eitaa logo
-ڪٰفِيْل‌-
756 دنبال‌کننده
982 عکس
607 ویدیو
1 فایل
بِسْمِ رَبِّ الْعَبَّاسِ الڪفیل🖤🌙 دلتنگی‌برای‌کربلا... مسیرخاکی‌وعطرعَلَم‌دار…🏴 . در جستجوی تکیه‌گاهی بی‌ادعا؟ “کفیل” پناه امن شماست. 🕊️ . کپی¿ به شرط دعا برای شهادتمون❤️‍🩹✨️ [کپی از بیو و پروفایل و ادیت های خودمون خیر] . درخدمتم.)) @shia_haider_222
مشاهده در ایتا
دانلود
با دست چپش چنان می‌جنگید که هر لحظه امکان داشت از بین دشمنان خارج بشود و بتواند مشک آب را برساند به خیمه ها. عمرسعد فریاد زد: مشک! مشک آب را با تیر بزنید. به خدا اگر آب را به خیمه برساند و حسین از آن بخورد همه‌تان را از دم شمشیر می‌گذراند. مگر نمی‌دانید او پسر قهرمان میدان ها، علی‌ست؟
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
حکیم پسر طفیل نزدیک آمد و پشت درختی پنهان شد. او هم با نامردی شمشیر دوم را به بازوی چپ عباس زد. عباس مشک را به دندان گرفت و علم و پرچم جنگ را بین بازو های بریده و سینه‌اش. طاویه، اسب عباس تلاش می‌کرد او را از دشمن دور کند. دستور تیر باران دادند. آسمان تار شد و باران تیر آمد. مشک سوراخ شد و عباس ناامید. تیرها می‌آمدند و می‌نشستند به بدن عباس و حتی بدتر... به چشمش. عباس سرش را خم کرد تا تیر را بین زانو هایش نگه‌دارد و سرش را عقب بکشد که تیر از چشمش در بیاید که کسی گرزی آهنی به فرق سرش کوبید... و عباس دیگر نتوانست روی اسب بنشیند و علم از بین بازوان برید عباس بالاخره رها شد و عباس با صورت بر زمین افتاد و عباس صدا زد: برادر، برادرت را دریاب! و حسین از برادر گفتن عباس فهمید که بی‌برادر شد!💔
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
امام حسین خودش را رساند، افتان و خیزان. دست های بریده را بوسید و خودش را رساند بالای سر عباس. عباس باید در آن لحظه چیزی به حسین می‌گفت، باید چیزی می‌خواست که ارزش صدا کردن امام را داشته باشد. گفت: خون ها را از چشمم کنار بزن تا برای آخرین بار ببینمت. حسین چشم های عباس را پاک کرد. چنان گریه کرد که بعضی از افراد دشمن هم به گریه افتادند. گفت: خدا اجر خیر به تو بدهد که حق جهاد در راه خدا را ادا کردی. عباس هم گریه می‌کرد. حسین پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عباس گفت: چرا گریه نکنم. کسی مثل تو آمده سراغم، سرم را بغل گرفته موقع مرگ. اما سر تو را چه کسی می‌خواهد از روی خاک بلند کند؟💔 عباس با معرفت تر از آن بود که حتی لحظه آخر به فکر امامش نباشد.
عباس وقتی فهمید حسین رسیده بالای سرش گفت: جسد من. را به خیمه ها نبری. من از بچه ها خجالت می‌کشم. قول دادم آب برایشان ببرم ولی نتوانستم. این‌ها را که گفت، حسین بیش‌تر آتش می‌گرفت!
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
سر عباس در دستان حسین بود که دو بال بهشتی پیدا کرد و پر کشید سمت آسمان. مثل جعفر عمویش. حسین دستش را به کمرش گرفت و بلند شد. در صورتش چروک پیری افتاد و از چشمش نور امید رفت. بلند گریه می‌کرد و می‌گفت: حالا کمرم شکست و قدرتم کم شد.💔
سپاه دشمن گاهی هلهله می‌کردند صدای امام به گوش‌ها نرسد. شاید اگر می‌رسید هم اثر نمی‌کرد چون لقمه حرام به جانشان اثر کرده بود. این هلهله ها جاهایی البته بد نشد مثلا آنجا که امام بلند گریه کرد و گفت: الان انکسر ظهری...💔 _قصه کربلا_
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
حسین برگشت به خیمه ها. همه تشنگی را فراموش کرده بودند. بچه ها دورش را گرفتند و پرسیدند: چه خبر؟ عمو عباس کجاست؟ نه حسین و نه هیچ کس دیگری توان جواب دادن به این سوال را نداشت. حسین رفت تا خیمه برادرش، با چشم های گریان. تیرک خیمه را گرفت و کشید. خیمه عباس پایین آمد. دل زن‌ها و بچه‌ها هم ریخت. صدای ناله و گریه بلند شد. همه شاید در آن لحظه به این فکر می‌کردند که ای کاش آب نخواسته بودند.💔
‌...