eitaa logo
گریزهای مداحی و گریز های مناجاتی
5.7هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
630 ویدیو
844 فایل
گریز زیارت عاشورا ، دعای کمیل و دعای توسل و جوشن کبیر https://eitaa.com/gorizhaayemaddahi
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🟢 حکایات مناجاتی 8⃣ توبه ی لوطیها يك نفر حاجى مؤمنى كه از ارادتمندان به مرحوم حاج شيخ محمد تقى مجلسى رضوان الله تعالى عليه بود يک روز لوطي هاى محل دورش را مى گيرند و مى گويند امشب مى خواهيم به خانه تو بيایيم. حاجى از يک طرف مى بيند اگر آنها بيايند با وسایل لهو و لعب مى آيند و مشغول فسق و فجور مى شوند از طرف ديگر اگر آنها را رد كند و جواب رد گويد چگونه با لوطيها طرف شود مرتبا برايش ‍ مزاحمت ايجاد می كنند ناچارا قبول می كند بعد هم سراسيمه خدمت مرحوم مجلسى پناهنده شده و گرفتاريش را ذكر مى كند. مرحوم مجلسى فكرى مى كند و مى فرمايد: اشكالى ندارد بگو بيايند من هم مى آيم، حاجى مجلسى مهيا مي كند و شيخ مجلسى زودتر از لوطى ها وارد مى شود، لوطی ها آمدند همين كه وارد خانه شدند ديدند مرحوم مجلسى در مجلس نشسته. "لوطى باشى" ناراحت شد الان عيش و لهو و لعب جلوى آقا نمى شود كرد و آقا موى دماغش شده با بودن او هيچ كارى نمى شود كرد. اجمالا پيش خود خيال كرد حرفى بزند تا مرحوم مجلسى قهر كند برود و آن وقت آنها آزاد باشند. گفت: جناب آقا مگر راه و روش ما لوطيها چه عيبى دارد كه به ما اعتراض می كنند؟ مرحوم مجلسى فرمود: چه خوبى در شما هست كه آنرا مدح كنيم؟ گفت هزارها عيب داريم اما باز نمک شناسيم اگر نمک كسى را خورديم ديگر به او خيانت نمى كنيم تا آخر عمرمان يادمان نمى رود، مرحوم مجلسى فرمود: اين صفت خوبى است ولى آن را در شما نمى بينم . "لوطى باشى" گفت: در اين اصفهان از هركس مى خواهى بپرس! ببينيد ما نمک چه كسى را خورده ايم كه به او بد كرده باشيم. مرحوم مجلسى فرمود: خود من گواهى مى دهم كه شما همه نمک به حراميد! آيا با خداى خود چه مى كنيد؟ اى كسى كه نمک خدا را مى خورى و نمكدان مى شكنى، اين همه نعمت خدا را خوردن و استفاده كردن و اين جور سركشى كردن و پيروى از نفس و هوى كردن؟! نمک خدا خوردن و نمکدان او را شكستن ... اين كلمات مرحوم مجلسى كه عين واقع و حقيقت بود در همه آنها اثر كرد، سر خجلت به زير انداختند و هيچ سخن نگفتند سكوت مطلق، پس از مدتى همه رفتند، صبح اول وقت "لوطى باشى" در خانه مرحوم مجلسى را كوبيد مرحوم مجلسى در را باز كرد ديد "لوطى باشى" است. گفت: ديشب ما را آتش زدى ما را آگاه كردى ما را توبه ده چون از كرده هاى خود پشيمانيم، مرحوم مجلسى هم لطف مى كند آنها را به عمل توبه و تدارک از گذشته ها وا مى دارد. 📚منبع: گناهان کبیره مرحوم شهید دستغیب، ج ۲ ۱۴۴۳ .
. 👈🏼👈🏼 حجت‌الاسلام والمسلمين آقاى در كتاب صفحه‌ى ۸۰ نوشته‌اند: آقاى فرمودند: من در تهران اين قضيّه را از حجّه‌الاسلام والمسلمين جناب آقاى فرزند مرحوم آيت‌الله آقاى شنيده بودم وسپس در سفرى كه به شام براى زيارت حضرت "زينب" (سلام‌الله‌عليها) رفته بودم و به محضر مرحوم آيت‌الله آقاى حاج رسيدم خود ايشان نقل كردند: 🍃 در زمان حكومت شريف على بر سرزمين حجاز به مكّه مكرّمه رفتم و قبلاً متوجّه شده بودم كه در اعمال حج خدمت حضرت "بقيّه‌الله" ارواحنا فداه خواهم رسيد و لذا در اعمال حج آن سال زياد به فكر آن حضرت بودم ولى موفّق به زيارت آن حضرت نشدم. تصميم گرفتم كه به وطن برگردم ولى متوجّه شدم كه راه بين مكّه و لبنان بسيار دور است و بهتر اين است كه در مكّه بمانم شايد سال ديگر موفّق به زيارت آن حضرت گردم، لذا آنجا ماندم ولى در سال بعد و بعدتر تا پنج و يا هفت سال موفّق به زيارت آن حضرت نشدم. (ترديد بين پنج سال و هفت سال از جناب آقاى حاجى حيدرى بود). 🍃 در اين بين با حاكم مكّه (شريف على) آشنائى پيدا كردم و با او گاهى رفت آمد مى‌نمودم او از شرفا و سادات مكّه بود مذهبش زيدى بود، يعنى: چهار امامى بود و اين اواخر خيلى با من گرم بود. در آخرين سالى كه اعمال حج را انجام دادم و ديدم باز هم مثل آنكه نمى‌خواهم موفّق به زيارت آن حضرت شوم. براى رفع ناراحتّى و نگرانى خودم به يكى از كوه‌هاى اطراف مكّه بالا رفتم. 🍃 وقتى بالاى كوه رسيدم، آن طرف كوه چمن زارى بود كه هرگز مثل آن را نديده بودم، با خود فكر كردم چرا در اين چند سال كه در مكّه بوده‌ام براى گردش به اينجا نيامده‌ام؟! 🍃 وقتى از بالاى كوه به ميان آن چمن زار رسيدم، ديدم وسط آن خيمه‌اى برپا است و در ميان خيمه جمعى نشسته‌اند و يك نفر كه آثار بزرگى و علم از سيمايش ظاهر است در وسط خيمه نشسته، مثل اينكه او براى آن جمع درس مى‌گويد و آنچه من از سخنان آن آقا شنيدم اين بود كه فرمود: "به اولاد و ذرارى جدّه‌ى ما حضرت زهراء سلام‌الله‌عليها در موقع مردن ايمان و ولايت تلقين مى‌شود و هيچ‌يك از آن‌ها بدون مذهب حقّه و ايمان كامل از دنيا نمى‌روند". 🍃 در اين بين شخصى از طرف مكّه آمد و به آن آقا گفت: "شريف محتضر و نزديك است از دنيا برود، تشريف بياوريد!" من با شنيدن اين جمله حركت كردم و به‌طرف مكّه رفتم و يكسره به قصر ملك وارد شدم ديدم، او در حال سكرات مرگ است، علما و قضات اهل‌سنّت اطرافش نشسته‌اند و او را به مذهب اهل‌سنّت تلقين مى‌كنند امّا او به‌هيچ وجه حرفى نمى‌زند و فرزندش كنار بسترش نشسته و متأثّر است. 🍃 ناگهان ديدم! همان آقائى كه در خيمه درس مى‌فرمود، از در وارد شد و بالاى سر شريف نشست ولى معلوم بود كه تنها من او را مى‌بينم. زيرا من به او نگاه مى‌كردم ولى ديگران از او غافل بودند، امّا در من هم تصرّف شده بود كه نمى‌توانستم سلام كنم و يا از جا حركت كنم او رو به شريف كرد و فرمود: "قل اشهد ان لااله الاّ الله". شريف گفت: "اشهد ان لااله الاّ الله". او فرمود: "قل اشهد انّ محمّدا رسول الله". شريف گفت: "اشهد انّ محمّدا رسول اللّه". او فرمود: "قل اشهد انّ عليا حجّة الله". شريف گفت: "اشهد انّ عليا حجّه اللّه" او به همين منوال يك يك از "ائمّه اطهار" (عليهم السّلام) را نام برد و به شريف، اقرار به آنها را تلقين كرد، شريف على هم مرتّب جواب مى‌داد و اقرار مى‌نمود تا آنكه به نام مقدّس حضرت "بقيّه اللّه" ارواحنا فداه رسيد، آن آقا فرمود: "يا شريف قل اشهد انّك حجّة الله" (يعنى: اى شريف بگو شهادت مى دهم كه تو حجّت خدائى). شريف هم گفت: شهادت مى دهم كه تو حجّت خدائى. 🍃 اينجا من فهميدم كه دو مرتبه است موفّق به زيارت حضرت بقيّه‌الله (عليه‌السّلام) مى‌شوم، ولى متأسّفانه آن‌چنان قدرت از من گرفته شده بود كه نمى‌توانستم با او حرف بزنم و يا عرض ارادت كنم. 🍃 مرحوم آيت‌الله آقاى سيّد محسن جبل عاملى در سال ۱۳۷۱ قمرى در شام از دنيا رفت و در راهرو صحن حضرت زينب (عليها السّلام) مدفون گردید. 🔆
4_5868554501920656263.mp3
7.65M
_ 🎧 _ امام مهدی به علی بن مهزیار فرمودند: ما شبانه روز منتظرت بودیم. چه شد دیر نزد ما آمدی؟ _
. یا کریم الصفح رحمی کن به ما ما را ببخش خسته ایم از این همه جرم و خطا ما را ببخش کاری از ما بر نمی آید خودت کاری بکن باز کن امشب گره از کار ما ما را ببخش اشکمان را در بیاور آبرومان را بخر در مناجات سحر وقت بکا ما را ببخش با مدارا کردنت کلی خجالت می کشیم یا بزن تنبیهمان کن خوب یا ما را ببخش هر چه تو دلسوزمان هستی ولی ما در عوض بی حیا هستیم خیلی بی حیا ما را ببخش یا غیاث المستغیثین یا امان الخائفین دست ما خالیست بی چون و چرا ما را ببخش کم نبخشیدی گنه کاران عالم را خدا مثل طیب ها رسول ترک ها ما را ببخش موقع جان کندن و هنگام میزان عمل چند جا یاریمان کن چند جا ما را ببخش ای که زود از بندگان خویش راضی میشوی لطف کن این دفعه هم جان رضا ما را ببخش نذر خوبان تو خیلی خوب گریه می کنیم در میان روضه شبهای عزا ما را ببخش واسطه کردیم ام المومنین را پیش تو به گل روی خدیجه ای خدا ما را ببخش شاهدی با پای دل هر شب زیارت می رویم یک شب جمعه بیا در کربلا ما را ببخش ما دل بابایمان را هم به درد آورده ایم یا اَبانا یا عَلیِ مُرتَضی ما را ببخش .
🟢 حکایات مناجاتی 9⃣ نوجوانی که از هول قیامت قبض روح شد. شهید آیت الله دستغیب نقل کرده است؛ مرحوم حاج شیخ علی اکبر نهاوندی گفت: شخصی پسرش را به مکتب فرستاد تا درس بخواند. درس مکتب هم فارسی بود و هم قرآن یک روز ظهر که پسر او از مکتب بازگشت، پدرش دید حال و روز فرزندش با روزهای دیگر فرق می‌کند و غیرعادی است و بدنش داغ و بی حس و رنگش پریده و زرد شده است. پدر با نگرانی از او پرسید فرزندم چه شده است پسر شروع کرد به گریستن و گفت ای پدر! استاد امروز به ما این آیه شریفه را درس داد: "و کیف تتقون ان کفرتم یوما یجعل الولدان شیبا" پس اگر کافر شوید چگونه می‌ترسید از روزی که کودکان و نوجوانان از حول و سختی آن روز پیر می شوند. مزمل؛ آیه ۱۷ در نهایت آن پسر بیمار شد و با همان تب شدید از خوف قیامت از دنیا رفت. پیش از آن که به سن تکلیف برسد و مکلف به انجام احکام الهی گردد. وقتی جنازه او را دفن کردند پدر سر خاک فرزندش نشست و شروع کرد به گریستن و باحال حزن و اندوه گفت: ای فرزند سزاوار بود که من از ناپاکی خود بترسم و قالب تهی کنم نه تو که پاک و معصوم بودی و هیچ گناهی نداشتی. 📚منبع: قیامت و قرآن، تفسیر سوره ی طور، ص ۲۸ ۱۴۴۳ .
. 🔴 روایات مناجاتی 🟡 حدیث ۱۰: پیرامون تضرع ما مِنْ بَلاء یَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن، فَیُلْهِمُهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الدُّعاءَ، إلاّ کانَ کَشْفُ ذلِکَ الْبَلاءِ وَشیکاً، وَ ما مِنْ بَلاء یَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن فَیُمْسِکُ عَنِ الدُّعاءِ إلاّ کانَ ذلِکَ الْبَلاءُ طَویلاً، فَإذا نَزَلَ الْبَلاءُ فَعَلَیْکُمْ بِالدُّعاءِ، وَ التَّضَرُّعِ إلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.  امام موسی کاظم علیه‌السلام فرمودند: بلا و گرفتارى بر مؤمنى وارد نمى‌شود مگر آن که خداوند جلّ و على بر او الهام مى‌فرستد که به درگاه بارى تعالى دعا نماید و آن بلا سریع بر طرف خواهد شد و چنانچه از دعا خوددارى نماید، آن بلا و گرفتارى طولانى گردد. پس هر گاه فتنه و بلایى بر شما وارد شود، به درگاه خداوند مهربان دعا و زارى نمائید. 📚منابع: اصول کافی، جلد ۲، ص ۴۷۱ وسائل‌الشّیعه، جلد ۷، ص ۴۴ ۱۴۴۳ ............... ♦️♦️فلسفه گرفتاری برای مومن رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و اله فرمودند: هر كس گرفتار شد صبر كند، و هر كس به خيرى رسيد سپاسگزارى كند، و هر كس مظلوم واقع شد درگذرد و هر كس ستم كرد استغفار نمايد، پرسيدند نتيجه آن چه خواهد شد فرمودند: آن جماعت در آسايش بسر خواهند برد و به راه حق هدايت خواهند گرديد. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله فرمود: خداوند متعال با دوستان خود با مصائب و گرفتاري ها پيمان مى‏ بندد، همان گونه كه بيمار از خانواده ‏اش انتظار دارد كه از درمان او غفلت نكنند و خداوند دنيا را از بنده خود نگه مى‏ دارد همان گونه كه مريض را از خوردن غذا نگه مى‏ دارند. 📚منبع: ايمان و كفر، علامه مجلسى،ترجمه عزيز الله عطاردى،‏ ج‏۱، ص۱۲۱ ۱۴۴۳ .
. 🟢 حکایات مناجاتی 0⃣1⃣ شکستن کوزه ها بعد از طوفان و بالا آمدن آب و غرق شدن خلائق، جبرئیل نزد حضرت نوح(ع) آمد و گفت چندی پیش شغل تو نجاری بوده است حالا کوزه بساز. آن حضرت کوزه های زیادی ساخت. جبرئیل گفت خدا می فرماید کوزه ها را بشکن او هم چند عدد از کوزه ها را بر زمین زد و شکست بعضی ها را آهسته و بعضی ها را با اکراه شکست. جبرئیل دید او دیگر نمی شکند. گفت چرا نمی شکنی؟ فرمود دلم راضی نمی شود، من زحمت کشیده ام اینها را ساخته ام. جبرئیل گفت ای نوح مگر این کوزه ها هیچ کدام جان دارند؟!پدر و مادر دارند؟ آب و گل آن که از خداست، همین قدر تو زحمت کشیده‌ای و ساخته ای، چطور به شکستن آنها راضی نمی شوی؟ پس چگونه راضی شدی خلقی را که خالق آنها خدا بود و جان و پدر و مادر داشتند نفرین کردی و همه را به هلاکت رساندی؟ از اینجا آن پیامبر خدا گریه بسیار کرد و لقبش نوح شد. 📚منبع: داستان‌هایی از لطف خدا، ج ۲، ص ۳۶ ۱۴۴۳ .
. 🟢 حکایات مناجاتی 3⃣1⃣ توبه نصوح نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت. او با سو استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی می کرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد. دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی، خود را در خزینه حمام پنهان کرد. وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند، به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند. و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت. او عنایت پروردگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت. هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید. در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود، پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره مند میشد. روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد، به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند. رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست. مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی آید ما میرویم او را ببینیم. شاه با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد. بنا بر رسم آن روزگار و به خاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند. نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد. روزی در بارگاهش نشسته بود، شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم. نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست. وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند. آن شخص به دستور خدا گفت: بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن، یک میش بوده است، بلکه ما دو فرشته، برای آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد. و از نظر غایب شد. به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، "توبه نصوح" گویند. 📚منبع: خلاصه شده از کتاب انوار المجالس، ص ۴۳۲ ۱۴۴۲ .
. 🔴 روایات مناجاتی 🟡 حدیث ۲۸: پیرامون مهربانی خداوند امام سجاد علیه‌السلام یکی از گفتگوهای پروردگار را با پیامبرش موسی (ع) برای اصحابش نقل کرده، می‌فرماید: خدای تعالی به موسی بن عمران (ع) وحی کرد: ای موسی! مرا به مخلوقم و آنان را نسبت به من مهربان کن! حضرت موسی (ع) عرض کرد: پروردگارا چگونه مهربان کنم؟ خطاب رسید: نعمتهای ظاهری و باطنی مرا برای ایشان بازگو کن تا مرا دوست بدارند و هیچ گریزپایی را از در خانه من و هیچ گمراهی را از آستانه من بازمگردان که این عمل برای تو از عبادت یک سال که روزها روزه بداری و شبهایش را نماز بگزاری بالاتر است. موسی (ع) عرض کرد: پروردگارا! این بنده گریزپا کیست؟ خطاب رسید: آن بنده‌ای است که از فرمان من سرکشی کند. عرض کرد: پس آن که از آستانه تو راه را گم کرده و آن گمراه کیست؟ فرمود: کسی که امام زمانش را نشناسد و پس از شناخت او نیز به حضور او نرسد و به احکام دینش آشنا نگردد، در حالی که احکام دین و آنچه را که بدان وسیله خدا را عبادت کند و آنچه را که باعث خشنودی پروردگار است برسد به او شناسانده است.» 📚منبع: بحارالانوار، ج ۱، ص ۷۱ ۱۴۴۲
. 🟢 حکایات مناجاتی 2⃣1⃣ مهر مادر و بی مهری فرزند جوانی بسیار مغرور بود که همواره مادر خود را رنج می‌داد بی مهری او به مادر به جایی رسید که روزی مادر خود را به خاطر پیری و ضعف به دوش گرفت و بالای کوه برد و در آنجا گذاشت تا طعمه درندگان بیابان شود! هنگامی که مادر را در آنجا رها نمود از بالای کوه سرازیر شد تا به خانه برگردد مادرش در این فکر افتاد که مبادا پسرم در مسیر پرتگاه از کوه بیفتد و بدنش خراش بردارد و یا طعمه درندگان گردد برای پسرش چنین دعا کرد خدایا پسرم را از گزند درندگان و حوادث حفظ کن تا به سلامت به خانه اش برگردد. از سوی خداوند به موسی(ع) خطاب شد ای موسی! به آن کوه برو و منظره مهر مادری را ببین! ببین مهر مادر چه ها میکند جفا دیده اما دعا می‌کند موسی(ع) به آنجا رفت وقتی مهر مادری را دریافت احساسات آن حضرت به جوش و خروش آمد که به راستی مادر چقدر مهربان است در آن هنگام خداوند به او وحی کرد که ای موسی(ع) من به بندگان خود مهربانتر از مادر هستم. 📚منبع: داستان‌هایی از لطف خدا، ج ۱، ص ۱۰۷ ۱۴۴۲ .
. 🟢 حکایات مناجاتی 1⃣1⃣ خدای ارحم الراحمین در میان بنی اسرائیل جوان فاسقی بود که اهل شهر از فسق و فجور او به تنگ آمده بودند و از دست او به پروردگار خود شکایت کردند. خطاب الهی به موسی(ع) رسید که آن جوان گنهکار را از شهر بیرون کن که به واسطه او آتش غضب الهی بر اهل شهر نازل آید، موسی(ع) او را به روستایی تبعید کرد. خطاب آمد که او را از آن روستا نیز بیرون کن، او را از آنجا نیز بیرون کردند، آن جوان رفت به کوهی که در آن انسان و حیوان و نه زراعتی بود. بعد از مدتی در آن غار مریض شد. نزد او کسی نبود که از او نگهداری کند صورتش را روی خاک گذاشت و گفت خدایا اگر مادرم بر بالینم حاضر بود هر آینه بر غربت من ترحم و گریه می کرد و اگر پدرم بر بالینم بود بعد از مردنم مرا غسل می داد و کفن می کرد و به خاک می سپارد اگر زن و بچه‌ام در کنارم بودند برایم گریه می‌کردند. سپس گفت خدایا مرا از رحمت خود ناامید نفرما و چنانچه قلبم را از دوری خاندانم سوزاندی مرا به خاطر گناهانم به آتش غضب مسوزان. ناگاه خداوند ملکی به صورت پدرش و حوریه به صورت مادرش و حوریه ای به شکل همسرش و غلامانی به صورت فرزندانش فرستاد تا در کنارش بنشینند و برای او گریه کنند جوان گمان کرد که آنها پدر و مادر و زن و فرزندانش می باشند با دلی خوش و نهادی امیدوار چشم از این جهان فرو بست. آنگاه خطاب به موسی(ع) رسید که ای موسی! شخصی از اولیا و دوستان ما در فلان جا از دنیا رفته برو او را غسل داده و کفن نما و بر جنازه‌اش نماز بخوان و دفنش کن. موسی(ع) به آن مکان آمد دید همان جوانی است که او را از شهر و روستا اخراج کرده بود در این هنگام از جانب خداوند خطاب آمد که ای موسی! من به ناله های جانسوز او به دور افتادنش از خاندانش ترحم کردم و به خاطر اظهار ذلت و خواری اش حورالعین هایی به صورت خاندانش فرستادم تا بر او گریه و ترحم کنند. ای موسی! وقتی که غریبی از دنیا می رود ملائکه آسمان ها بر غربت او گریه می کنند و چگونه من بر غربت او ترحم نکنم و حال آنکه من ارحم الراحمین هستم. 📚منبع: جامع الاخبار، ج ۱، ص ۶۹ ۱۴۴۲ .
. 🔳 فضائل امیرالمومنین علیه السلام/۶ 🍂 دلجویی از کودکان یتیم روزی علی بن ابی طالب علیه السلام متوجه شد زنی در کوچه مشک آبی را به زحمت به دوش می‌کشد. مشک را از زن گرفت و برایش به خانه برد. در طول راه از حالش جویا شد. زن گفت: "علی شوهرم را به جبهه فرستاد و او را کشت. اکنون چند بچه یتیم دارم و چون تنگدستم، به ناچار برای مردم کار می‌کنم" وقتی به در خانه‌ی زن رسیدند، امام مشک را به او تحویل داد و به خانه رفت. شب را با اضطراب و ناراحتی به صبح رساند. صبح که شد، کیسه‌ای برداشت، آن را از غذا پر کرد و به طرف خانه‌ی زن به راه افتاد. بعضی از یارانش خواستند به او کمک کنند ولی او فرمود: روز قیامت چه کسی حاضر است بار مرا بکشد؟ وقتی به خانه‌ی زن رسید، در زد و فرمود: من همان بنده خدا هستم که دیروز در بردن مشک کمکت کردم. برای بچه‌هایت غذا آورده‌ام. زن در را باز کرد و گفت: خدا از تو راضی شود و خودش میان من و علی بن ابی طالب قضاوت کند. حضرت وارد شد و فرمود: من دوست دارم ثوابی به دست بیاورم. تو یا نان بپز یا بچه ها را آرام کن . زن جواب داد: من با پختن نان آشناترم. تو بچه‌ها را سرگرم کن تا من نان بپزم. امام گوشت پخت و زن هم نان پخت. امام در دهان بچه ها گوشت و خرما گذاشت و فرمود: پس سعی کن علی بن ابیطالب را حلال کنی . سپس کنار آتش تنور آمد و صورتش را نزدیک برد و فرمود: یا علی، حرارت آتش را بچش! این کیفر آن کسی است که حق بیوه زنان و یتیمان را ضایع کند. در این هنگام زن دیگری که امام را می‌شناخت وارد شد و با دیدن این صحنه به زن صاحبخانه گفت: وای بر تو! این امیرالمؤمنین علی است. زن با دستپاچگی نزد امام آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، از کاری که کردم، بسیار خجالت می‌کشم. امام فرمود: نخیر. من باید به دلیلی کوتاهی‌ای که در حقت داشتم، از تو خجالت بکشم. 📚منبع : بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۵۲ ۱۴۴۲ .