-ڪٰفِيْل-
…
راوی مقتل مینویسد: خنجر سنگین بود
و راه نفس را بند آورده بود...
خواهَرت بر سر میزد و میدوید
که محاسنت به پنجهی قاتل گره خورده
و سرت بالا و پایین میرود...وای از دلِ زینب.»
-ڪٰفِيْل-
…
شمر با چکمه به روی سینه اش می ایستاد؛
در کنارش مادری قامت کمان افتاده بود...
-ڪٰفِيْل-
نمیدم پیرهنتو مال منه... واسه داداشمِ اموال منه...
یادگار مادر او را به غارت برده اند ؛
جامه ی شاهی به دست این و آن افتاده بود...
-ڪٰفِيْل-
…
در گودال قتلگاه، تن تشنهات افتاد
و آسمان هم از شرم، بر خاک گریه میکرد...
-ڪٰفِيْل-
...
هنوز بر سر طلع دست روی سر دارد...
هنوز پای غمش ایستاده جا نزدهست
به پای بوسی صیدی که بین گودال است
کسی شبیه تو اینگونه دست و پا نزدهست💔
-ڪٰفِيْل-
…
بر خاک گرمِ کربلا، پیکر تو بیپناه؛
شمشیرها چه کردند با نورِ نگاهت، آه...
-ڪٰفِيْل-
…
روی نیزه بستن سر کار آسانی نبود؛
از قضا این کار دست کاردان افتاده بود..