داستان یک مثل
ببخشید کتک شما را حلاج خورد!
وزیر نظام، شبی فرمان داد بامداد حلاجی بیاورند تا پنبه زند. سپس شکایت از ناتوانی بدو آوردند که به سنگ کم فروخته است. گفت: او را هم صباح بیاورند تا سیاست(مجازات) کنیم.
فردا گماشته بیامد و گفت: کسی را که دیشب احضار فرمودهاید، بر در است. وزیر امر داد چوب و فلک را آوردند و مرد را ببستند و بسیار بزدند و پس از انجام کار، ظاهر شد که او حلاج بوده و به پنبه زدن آمده است.
در این اثنا، فراشان نانوا را نیز به حضور آوردند. وزیر رو به نانوا کرده، شرمگین و عذرخواهان گفت: آقای نانوا، ببخشید؛ کتک شما را حلاج خورد.
(نقل از امثال و حکم دهخدا، ج ۱، ص ۳۷۹.)
دوازدههزار مثل فارسی، دکتر شکورزاده بلوری، ص ۲۱۰ و ۲۱۱.
#داستانمثل
#ببخشیدکتکشماراحلاجخورد
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303