part241
—آره دخترم ؟ راست میگه برادرت ؟
آیلار ناخواسته اشکش چکید و خیره برادرش شد..
—نه بخدا ..میگم حداقل ازدو..اج کنه فکر غزل ازسرش بیوفته ..
الناز جلو آمدو وسط حرف شان پرید ...
—مگه من چیم از بقیه کمتره؟
سعید با حرص تشر زد..
— خدا شاهده تا چند دقیقه دیگه این از اینجا نره من از این خونه میرم و دیگه ام برنمیگردم..
آیلا مغموم مچ دست الناز را گرفت و هدایتش کرد به سمت در خروجی ...
نه باید دخالت میکرد در زندگی برادرش ...خودش مگر جواد را فراموش کرده بود که از برادرش می خواست همس.رش را فراموش کند ...
باید از برادرش عذر خواهی می کرد ...
باید توجیهش می کرد..
مادرش شرمنده نجوا کرد.. ..
—ببخشید. ببخشید که انقد آینده تو خراب کردم پسرم .. ببخشید که هر مصیبتی میکشی مقصرش منم ..منو ببخش مادر.
سعید ل..بخند تلخی زد ..
—با ببخشید گفتنت جی درست میشه مامان؟ من دوباره میشم اون آدم قبلی؟ نه مادر من نهههه ..
میفهمی چی میگم ؟ دیگه خسته شدم ..دیگه طاقت این همه سختی و مصیبت رو ندارممم.
مادر و پسر جفت شان اشک شان چکید ...
.
https://eitaa.com/foglev
part242
غزل هم دلتنگ بود ..
سرطان کوفتی اش اش هم دست بردار نبود و به قول خودش انگار خوشی به او نیامده ...
سعید هم به فکر آن سرطان بود ..خود بی معرفت اش برای شیمی درمانی جلودارش شده بود..
معرفت زن ها همیشه زیاد بودو معرفت غزل بیشتر ..
اما کلمه مقدس "زن" را به ملوک و رویا نمی چسباند ...
مادرش هم هم به هر دری زده بود نتوانسته بود حال پسرش را خوب کند ...تصمیم گرفته بود برای یک هفته دیگر که تولد پسرش بود مهمانی بزرگی بر پا کند و همه را دعوت گیرد.... این کاررا فقط برای خوشحالی دل پسرش می کرد..
ولله همه می دانستند ملوک از سر و صدا و شلوغی خوشش نمی آید..
نمی خواست چیزی به پسرش بگوید .. قطعا وقتی او می فهمید مادر اش می خواهد جشن تولد بگیرد سرسختانه جلوی این تصمیم را می گرفت ..
ملوک نمی دانست چه کسانی را دعوت کند،که پسرش خوشحال شود..
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:65 تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part243
تصمیم گرفت اول از همه حاج میرزا را در جریان بگذارد.. پسرش او را مانند پدر خدا بیامرزش دوستش داشت..
از وقتی پدر سعید به رحمت خدا رفته بود سعید به تنها کسی که اعتماد داشت و اورا جای پدر خود خطاب می کرد حاج میرزا بود...
اوایل فوت پدر سعید بود که حاج میرزا از همه لحاظ مخصوصا مالی هوایشان را داشت..
اما ملوک خوشش نمی آمد..
با تردید تلفن را برداشت و شماره حاج میرزا را گرفت ...
با شنیدن صدای آرامش به حرف آمد..
حاج میرزا تا صدای ملوک را پشت تلفن شنید تعجب سرتاسر وجودش را گرفت ... ملوک و چه به زنگ زدن به او.
—ملوک!؟
سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید..
—سلام حاجی ! بله خودمم .
—چه عجب ملوک خانوم داره به ما زنگ میزنه ... حال و احوال ؟ بچه ها چطورن؟
ملوک لبخند مصنوعی زد و نجوا کرد..
—خوبن حاجی ، سلام گوتون هستن ...زهرا جان خوب هستن؟
خودتون خوبین ؟ شنیدم زهرا جان مهندسی قبول شده ..
حاج میرزا پوزخندی زد و لحنش جدی شد..
—می گم تو جشنش شرکت کردی...حتی زنگ نزدی یه تبریک خشک و خالی ام بگی .
https://eitaa.com/foglev
مه عشق|رمان
part1 صبح روز دوشنبه بود اولین روز از دانشگاه من و حلما بهترین همدمم. به رشته مورد نظرمون رسیده بودی
روی پیوستن کلیک کن💗🔥.
پـٰارت اول رمـٰانمون🌝🌿 .
part244
همین جمله کافی بود تا ملوک را شرمنده تر کند ...
—اع ..شمار... آره شماره تونو گم کرد..
حاج میرزا خسته از لکنت و دروغ هایش کلافه نالید:
—بس کن ...کاری داشتی زنگ زدی.؟
ملوک از دست خودش عصبی شد ..با اطرافیانش بد تا کرده بود ...
—راستش تولد سعیده ، پسرم ... مشکلاتی برامون پیش اومد تو این مدت که زیادی داغون شد ، گفتم هم یه مهمونی گرفته باشم هم تولد اونو گرفته باشم..
مطمئنا با حضور شما خیلی خوشحال میشه . ازتون خواهش میکنم شرکت کنید..حتما به حرفای دلگرم شما احتیاج داره..
حاج میرزا نیشخندی زد .
—من که میدونم مقصرش خودتی ملوک ،وگرنه تو انقد برای خوشحالی کسی تلاش نمی کردی.
ناخودآگاه ملوک به گریه افتاد بخاطر پسرش، جگر گوشه اش..
—من مادر نیستممم ،من اگه مادر بودم بچه مو دو دستی نابود نمی کردم. من اگه مادر بودم پشتوانه بچم بودم ، رو آرزوها و خواسته هاش پا نمی زاشتمممم.
—بسههه ملوک ،بس کن ..
و باز هم صدای بلند ملوک بلند شد.
—بزار خاکستر شدن بچه مو نبینم ... با غرور و خود خواهی هام هم آینده پسرمو به فنا دادم هم اون دختر بیچاره رو ..
میرزا ابرویش را بالا انداخت! پس آن جور که معلوم بود داستانِ عشق و عاشقی بود .
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم.
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱