-ڪٰفِيْل-
...
از صبح چندین بار جنگیده بود. گاهی رفته بود برای کمک به محاصره شده ها، شب قبل هم نخوابیده بود برای پاسداری از حرم. از صبح هم دیده بود بهترین آدم های روی زمین یکی یکی شهید شدند و رفتند. رفت پیش برادرش حسین و اجازه خواست برود میدان، برود و آنقدر بجنگد که یا همه را از دم تیغ بگذراند یا شهید بشود.
امام گفت: تو پرچمدار من هستی، اگر بروی و شهید بشوی سپاهم از هم میپاشد.
هر چند تقریبا دیگر کسی نمانده بود در سپاه کوچک حسین ولی امام میدانست اگر پرچمدار زمین بیوفتد امید اهل خیمه ناامید میشود. عباس گفت: سینهام تنگ شده، از این دنیا خسته شدم، میخواهم انتقام شهدا را از این منافق ها بگیریم.
امام اول متناع کرد. عباس یادش آورد پدرشان علی وصیت کرده جانش را باید در راه حسین بدهد. امام گفت: پس برو برای این بچه های تشنه کمی آب بیاور.
عباس سبک شده بود انگار. داشت میرفت که امام صدایش زد. بغلش کرد و حسابی گریه کرد.
امام بود. میدانست کدام رفتن، برگشتن دارد و کدام ندارد. شاید هم عباس را فرستاد جایی که شهادتش را اهل خیمه ها نبینند که ناامید بشوند.
-ڪٰفِيْل-
...
امام حسین هم همراه عباس رفت برای آوردم آب اما دشمن بینشان جدایی انداخت. سعی کردند جلوی عباس را بگیرند اما کسی تا آن موقع نتوانسته بود جلوی عباس پسر علی را بگیرد وقتی تصمیمی دارد. هر که جلویش بود را با شمشیر و نیزه پس زد و مشکها را پر کرد. به اسبش طاویه گفت آب بخورد اما اسب نخورد. عباس فهمید اسب ادب میکند زودتر از سوارش آب بخورد. آب در دو دستش گرفت و جلو آورد. اسب هم سرش را برد سمت آب و خورد. خوردنش که تمام شد، عباس آب در مشتش را ریخت روی آب! بعضی ها میگویند یاد تشنگی حسین افتاد ولی بعید است عباسی که همه جانش حسین است او را حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن فراموش کند. فقط میخواست اسبش سیراب باشد برای ادامه جنگ.
آب فرات مدتی بود به لب های عباس بوسه نزده بود. ماند در حسرت بوسه این بار هم. ساقی تشنه مشک ها را برداشت و سوار شد که برگردد به خیمه ها.
-ڪٰفِيْل-
...
در فرصت پر کردن مشک ها، عمرسعد و شمر با داد و فریاد کماندار ها را جمع کردند که نگذارند عباس با مشک ها برود سمت خیمه ها.
بقیه هم سعی میکردند جلوی او را بگیرند. مشک ها جلوی دست و پای عباس را گرفته بودند برای جنگیدن. او اما فکر و ذکرش شده بود یک چیز، آن هم اجرای دستور امامش و برادرش؛ رساندن آب. شاید به همین خاطر راه پر خطر ولی کوتاه را انتخاب کرد و از بین نخلستان رفت.
انگار که عباس هیچچیز نمیبیند جز لب های خشکیده زنها و هیچچیز نمیشنود جز فریاد عطش بچهها.
هر که جلو میآمد از سر راه برمیداشت برای رسیدن و رساندن. یک دفعه یزید پسر رقاد که پشت نخلی پنهان شده بود بیرون پرید و شمشیرش را نشاند روی بازوی عباس. دست راست عباس رها شد، فریاد زد: به خدا اگر دست راستم را قطع کردید، از حریم دینم حمایت میکنم. من از امام راستین، پسر پیامبر پاک و امین حمایت میکنم... عباس خودش را فراموش کرده بود.
با دست چپش چنان میجنگید که هر لحظه امکان داشت از بین دشمنان خارج بشود و بتواند مشک آب را برساند به خیمه ها.
عمرسعد فریاد زد: مشک! مشک آب را با تیر بزنید. به خدا اگر آب را به خیمه برساند و حسین از آن بخورد همهتان را از دم شمشیر میگذراند. مگر نمیدانید او پسر قهرمان میدان ها، علیست؟
-ڪٰفِيْل-
...
حکیم پسر طفیل نزدیک آمد و پشت درختی پنهان شد. او هم با نامردی شمشیر دوم را به بازوی چپ عباس زد. عباس مشک را به دندان گرفت و علم و پرچم جنگ را بین بازو های بریده و سینهاش.
طاویه، اسب عباس تلاش میکرد او را از دشمن دور کند. دستور تیر باران دادند. آسمان تار شد و باران تیر آمد. مشک سوراخ شد و عباس ناامید. تیرها میآمدند و مینشستند به بدن عباس و حتی بدتر... به چشمش. عباس سرش را خم کرد تا تیر را بین زانو هایش نگهدارد و سرش را عقب بکشد که تیر از چشمش در بیاید که کسی گرزی آهنی به فرق سرش کوبید... و عباس دیگر نتوانست روی اسب بنشیند و علم از بین بازوان برید عباس بالاخره رها شد و عباس با صورت بر زمین افتاد و عباس صدا زد: برادر، برادرت را دریاب!
و حسین از برادر گفتن عباس فهمید که بیبرادر شد!💔
-ڪٰفِيْل-
...
امام حسین خودش را رساند، افتان و خیزان. دست های بریده را بوسید و خودش را رساند بالای سر عباس.
عباس باید در آن لحظه چیزی به حسین میگفت، باید چیزی میخواست که ارزش صدا کردن امام را داشته باشد.
گفت: خون ها را از چشمم کنار بزن تا برای آخرین بار ببینمت.
حسین چشم های عباس را پاک کرد. چنان گریه کرد که بعضی از افراد دشمن هم به گریه افتادند. گفت: خدا اجر خیر به تو بدهد که حق جهاد در راه خدا را ادا کردی.
عباس هم گریه میکرد. حسین پرسید: چرا گریه میکنی؟
عباس گفت: چرا گریه نکنم. کسی مثل تو آمده سراغم، سرم را بغل گرفته موقع مرگ. اما سر تو را چه کسی میخواهد از روی خاک بلند کند؟💔
عباس با معرفت تر از آن بود که حتی لحظه آخر به فکر امامش نباشد.
عباس وقتی فهمید حسین رسیده بالای سرش گفت: جسد من. را به خیمه ها نبری. من از بچه ها خجالت میکشم. قول دادم آب برایشان ببرم ولی نتوانستم.
اینها را که گفت، حسین بیشتر آتش میگرفت!