eitaa logo
شرقی‌ِ غمگین
124 دنبال‌کننده
5 عکس
38 ویدیو
0 فایل
به من بگو رادیکال،دیگه هیچ توانی ندارم.
مشاهده در ایتا
دانلود
زندگی یک شوخیِ بیرحمانه است.خدا به ما آرزوها و اشتیاق های زیادی میدهد اما فرصتی نیست تا به انها برسیم.اکثر انسان ها با اشتیاق عظیم به دنیا می‌آیند و ناکام از دنیا می روند.
از خودم پرسیدم رویاهایم کجاست ؟ و سرم را تکان دادم و گفتم که سال ها چقدر سریع می گذرند! و دوباره از خود پرسیدم با سال های عمر خود چه کردی ؟ بهترین روزهایت را کجا دفن کردی ؟ اصلا زندگی کردی یا نه ؟ و بعد با خود گفتم نگاه کن جهان چگونه سرد می شود.سال های دیگر نیز به همین سوال می‌گذرد و پس از ان تنهایی و ملال به همراه خواهد داشت.انگاه پیری خواهد امد و تو بر عصا های زیر بغلت تکیه خواهی کرد و پس از ان بدبختیست.دنیای شگفت انگیزت رنگ خواهد باخت،رویاهایت محو می‌شوند و مانند برگ های زرد پاییزی می‌ریزند.
من استاد حرف زدن در سکوتم.کل زندگی ام در سکوت حرف زده ام و در سکوت تراژدی های زیادی را با خودم زندگی کرده ام.
وقتی داشتم گریه میکردم صدای گریه هام اذیتش نکرد، وقتی نیاز به خواب داشتم آغوشش رو به روم باز کرد، وقتی کسی کنارم نبود و احساس ناراحتی میکردم بغلم کرد و کنارم بود.اون تخت خوابمه نه یه آدم !
اینجا تهرانه،بیست و چهارم بهمن ماهِ دهه سی هجری.و این خانم با شال گردن قرمز کسیه که گفت:این من است این غم که بر جان من است،دیگر این خود کرده را تدبیر نیست. _ فروغ فرخزاد
من ؟ من ترجیح میدم به جای حرف زد سکوت کنم یا با خودم حرف بزنم.مکان مورد علاقم اتاقمه،دوستِ صمیمیم دوستِ خیالیمه،از تاریکی و تنهایی میترسم اما شب ها وقتی همه خوابن من بیدار میمونم و از تنهایی و تاریکی لذت میبرم.شنونده خوبیم ولی جواب دهنده خوبی نه،اهنگ و بعضی وقتا پادکست گوش میدم و ترجیح میدم تو ماشین گوش بدم،عاشق کتاب خوندنم، شما چی ؟
به زندگیم که نگاه میکنم میبینم کتابا همیشه نجاتم دادن، فیلما،سریالا، موزیکا نجاتم دادن. آدما؟ نه، هیچوقت.
رنجِ من، از جنسِ آن زخم‌های سطحی نیست که با یک التیامِ ساده، به بهبود می‌گراید؛ رنجِ من، خون‌ریزیِ پنهانِ درونی است. زخمی که در اعماقِ وجود، در جایی که هیچ نوری نمی‌تابد، جریان یافته است. هیچ‌چشمی، از این سیلابِ بی‌صدا خبر ندارد و هیچ دستی، بر این زخمِ نامرئی لمس نمی‌کند. من در میانه‌ی این ویرانیِ خاموش ایستاده‌ام؛ در حالی که از درون، ذره‌ذره تهی می‌شوم و با هر قطره‌ی این دردِ پنهان، بخشی از هستی‌ام را از دست می‌دهم. تلخ‌ترین بخشِ این فاجعه، این است که من تنها شاهدِ خودم هستم؛ تنها کسی که می‌بیند چگونه در سکوت، از ریشه و از درون، به خاک سیاه می‌نشینم.