قالیِچایخورده
ستاره!
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
یک روز در آینده آخرین شخصی که ما را میشناسد خواهد مرد و ما تا به ابد فراموش خواهیم شد!
قالیِچایخورده
[ وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد
در چشم های خستهی مردی نگاه کرد
لبخند زد و قند بدل اختراع شد
آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد
حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس
رقصید و در حجاز هبل اختراع شد
آدم نشسته بود،ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود،غزل اختراع شد
آدم سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
این گونه بود که بغل اختراع شد
یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد
فرداش پنج دی و گسل اختراع شد ]