-ڪٰفِيْل-
...
حسین برگشت به خیمه ها. همه تشنگی را فراموش کرده بودند. بچه ها دورش را گرفتند و پرسیدند: چه خبر؟ عمو عباس کجاست؟
نه حسین و نه هیچ کس دیگری توان جواب دادن به این سوال را نداشت.
حسین رفت تا خیمه برادرش، با چشم های گریان. تیرک خیمه را گرفت و کشید. خیمه عباس پایین آمد. دل زنها و بچهها هم ریخت. صدای ناله و گریه بلند شد.
همه شاید در آن لحظه به این فکر میکردند که ای کاش آب نخواسته بودند.💔
-ڪٰفِيْل-
...
ولی زندگی ما تو دوتا تاریخ گیره کرده؛
نهم محرم و دهم رمضان...
آخه میر و علمدارمون نیومد💔
-ڪٰفِيْل-
....
حسین را برادر صدا زدی آخر...
زینب اما در حسرت خواهر گفتنت ماند!💔
-ڪٰفِيْل-
...
خیلی گران تمام شد این آب خواستن...
یک مشک از قبیله ما یک عمو گرفت💔