eitaa logo
در آن نیامده ایام
314 دنبال‌کننده
151 عکس
33 ویدیو
3 فایل
«گرچه وصالش نه به کوشش دهند» نشانی وبلاگ: FihMaFih.blog.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجله میدان آزادی
📣 نشست آموزشی تحلیل و نمادشناسی شاهکارهای میازاکی با ارائهٔ 👤 راضیه ایرانشهر (نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان انیمیشن) 👤 حسن صنوبری (پژوهشگر هنر و منتقد سینما و انیمیشن) 🗓️ چهارشنبه ۲مهر | ساعت ۱۸:۳۰ 🏟️ سالن گالری باغ کتاب تهران (کنار ورودی سینمای روباز باغ کتاب) 🎴 ثبت‌نام: 🏯 وبسایت رویداد مجله میدان آزادی ☎️ در صورت نیاز به راهنمایی، اینجا هستیم: @azadi_sqart 🔗 متن کامل فراخوان جلسه تحلیل و نمادشناسی شاهکارهای میازاکی را در سایت مجله بخوانید. 1⃣3⃣6⃣9⃣ @azadisqart
از حضرت (علیه السلام) به نقل از @FihMaFih
در آن نیامده ایام
🔻رنجی که قهرمان می‌کشد همیشه بیشتر است کتاب «سیدحسن نصرالله؛ انقلابی جنوبی» را دکتر رفعت سید احمد تاریخ‌نگار و پژوهشگر سرشناس و سنی‌مذهب مصری گردآوری کرده است. بخشی از کتاب روایت خود او و بخشی دیگر گردآوری روایت‌های مستند درمورد فصلی از زندگی و مبارزه این قهرمان بزرگ مردم آزادهٔ جهان است. اصل کتاب مربوط به ۱۹ سال پیش است و ۱۰ سال پیش اسماء خواجه‌زاده آن را ترجمه و در نشر معارف منتشر شد. ترجمه قابل قبول است ولی کتاب مشکلات ویراستاری زیادی دارد. اما این روایت خاص و خواندنی را که برای سالگرد انتخاب کردم، به نقل از طلال سلمان (شاید مهمترین روزنامه‌نگار لبنان و سردبیر السفیر که دوسال پیش درگذشت) در کتاب آمده و شامل دو روایت غیرمستقیم و مستقیم از قهرمان عزیز ماست: شنبه شب مورخ ۲۷ ژوئن ۱۹۹۸ ، کنار آقای سیدحسن نصرالله در دفتر کارش در دبیرخانه حزب‌الله نشسته بودم. همه منتظر ورود کاروان پیکرهای شهدای لبنانی بودند که در پی مذاکرات غیر‌مستقیم و موفقیت‌آمیز میان حزب‌الله و اسرائیل، به میهن باز می‌گشتند. پیکرها کفن‌پوش و در پرچم سرخ‌رنگ لبنان پیچیده شده بودند. به چهرهٔ آرام رهبر چهل‌سالهٔ حزب‌الله که ظاهری ساده و آراسته و محاسن سیاه و انبوهی داشت و مرزی بین عمامه سیاه و محاسن او دیده نمی‌شد خیره شده بودم. او منتظر رسیدن پیکر فرزند دلیر خود شهید سیدهادی نصرالله بود که یک سال قبل در نبرد با اسرائیلی ها در منطقه اشغالی «سجد» در نوار امنیتی جنوب لبنان به شهادت رسیده بود. همرزمان سیدهادی موفق به عقب‌کشیدن پیکر او نشده بودند. اسرائیلی‌ها جنازه هادی را در اختیار داشتند و گمان می‌کردند می‌توانند شروط خود را بر رهبر داغدار حزب‌الله که پیکر فرزند خود را ندیده بود، تحمیل کنند. درک احساس سیدحسن نصرالله دربارهٔ بازگشت پیکر فرزندش سیدهادی نصرالله چندان دشوار نبود، اما سخن درباره تحصیلات، نوجوانی، همسالان، داوطلب‌شدن سیدهادی برای حضور در میدان رزم، آخرین ملاقات او با پدر و واکنش مادر داغدیده، بسیار دشوار بود. در میان سخنان سیدحسن، این نکته توجه مرا جلب کرد که گفت خبر شهادت فرزندش سیدهادی و سه نفر از همرزمان او را روز جمعه‌ای به او اطلاع دادند که فردای آن روز قرار بوده مراسم پرشوری با حضور تودهٔ مردم به منظور همبستگی با مقاومت برگزار شود. این مراسم طبق سنت‌های نوگرایانهٔ شیعه با عزاداری برای سرور شهیدان امام حسین بن علی آغاز می‌شود و مراسم تعزیه‌خوانی نام دارد و در آن مراسم واقعه کربلا و شهادت اباعبدالله الحسين (علیه السلام) و برادران و فرزندان ایشان بازگو می‌شود. در اینگونه مجالس مردان شیعه قبل از زنان با صدای تعزیه‌خوانان به گریه و زاری و اشک‌ریختن می‌پردازند و به کسانی که به خاندان اهل بیت ظلم کردند و آنان را به شهادت رساندند لعنت و نفرین نثار می‌کنند. سیدحسن نصرالله به من گفت: «سعی کردم با لغو مجلس عزاداری، برنامهٔ مراسم را تغییر دهم تا برخی از افراد تصور نکنند که به خاطر هادی و همرزمان او ترتیب داده شده است. این شیوهٔ مناسبی برای استقبال از پیکرهای شهدا نیست. بر شهید نباید گریست. شهید الگو و اسوه و مایهٔ عزت و سربلندی امت است. طبق برنامه قرار بود که بعد از مراسم عزاداری سخنرانی کنم، هنگامی که پشت تریبون قرار گرفتم با ده‌ها دوربین تلویزیونی با نورافکن‌های قوی روبرو شدم. گرما فوق‌العاده طاقت‌فرسا بود. به ویژه اینکه نورافکن‌ها حرارت زیادی تولید می‌کردند و به چشم انسان آسیب می‌رسانند. مخصوصاً برای کسانی مثل من که از عینک استفاده می‌کنند خیلی دشوار است. سخنرانی را مثل همیشه شروع کردم و لحظاتی بعد احساس کردم چیزی نمی‌بینم. از شدت گرما عرق از سر و صورتم سرازیر شده و شیشه‌های عینکم را پوشانده بود. خواستم دستم را دراز کنم و از روی میز تریبون دستمال کاغذی بردارم و عرق روی چشم و صورتم و دستکم شیشه‌های عینکم را تمیز کنم، اما در یک لحظه به فکرم رسید که برخی از دوربین‌های تلویزیونی هویت بیگانه دارند و ممکن است برنامهٔ تولیدی خود را به اسرائیل بفروشند و همه گمان کنند که من برای فرزندم گریه و اشک‌هایم را پاک می‌کنم، بنابراین ترجیح دادم صورتم خیس بماند، ولی به دست دشمن بهانه ندهم که بگوید پدر داغدیده پشت تریبون ایستاده بود و برای جوان ارشد خود گریه می‌کرد و در عین حال دیگران را به شهادت در راه خدا فرامی‌خواند. من یکی از خانواده‌های شهدا بیش نیستم.» @FihMaFih
🍁 «پاییز ما» قدهای کوتاه و صف‎های طولانی یک یادگاری از نظمِ رضاخانی انگار با خطکش کوتاهمان کردند انگار ناظم‎ها بودند سلمانی هم ساعتِ تفریح، بودیم سرگردان هم در کلاسِ درس، بودیم زندانی بغضِ عدالت را خوردیم با تلخی فریاد را در دل کردیم زندانی هم بی‎طراوت، رنگ: خاکستری، طوسی هم بی‎صدا، خنده: آرام، پنهانی گاهی رفیقم بود تصویرِ روی جلد گاهی پناهم بود دیوارِ سیمانی {آموزگار خوب هم بود اما کم چون شعله‎ای کوچک در شامِ ظلمانی} آموزگاری هم _هرچند با تسبیح_ می‎خواند در گوشم آیاتِ شیطانی این را معلم گفت که: غرب باهوش است اما عقب‎مانده است انسانِ ایرانی هم ذوق، بی ارزش؛ هم شوق، مصنوعی هم ظهر، پاییزی؛ هم شب، زمستانی خلاقیت‎های سرخورده و متروک انسانیت‎های بیمار و حیوانی تنبیهِ ناظم بود آسان و شد دشوار وقتی خیانت کرد یارِ دبستانی وادار شد شاید... شاید طمع هم داشت... بخشیدمش اما یک روز بارانی *** با مرکبِ لرزان بر صفحه‎ی تردید می‎شد نوشت آیا مشقِ مسلمانی؟ @FihMaFih
🍁 «پاییز شما» شُرّۀ شال و پَرِ کُلات مبارک کوچه‎ی پاییز! برگ‎هات مبارک صبح شده دخترک! بلند شو از جات دلهرۀ مدرسه برات مبارک می‎رود این دلهره اگر که بخندی می‎شود این روزها برات مبارک حرف بزن، مثل نسیم است برایم این خشِ بامزۀ صدات، مبارک بوی نوی کاغذ و سفیدیِ دفتر روشنیِ جوهر و دوات مبارک کیف و کتاب و مداد و کاغذ و خودکار خط‎کش و پرگار و گونیات مبارک از پس یک فصل بی‎قراری و دوری دیدنِ یارانِ آشنات مبارک حلقۀ گل‎های شادِ ساعتِ تفریح گعدۀ یارانِ باصفات مبارک راز شنیدن، نهان ز چشمِ معلم عهدِ رفیقانِ با وفات مبارک در دلِ این مدرسه نشاط تو جاوید از پسِ این مقنعه حیات مبارک قهر معلم، کنارِ مهرِ معلم چاییِ تلخِ تو با نبات مبارک صبح شده صبح شده صبح شده صبح دخترِ خورشید! خنده‎هات مبارک @FihMaFih
25.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حزن أيلول (اندوهِ مهرگان) به احترام نخستین سالگرد شهادتِ آزادی‌خواهِ بزرگِ روزگارِ بردگی: والامقام ▪️خواننده: ▪️تنظیم: ▪️شاعر: ▪️تاریخ اثر: اکتبر ۲۰۲۵ ▪️ جغرافیای اثر: @FihMaFih
⛵ *قایق* [تقدیم به ناوگان‌های آزادی، ایستادگی و هزارمادلین و همه دل‌های دریایی] «قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب» این سخن را می‌گفت روزگاری سهراب روزگاری که نبود ظلم اینقدر: نقاب‌افکنده؛ بالنده روزگاری که نبود زندگی اینهمه گرم سَیَلان و سیلاب هیچ فصل اینهمه پاییز نبود هیچ سال اینهمه سیلاب نداشت هیچ قرن اینهمه کشتار نکرد - کودکان را در خواب - آرزوها دور و اشک‌ها بسیار و دست‌ها کوتاه‌اند پاسبان‌ها کور و بغض‌ها سرشار و نعره‌هامان آه‌اند جاده‌ها مسدود و مرزها محدود و واژه‌ها ممنوع و کوچه‌ها بن‌بست و ذهن‌ها زندان و خشم‌ها تبعید و چشم‌ها سرگرم و اسب‌ها بی‌اصل و نسل‌ها بی‌فریاد نه اگر مانده به جا پاینده: قهرمانی زنده نه اگر مانده سلاحی در دست هست در دستم: مشت «غم این خفتهٔ چند خواب در چشم ترم...» را می‌خواند روزگاری نیما، اینک اما غم این کشتهٔ بسیار مرا خواهد کشت گرچه دیوان به شکار آسمان را و زمین را بستند کودکان گُل و خار خسته در ساحل شب منتظر ما هستند «قایقی باید ساخت» «قایقی باید ساخت» «می‌تراود مهتاب می‌درخشد شبتاب» کودکان غزه پشتِ شب منتظرند «قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب» ۱۵مهر و ۷اکتبر [سطرهای داخل گیومه از و هستند] @FihMaFih
🥇 که با شکستگی ارزد به صدهزار درست روز ملی پارالمپیک به همهٔ آن‌هایی که بیش از دیگران بهانه داشتند تا روی صندلی قربانی بنشینند؛ بیش از همه دلیل داشتند که ناامید و افسرده باشند؛ اما روی صندلی قربانی ننشستند،‌ ناامید نشدند، و قهرمان شدند، و دنیا را تکان دادند، و ایران را ایران‌تر کردند و همهٔ ما را قوی‌تر، تاب‌آورتر، امیدوارتر و با اعتماد به نفس‌تر کردند، مبارک! به: ساره جوانمردی، مرتضی مهرزاد، هاشمیه متقیان، روح‌الله رستمی، زهرا نعمتی، سعید افروز، یاسین خسروی، احمد امین‌زاده، علی‌اکبر غریب‌شاهی، امیرحسین علی‌پور، بهزاد زاده‌ای اصغری، حسین گلستانی، داود علی‌پوریان، رمضان صالحی، محمد حسین حسینی، صادق بیگدلی، مجید لشکری، محمد نعمتی، مرتضی رمضانی، مرتضی مهرزاد، مهدی بابادی، مهرزاد مهروان و میثم علی‌پور،‌ زنده‌یاد سیامند رحمان، شهید بهمن گلبارنژاد و... به همهٔ این قهرمانان فروتن و الهام‌بخش، چه با مدال‌ها و چه هنوز بی‌مدال‌هایشان. @FihMaFih
هدایت شده از مجله میدان آزادی
▫️ قدمِ بلندِ انیمیشنِ چین، به سمت مخاطب جهانی 🍿 این روزها انیمیشن نژا ۲ دو عنوان مهم پرفروش‌ترین فیلم سال در تمام جهان و همچنین پردرآمدترین انیمیشن تاریخ سینما را کسب کرده؛ اما ما فعلا می‌خواهیم برویم سراغ انیمیشن ، محصولی که شش‌سال پیش اکران شد و گرچه فروش عجیب قسمت دوم خود را نداشت، ولی از نظر موفقیت هنری به نسبت زمانۀ خود چه‌بسا انیمیشن دیدنی‌تری بود و دستکم چیزی از قسمت دوم کم نداشت. ➕اگر بخواهیم خوشبینانه بگوییم: نژا سرشار از «بینامتنیت» و اقتباس است و سعی کرده از تمام ظرفیت‌های پیشینی انیمیشن و حتی سینمای پیش از خود استفاده کند تا به محصولی خاص، محبوب، همه‌پسند و البته متعهد به فرهنگ بومی خود برسد. ➖اگر بخواهیم همین واقعیت را با لحنی منفی بگوییم: اثری است با دورترین تعریف از مفهوم «اصالت»، چون سرشار از کپی‌کاری‌ها، اقتباس‌ها و مهندسی‌ها برای جلب توجه متنوع‌ترین و بیشترین مخاطبان است. اثری کاملا صنعتی و تجاری، برای رسیدن به یک محبوبیت بزرگ اما زمانمند. 🔎از نظر معنایی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نژا که در کمتر انیمیشنی با این صراحت دیده می‌شود، سرنوشت‌ستیزی و باور به ارادۀ انسانی در تغییر جهان است. 🔗 متن کامل ریویوی نقد و بررسی انیمیشن «نژا ۱» را در سایت مجله بخوانید. 9⃣9⃣9⃣ @azadisqart
دنیا، دنیای بی‌فکرها و‌ عمل‌گراهاست 📜 ( ) آرام نیست قسمتِ دانا، که بحر را بالین حباب و وحشتِ امواج، بستر است آقای بیدل -این شاعرِ متفکرِ رازآمیز- در این یکی از انواع اضطراب را یا اضطرابِ دانایان معرفی می‌کند. می‌گوید آدمِ دانا مثل دریاست، عمیق است، پر‌ است، و همین عمق و فربهی برایش اضطراب‌آور است، همانطور که دریا حتی وقتی بخواهد بخوابد هم، رختخوابش موج‌های هولناک و همواره در حرکت است و تنها چیزی که برایش شبیه بالش است، حباب است، بالشی که وقتی سرت را رویش بگذاری می‌ترکد! این است حال دائمی (و بلکه: سرنوشت) یک فرد دانا، حتی وقتی که می‌خواهد لحظاتی به چیزی فکر نکند و در آرامش باشد. @FihMaFih
📌محصور‌ در حصار حادواقعیت‌ها | صفحه: ۱/۲ سخن‌گفتن از بی‌ابتذال نیست. با اینکه خود زنده‌یاد استاد امین‌پور یک چهرۀ عمیقا تصنع‌گریز، تقلیدگریز، ابتذال‌گریز، سخت‌پسند، دقیق و در خیلی از شعرهایش خارق‌العاده و دست‌نیافتنی بود؛ اما یادکرد و سخن‌گفتن از او عموما با نوعی سانتی‌مانتالیسم و ابتذال و تصنّع همراه است. شاید چون «یادکرد قیصر امین‌پور» و «تصویر قیصر امین‌پور» فاصلۀ زیادی با «خود قیصر امین‌پور» پیدا کرده‌اند. فیلسوف پسا‌مدرن، مفهومی در اندیشه‌هایش دارد به نام «حادّواقعیت». حادواقعیت یعنی آن بازنمایی از واقعیت که نه‌تنها مشروعیت و قدرت بیشتری نسبت به خود واقعیت پیدا می‌کند، بلکه دیگر ارجاعی هم به واقعیت اولیه ندارد، بلکه واقعیت اصلی را می‌بلعد؛ حادّواقعیت واقعیتی را تولید می‌کند که با غیاب خود واقعیت همراه است. نتیجهٔ این مسئله در کسانی که چندان مدعی تخصص در ادبیات نیستند، با ظهور همان شبه‌شعرهای منسوب به امین‌پور رخ می‌نماید (گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود ...) که اول فقط انتساب متن بود و حالا -مدتی بعد از تکذیب‌های مداوم- با جستجوی گوگل می‌بینیم کار به انتساب صوت هم رسیده است که بیا این هم سند! و احتمالا مدتی بعد هم باید شاهد این باشیم که با دیپ نوستالوژی و دیگر نرم‌افزارهای مشابه، شعر دروغین را با صدای دروغین در تصویر قیصر امین‌پور زورچپان کنند، که این هم سند دوم! این کمترین نتیجهٔ حادواقعیت است که قیصر امین‌پور را برای عموم مخاطبان تبدیل می‌کند «به هرآن چیزی که الآن دوست داری باشد» نه «آن چیزی که واقعا هست»؛ همان شاعر گوگولی و زردی که تو می‌پسندی و برای فهم شعرش خدای‌ناکرده هیچ زحمتی نباید به خودت بدهی. اما نتایج بدتر و بیشتری هم در کار است، اتفاقا در میان متخصصان و شبه‌متخصصان شعر و ادب که بیشتر از «تصویر قیصر امین‌پور» (و متأثر از آن)، در حوزۀ «یادکرد قیصر امین‌پور» اتفاق می‌افتد. امین‌پورِ شهرت‌گریز، دنیاگریز و عارف‌مسلک در همان دوران زندگی هم محبوب بود، اما پس از مرگ محبوبیتش از روند عادی خارج شد، ناگهان خودِ رویداد درگذشت او فراتر از رویداد درگذشت یک فرد، حالت سمبلیک پیدا کرد و به «نماد مرگ شاعر» تبدیل شد. جامعه (حتی جامعه‌ای که او را نمی‌شناخت) حس کرد اتفاق عظیمی افتاده، چون یک شاعر مرده، «یک» اضافی است، حس کرد: شاعر مرده است؛ و این برای یک جامعه و تمدن شعردوست و شعرمحور بسیار جانگداز شد. آن مرگ اندوه‌بار و آن تشییع باشکوه و پر سروصدا آغاز تولّد حادّواقعیت درمورد امین‌پور بود؛ آغاز افسانه‌ای‌شدن قیصر؛ چیزی که ناگهان جامعۀ شاعران را در فکر فرو برد! در آن بازۀ زمانی خاص، مدت‌ها بود تصوّر محبوبیّت ستاره‌وار (و سلبریتی‌وار) یک شاعر نزدیک به محال می‌نمود. پس از انقلاب کمیّت شاعران به طرز عجیبی رو به فزونی گذاشته بود، از طرفی تعداد غول‌های شعری زندۀ دههٔ شصت هم کم نبود؛ این دو نکته، شعر را زیادی دردسترس و عادی کرده بود و وقتی به اوایل هفتاد و اوایل دهه هشتاد رسیدیم شعر در مقابل دیگر هنرها (سینما، موسیقی و...) خیلی هنر معمولی‌ای به نظر می‌آمد، کسی آنچنان توقع شهرت و محبوبیت زیادی از نداشت، مخصوصا از شعر انقلاب و شعر اجتماعی (برخلاف ترانه و عاشقانه) که در آن روزگار به اندازهٔ کافی زیر آماج حملات روزنامه‌های غرب‌گرای دهه هفتاد انگ‌خورده بود؛ پس توقع یک شهرت عمومی از یک شاعر انقلاب بعید می‌نمود در محاسبات خود شاعران؛ که ناگاه درگذشت امین‌پور مثل انفجاری در کشور صدا کرد (دلایل متعدد جامعه‌شناختی و هنری و رسانه‌ای بسیاری اینجا در کار است، که در حوصلهٔ این بحث نمی‌گنجد). حال شاعران -مخصوصا شاعرانی که در فضای انقلاب و اجتماع قلم می‌زدند- کوچه‌ای رازآمیز و وسوسه‌کننده را پیش خود می‌دیدند که پیش از آن تصوّرش را نمی‌کردند. این سالکان فروتنِ قافِ معنا که ظاهراً بیزار از دنیا سر به کوه گذاشته بودند، در دامنۀ کوهِ اساطیری شعر، یک دستگاه ویلای مجلل، با نمای سنگ مرمر،‌ مجهز به استخر و اجاق گریل و دیگر امکانات متصور را با در گشوده و بوی کباب نزدیک خود می‌دیدند؛ طبعاً گروهی به این فکر افتادند که در کنار پرداختن به معنویات و شعرسرودن علیه آمریکا و به نفع شهدا و غزه و عدالتخواهی و... زدن دو سیخ جوجۀ مکزیکی در چنین ویلای مصفایی خیلی هم راه قله را طولانی نمی‌کند! از آبان ۸۶ اگر در بین مردم و به خصوص جوانان و نوجوانان، عشق غمگین و مقدسی به امین‌پور گسترده شد؛ در بین جمعی از شاعران و ادبیاتی‌ها هم نوعی امین‌پورزدگی و امین‌پورمآبی رخ نمود. بازار تعریف خاطرات و حتی تعمیق خاطرات گرم شد، خاطراتی که قبلا پیش‌پاافتاده و سیاه‌سفید تعریف می‌شدند؛ زین‌بعد تمام‌رنگی، فول‌اچی‌دی و سه‌بعدی برای مشتاقان جوانِ تشنۀ امین‌پور و امین‌پوریسم تعریف می‌شدند... [ ادامه مطلب 👇🏽] @FihMaFih