eitaa logo
فآئِه؛
68 دنبال‌کننده
621 عکس
140 ویدیو
1 فایل
به اتاق زیر شیروونی من خوش اومدید.🌟 اینجا؟ مخفیگاه موجودی به نام فائه. بشین چایی دم گذاشتم☕. کپی نکنید! ⭑ستاره‌ت رو گم نکنی..؟ [https://abzarek.ir/service-p/msg/4381849]
مشاهده در ایتا
دانلود
با بی‌رحمی ِتمام حرف می‌زنی! حرف هایت خنجر میشود و داخل ِقلبم می‌رود. چونان بی‌حس نگاهم می‌کنی که حتی والد بی‌رحم ِدرونم روی ِسرم دست می‌کشد و می‌گوید: آروم باش دختر کوچولوی ِمن! حق تو این رفتار نیست.. دختر کوچولوی ِدرونم باید گریه کند. اما گریه نمی‌کند. او می‌خندد‌، دیوانه وار می‌خندد! والد، با چشم هایی ترسان نگاهش می‌کند. تو، بی‌تفاوت تر از همیشه از کنارم می‌گذری. لبخند تلخی میزنم و به کنج اتاقم پناه می‌برم! از عمیق ترین نقطه‌ی قلبم، تنهایی و درد را حس می‌کنم. _مهم نیست. باید حال خودم رو خوب کنم. بلند می‌شوم، کشوی ِمیز را باز می‌کنم و چاقو را بیرون می‌کشم. قشنگ ترین چاقویی بود که در عمرم دیده بودم. روی ِلبه‌ی تیزش با آهستگی دست می‌کشم. برق ِخاصش چشمانم را نوازش می‌کرد. والد درونم با آگاهی از اتفاقات آینده، بریده بریده گفت: نه! نه.. نه نه! تو ن‌‌.. نباید بری سراغش! دختر کوچولو اما بی‌خیال لب می‌زند: سخت نگیر، حواسم هست. اما هم من، هم والد و هم خود دختر بچه، می‌دانستیم حواسش نیست. سرگردان از صداهای ِتوی سرم به طرف ضبط رفتم. آهنگ مورد علاقه‌ام را گذاشتم.. بیس آهنگ، دیوار های ِاتاق را تکان می‌داد. خندیدم و شروع به رقصیدن کردم.. سریع تکان می‌خوردم و متوجه سوزش پوستم نبودم. والد درونم فریاد می‌کشید اما من چاقو را در دستانم حرکت می‌دادم و آن را دیوانه وار، روی ِپوستم می‌کشیدم! بلند خندیدم و روی ِتخت سقوط کردم. آهنگ قطع شد، نفس نفس می‌زدم! چند دقیقه بعد، کمی که گذشت، حالم جا آمد‌. دیگر نفس نفس نمیزدم، دیگر خوشحال نبودم. تازه متوجه درد و سوزش ِپوستم شدم! انگار یکی دیگر از چراغ ها خاموش شد. والد، به نشانه‌ی تاسف سری تکان داد و با ناامیدی از من دور شد. دختر کوچولو باز هم خندید، بازهم گریه نکرد. بلند شدم و جلوی ِآینه رفتم. این بار برخلاف گذشته علاوه بر دست و پایم، زخم عمیقی روی ِصورتم ایجاد شده بود. من هم خندیدم! درست مثل دختر کوچولو. من هم گریه نکردم. حالا هردو می‌خندیدیم. ناگهان چیزی مثل ِپتک توی سرم کوبیده شد. صدای ِخنده ام را قطع کرد. به آنی چهره ام جدی و چشمانم عاری از احساس شد‌. انگشتانم را روی ِزخم ِدردناک صورتم کشیدم و لب زدم: اگر می‌دونستی هربار چه بلایی سر خودم میارم؛ قطعا باهام مهربون تر برخورد می‌کردی..! روایت واقعیت؛ زمزمهٔ خیال. -فآئِه؛
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من گفتم: خسته‌م... دیگه نمی کشم گفت:... 🌱 • | @MEDSTUMOOD | •