‌ با‌ ذکر‌ نام‌ نویسنده‌ وگرنه‌ حرام‌ و‌ پیگرد‌ قانونی‌ دارد) •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈• @eshghe4harfe •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈•
عشقـہ♡ چهارحرفہ
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" #پارت_7 #نویسنده_خادم
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" ❌ پسر به حرف آمد: چون پروردگار راهنمایانی را به زمین فرستاده تا بندگانش گمراه نشودند به این راهنمایان پیامبران و امامان گفته میشوند که امام رضا(ع) هم یکی از آن امامان است و به خاطر اینکه اینکه این امام بزرگوار بسیار مهربان بودند البته همه امامان مهربان و دلسوز بودند امام رضا ضامن آهو ها است وقتی که یک شکارچی قصد شکار آهویی را دارد امام ضمانت آهویی که به تازگی مادر شده بود را کرد و آهو رفت و پس از شیر دادن به فرزندش به نزد امام و شکارچی باز گشت این گونه بود که لقب ضامن آهو را به امام رضا غریب طوس دادن آرامگاه و حرم این امام در ایران و درشهر مشهد قرار دارد این امام خیلی از افراد بیمار را شفا داده است یک پنجره فولاد دارد که کلی معجزه شفا را به خود دیده است ... برای شناخت بیشتر این امام بزرگوار و بقیه امام ها اگر درباره آنهه تحقیق کنید فکر کنم بهتر متوجه شوید. مونیکا که عمیق در فکر بود فقط سری تکان داد حرف های این پسر مجهول که هنوز اسمش را هم نمی دانست بدجور اورا به فکر برده بود تاثیر حرفهایش خیلی زیاد بود ( از‌ رمان‌ فقط‌ با‌ ذکر‌ نام‌ نویسنده‌ وگرنه‌ حرام‌ و‌ پیگرد‌ قانونی‌ دارد) ناشناس بگوشیم https://harfeto.timefriend.net/16729325764576 •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈• @eshghe4harfe •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈•
‏-زن،زندگی، آزادی...؟ +نه ممنون؛ ما [اکثر الخیر فی النساء]داریم:))) •┈┈••✾🖤✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾🖤✾••┈┈•
هدایت شده از عشقـہ♡ چهارحرفہ
🖤🕊بسم‌رب‌قاصم‌جبارین🕊🖤
ذڪر روز جـمـعـہ🌱✨ •┈┈••✾🖤✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾🖤✾••┈┈•
باز‌جمعہ‌‌هایے‌تنهایے گریہ‌و‌بغض‌و‌دلتنگے •┈┈••✾🖤✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾🖤✾••┈┈•
رفاقٺ‌بایدمثل..... •┈┈••✾🖤✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾🖤✾••┈┈•
هدایت شده از عشقـہ♡ چهارحرفہ
شروع پارت گذاری....
عشقـہ♡ چهارحرفہ
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" #پارت_8 #نویسنده_خادم
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" ❌ انگار دقیق از عمق قلبش بر قلب مونیکا جاری شده بود که فقط با شنیدن حرف های پسر محبت عمیقی را نصب به امامان در وجود خود حس میکرد عشق و محبت به امام رضا گویی بیشتر بود پسر تا پشت به او کرد و اولین قدم را برداشت مونیکا به خود آمد و با هول پرسید: ببخشید یک لحظه صبر کنید میتونم اسم شما را بدونم؟ پاهای پسر از حرکت ایستاد و نفس عمیقی کشید و بعد صدای آرام و بمش در فضا پیچید: "عباس ،امیرعباس" چند بار زیر لب اسم پسر را زمرمه کرد چنان غرق فکر شده بود که وقتی به خود آمد خبری از امیر عباس نبود با وزیدن باد سردی سریع تکیه از دیوار گرفت و پنجره را بست و روی تخت نشست تصمیماتی با خود گرفته بود که نمی دانست درست است یا نه لباس عوض کرد و موهایش را بست و از اتاق خارج شد پدر و مادر و برادرش در پذیرایی نشسته بودند و هر کدام مشغول کاری بودند با دیدن او دست از کار کشیدن و گرم مشغول پرسیدن حال او شدند ، ( از‌ رمان‌ فقط‌ با‌ ذکر‌ نام‌ نویسنده‌ وگرنه‌ حرام‌ و‌ پیگرد‌ قانونی‌ دارد) •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈• @eshghe4harfe •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈•
عشقـہ♡ چهارحرفہ
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" #پارت_9 #نویسنده_خادم
•┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• •┈┈┈┈┈••✾🕊✾••┈┈┈┈• رمان"ماه‌نقره‌اۍ‌و‌طنین‌صدایٺ" ❌ دختر بود و تک خاطرش پیش خانواده بسیار عزیز بود کنار برادرش جایی گرفت و خطاب به پدرش گفت: پدر من تصمیمی گرفتم که در درستی اون شک دارم و اومدم نظر شما رو بدونم پدرش منتظر چشم به دخترش دوخت تا تصمیمش را بگوید نگاهی در جمع چرخاند و لب باز کرد: من تصمیم گرفتم یک سفر به ایران داشته باشم همه از تصمیم او به شدت تعجب کردند پدرش که آثار خوشحالی را میشد در چهره اش دید گفت: چه تصمیم خوبی گرفتی چرا که نه حتما ترتبی میدم و کار های سفرت و هرچه زودترجور میکنم مادرش نیز مثل پدرش از تصمیمش استقبال کرد ولی انگار آدام برادرش زیاد راضی نبود بعد از تشکر از پدر و مادرش و بوسیدن گونه هایشان دست دور گردن آدام انداخت و در گوشش گفت: چی شده که خان داداش ما سگرمه هاش تو همه؟ با خوردن نفس هایش به گردن و گوشش خنده اش گرفت و مونیکا را کمی از خود دور کرد و ( از‌ رمان‌ فقط‌ با‌ ذکر‌ نام‌ نویسنده‌ وگرنه‌ حرام‌ و‌ پیگرد‌ قانونی‌ دارد) ناشناس بگوشیم: https://harfeto.timefriend.net/16729325764576 •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈• @eshghe4harfe •┈┈┈┈••✾🖤✾••┈┈┈┈•