eitaa logo
گریزهای مداحی و گریز های مناجاتی
5.7هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
630 ویدیو
844 فایل
گریز زیارت عاشورا ، دعای کمیل و دعای توسل و جوشن کبیر https://eitaa.com/gorizhaayemaddahi
مشاهده در ایتا
دانلود
D1737438T15128272(Web)-mc.mp3
3.06M
"اصحاب خاصّ امام باقر و امام صادق علیهما السّلام" یکی از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السّلام، "حُمران بن اَعیَن" است. از ویژگی های او این بود که اگر در جلسه ای سخنان ناروا و بیهوده مطرح می شد، ابتدا تا سه نوبت تذکّر می داد و اگر تذکّرش به جایی نمی رسید، آن جلسه را ترک می کرد. علیه السلام 🎙
D1737150T15018419(Web)-mc.mp3
7.96M
"نقش امام محمّد باقر علیه السّلام در اصلاح باورهای نادرست" امام محمد باقر علیه السّلام، نوه امام حسن و امام حسین علیهما السّلام است. مادر آن حضرت، دختر امام حسن مجتبی علیه السّلام بود که بانویی کم نظیر و بسیار با فضیلت بود. همه وجود امام باقر علیه السّلام، فانی در خدا بود و یاد خدا در زندگی نورانی اش موج می زد و آثار عبادت، بر پیشانی مبارکش نقش بسته بود. علیه السلام 🎙
D1736639T15436554(Web)-mc.mp3
10.93M
آثار محبت خداوند محبت خداوند و اولیاء الهی یکی از بهترین نعمت ها برای انسان است. حب خدا و اهل بیت علیهم السلام نتایجی دارد که اگر این محبت از جانب انسان واقعی و حقیقی باشد انسان به نتایج خوب آن خواهد رسید. یکی از این آثار، دل کندن از دنیا و توجه به آخرت است. انسان با ایمان از دنیا برای آبادانی آخرت خود استفاده می کند و هیچ گاه اسیر نعمت های زودگذر دنیا نخواهد شد. 🎙
D1737390T11616949(Web)-mc.mp3
1.38M
توبه در جوانی روزی پیرمردی نزد شیخ شاه آبادی می آید و به او می گوید که من در جوانی ساز می زدم و مطربی می کردم و حالا می خواهم توبه کنم. شیخ به او می گوید برو و سازت را بیاور و بزن. او سازش را می آورد اما نمی تواند آن را بنوازد. شیخ به او می گوید حالا که نمی توانی ساز بزنی آمده ای تا توبه کنی ؟ 🎙
Kashani-14020401-EmamatPajhohiAbaghat-03-Hkashani_Com.mp3
45.2M
🔊 کامل درس 📋 درآمدی بر امامت پژوهی با محوریت منهج صاحب عبقات؛ جلسه سوم از چهار جلسه 📆 پنجشنبه اول تیرماه ۱۴۰۲
4_5825816484949002638.aac
14.96M
🎧 🔹 🔹 صلوات‌الله علیه 🔹 حجةالاسلام محسن حنیفی 🎤
. در مورد کیفیت و نحوۀ شهادت آن حضرت قطب راوندى به سند معتبر از امام جعفر صادق علیه‌السلام روايت كرده كه زيد بن الحسن با پدرم مخاصمه‌اى داشت و مى‏ گفت: فرزند امام حسن علیه‌السلام كه فرزند بزرگتر است اولى است از فرزند امام حسين علیه‌السلام بر جانشینی پیامبر؛ پس به نزد پدرم آمد و گفت: بيا برويم به خانه قاضى. پدرم او را نصيحت كرد و گفت: از اين دعوى ناحق بگذر و با دوستان خدا بى‏ جهت دشمنی مكن، اگر می خواهى معجزه ‏اى بر تو نشان دهم كه بدانى حق با من است، بدان كه كاردى در دست دارى و از من پنهان كرده ‏اى، اى كارد به قدرت خدا به سخن درآ و گواهى بده براى من، ناگاه كارد از دست او جدا شد و بر زمين افتاد و به زبان فصيح گفت: اى زيد توئى ستمكار و حضرت امام محمّد باقر علیه‌السلام احق و سزاوارتراست از تو، اگر دست از دشمنی بر ندارى تو را هلاك مى ‏كنم، زيد از مشاهده اين حال بیهوش شد و افتاد؛ پس پدرم دست او را گرفت و بلند کرد و فرمود: اگر به سخن آيد اين سنگى كه بر روى او ايستاده‌ايم آيا قبول مى ‏كنى حق با من است؟ گفت: بلى، پس سنگ از آن قسمت كه زيد بر آن ايستاده بود به حركت درآمد به شدتى كه نزديك بود شكافته شود، و از آن جانبى كه پدرم بر روى آن ايستاده بود حركت نكرد، آن سنگ به سخن آمد و گفت: اى زيد تو ستم مى‏ كنى و محمّد باقر علیه‌السلام اولى است بر جانشینی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پس دست از او بردار وگرنه تو را به قتل ‏رسانم. باز زيد مدهوش شد و بر زمين افتاد. پدرم او را بهوش آورد و فرمود كه: 👇
. ادامه روایت نحوۀ شهادت امام باقر علیه السلام فرمود: اگر به سخن آيد اين سنگى كه بر روى او ايستاده‌ايم آيا قبول مى ‏كنى حق با من است؟ گفت: بلى، پس سنگ از آن قسمت كه زيد بر آن ايستاده بود به حركت درآمد به شدتى كه نزديك بود شكافته شود، و از آن جانبى كه پدرم بر روى آن ايستاده بود حركت نكرد، آن سنگ به سخن آمد و گفت: اى زيد تو ستم مى‏ كنى و محمّد باقر علیه‌السلام اولى است بر جانشینی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پس دست از او بردار وگرنه تو را به قتل ‏رسانم. باز زيد مدهوش شد و بر زمين افتاد. پدرم او را بهوش آورد و فرمود كه: اگر اين درختى كه نزديك ماست به سخن آيد و براى من گواهى دهد آيا باور خواهى كرد؟ گفت: آری، پس به خواست پدرم آن درخت به قدرت خدا زبان گشود و گفت: تو ستمكارى و محمّد بن علی علیه‌السلام سزاوارتر است به حق از تو، دست از اين سخن بردار وگرنه تو را هلاك كنم، پس زيد مدهوش شد و افتاد، و پدرم او را بهوش آورد. زيد با دیدن این معجزات سوگند ياد كرد كه ديگر با پدرم دشمنی نكند، و حضرت‏ برگشت، اما زيد در همان روز راهی شام شد و به نزد (هشام بن) عبد الملك بن مروان رفت و به او گفت: به نزد تو آمده ‏ام از پيش جادوگر و دروغ‏گوئى كه حلال نيست او را زنده بگذارى، و آنچه ديده بود نقل كرد و گفت: شمشير، زره، انگشتر، عصا و متروكات حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نزد اوست، بفرست و آنها را از او بطلب، اگر آنها را نفرستد تو از براى كشتن او بهانه خواهی داشت، و نزد مردم معذور خواهى بود. پس عبد الملك به والى مدينه نوشت كه: هزار درهم براى محمّد بن على علیه‌السلام بفرست و اسلحه و زره حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را از او بطلب، پس والى مدينه به خانه پدرم آمد و نامه عبد الملك را بر او خواند، پدرم چند روز مهلت خواست اموالی تا همچون شمشير، زره، عصا، انگشتر و ... مهيّا كرد و براى والى فرستاد، والى مدینه هم آنها را براى عبد الملك فرستاد، و عبد الملك با ديدن آنها بسيار شاد شد ولی زيد گفت: تو را بازى داده است و هيچ ‏يك از اينها از وسائل پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نيست. پس عبد الملك به پدرم نوشت كه: مال ما را گرفتى و آنچه طلب كرده بوديم براى ما نفرستادى، پدرم در جواب او نوشت كه: آنچه من ديدم براى تو فرستادم، خواهى باوركن و خواهى باور مكن، پس به ظاهر عبد الملك تصديق آن حضرت كرد، و اهل شام را جمع کرد و گفت: اينها متاع هاى پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است كه براى من فرستاده‌اند. و به حسب ظاهر زيد را گرفت و زندانی کرد و نامه‌اى نوشت به پدرم كه: پسر عمّت را براى تو فرستادم كه تو او را تأديب نمائى و در خدمت تو باشد، و زينى از براى آن حضرت فرستاد كه بر آن سوار شود. چون زيد را به خدمت امام علیه‌السلام آوردند، حضرت به نور امامت دانست كه آنها همه مكر و حيله است، و آن ملعون زيد را فرستاده است كه آن حضرت را شهيد كند، پس آن امام مظلوم به زيد گفت: واى بر توگناه بزرگی را مرتکب می شوی، گمان می‌كنى كه من نمى‏ دانم چه قصدی داری؟ من حتی می‌دانم اين زين را از چوب كدام درخت ساخته اند، و در آن چه چيز تعبيه كرده ‏اند، و ليكن چنين مقدّر شده كه شهادت من به اين نحو باشد. پس آن زين را به امر خليفه ملعون بر اسب زدند و حضرت را سوار کردند، زهر تعبیه شده در زین به بدن امام علیه‌السلام سرایت کرد و بدن مكرّمش ورم كرد و آثار موت در خود مشاهده نمود، پس فرمود كه كفن هاى آن جناب را حاضر كردند، و در ميان آن، جامه‏ هاى سفيد بود كه حضرت در آنها احرام بسته بود، فرمود كه: آنها را در ميان كفن هاى من قرار بدهيد؛ و سه روز در درد و الم و مشقّت بود، و در روز سوّم دعوت حق را لبیک گفت: پس حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: آن زين نزد ما آويخته است، و هر وقت در آن نظر می‌كنيم، شهادت آن بزرگوار به خاطر می‌آوريم، و چنان آويخته خواهد بود تا طلب خون خود را از دشمنان خود بكنيم.( با اندکی تلخیص قطب راوندی، .
. گریزحضرت مسلم بن عقیل(علیه السلام) دو آقای بزرگوار بودند که در دم شهادت، آب تا کنار لبشان آمد اما با این حال، تشنه جان دادند یکی حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)بود که با دندان شکسته سه مرتبه خواست آب بنوشد اما نشد و با لب تشنه، سرش را از بدن جدا کردند دیگری کنار علقمه آقا ابوالفضل(علیه السلام) بود وقتی که آب را کنار لبها آورد یاد لب های تشنۀ ششماهۀ حسین(علیه السلام)افتاد و آب را روی آب ریخت و با لب تشنه هم سرش را از بدن جدا کردند ؛ ولی این دو آقا یک تفاوت داشتند: مسلم بن عقیل(علیه السلام) تا لحظۀ آخر صدا می زد حسین میا به کوفه ،کوفه وفا ندارد اما وقتی که عباس(علیه السلام) به زمین افتاد با دست بریده و با فرق شکسته و با چشم تیر خورده صدا می زد : یا اخا ادرک اخا، برادر، بیا برادرت را دریاب!....حسین! .
📖📖📖مقتل: نقل شده كه مسلم بن عقيل (علیه السلام) دخترى سيزده ساله داشت كه با دختران امام حسين (علیه السلام) زندگی می کرد و شبانه روز با ايشان مصاحبت داشت ، وقتی امام حسين (علیه السلام) خبر شهادت مسلم (علیه السلام) را شنيد دختر مسلم (علیه السلام) را ‍خواست و با او چنان با مهربانی صحبت کرد که دختر مسلم (علیه السلام) عرض كرد: يا بن رسول اللّه ! با من مهربانی بى پدران و عطوفت يتيمان می نمائی مگر پدرم مسلم را شهيد كرده اند؟ حضرت (علیه السلام) نتوانست طاقت بیاورد و شروع به گريه کرد و فرمود: اى دختر! ناراحت نباش، اگر مسلم (علیه السلام) نباشد من پدر تو هستم و خواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو و پسرانم برادران تو هستند. دختر مسلم (علیه السلام) فرياد زد و به شدت شروع به گریه کرد و پسرهاى مسلم (علیه السلام) عمامه شان را برداشتند و گریۀ شدید کردند و اهل بيت (علیهم السلام) در اين مصيبت با ايشان همراهی كردند و به سوگوارى پرداختند و امام حسين (علیه السلام) از شهادت مسلم (علیه السلام) سخت غمگین شد. 📁 .
. 📜پس متحيّرانه در كوچه هاى كوفه مى گرديد و نمى دانست كه كجا برود ...طوعه بر در خانه به انتظار او ايستاده بود، جناب مسلم چون او را ديد نزديك او تشريف برد و سلام كرد، طوعه جواب سلام گفت، پس مسلم (علیه السلام) فرمود: يا اَمَةَ اللّهِ اِسْقني ماءً. مرا به شربت آبى سيراب کن، طوعه جام آبى براى آن جناب آورد، چون مسلم(علیه السلام) آب آشاميد آنجا نشست ، طوعه ظرف آب را برد به خانه گذاشت و برگشت ديد آن حضرت را كه جلوی در خانۀ او نشسته گفت : اى بندۀ خدا! مگر آب نياشاميدى ؟ فرمود: بلى . گفت : بر خيز و به خانۀ خود برو، مسلم(علیه السلام) جواب نفرمود، دوباره طوعه كلام خود را اعاده كرد همچنان مسلم(علیه السلام) خاموش بود تا دفعۀ سوم آن زن گفت : سُبْحان اللّه ، اى بنده خدا! بر خيز به سوى اهل خود برو؛ چراکه بودن تو در اين وقت شب بر در خانۀ من شايسته نيست و من هم حلالت نمى كنم ، مسلم(علیه السلام) بر خاست فرمود: يا اَمَة اللّه ! من در اين شهر، خانه و فامیل و يارى ندارم، غريب و سرگردانم آيا ممكن است به من احسان كنى و مرا در خانۀ خود پناه دهى و شايد من بعداً پاداشی دهم ،عرض كرد قضيّۀ شما چيست ؟ فرمود :من مُسلم بن عقيلم كه اين كوفيان مرا فريب دادند و از ديار خود آواره كردند ودست از يارى من برداشتند و مرا تنها و بى كس گذاشتند 📜 .