eitaa logo
-ڪٰفِيْل‌-
776 دنبال‌کننده
920 عکس
568 ویدیو
1 فایل
بِسْمِ رَبِّ الْعَبَّاسِ الڪفیل🖤🌙 دلتنگی‌برای‌کربلا... مسیرخاکی‌وعطرعَلَم‌دار…🏴 . در جستجوی تکیه‌گاهی بی‌ادعا؟ “کفیل” پناه امن شماست. 🕊️ . کپی¿ به شرط دعا برای شهادتمون❤️‍🩹✨️ [کپی از بیو و پروفایل و ادیت های خودمون خیر] . درخدمتم.)) @shia_haider_222
مشاهده در ایتا
دانلود
-ڪٰفِيْل‌-
خدا بخیر کند شمر آمده گودال، حسین خسته... از آن سو جماعتی خوشحال💔
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
بهترین یاوران و یارانی که در تاریخ پیدا می‌شوند، جلوی چشمش قطعه قطعه شدند. بچه هایش و فامیلش. زن‌ها و بچه‌هایش بعد از خودش بی‌کس و تنها می‌مانند، با آن همه دشمن. حق داشت اگر کمی بترسد یا نگران بشود. اما در تاریخ، عبدالله پسر عمار، می‌گوید: به خدا ندیدم کسی را که این همه دشمن دوره‌اش کرده باشد، فرزندان و یارانش را بکشد و او این‌قدر پردل و شجاع باشد. به خدا نه قبل از او دیده بودم و نه بعد از او دیدم.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
معرکه کربلا رو به پایان بود. حسین از دیروز آب نخورده بود و سهمش را داده بود به بچه ها. از صبح هم جنگیده بود مثل شیر. حالا اما دیگر وضع فرق می‌کرد، می‌گفت: وای از تشنگی! وای از بی‌یاوری! تشنگی باعت شده بود امام دیگر آسمان را نمی‌دید. هیچ چیز نمی‌دید به جز دود و یا چیزی شبیه دود. وای از تشنگی! وای از بی‌یاوری.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
امام خسته ایستاد سمتی از میدان جنگ تا نفسی تازه کند. یک نفر سنگی انداخت که خورد به پیشانی‌اش، پیشانی‌اش شکست و خون از سر امام جاری شد. داشت با گوشه لباسش خون پیشانی‌اش را پاک می‌کرد که تیری محکم نشست به سینه‌اش و قلبش. هر چه تلاش کرد تیر را از جلو بیرون بکشد، نشد. دست انداخت و تیر را از پشت کمر بیرون کشید. تیر که به قلبش خورد خون ها را در مشتش جمع کرد و پاشید به صورتش، انگار که وضو گرفت و قامت بست. طاقت نیاورد و نتوانست روی اسب بماند. یک نفر هم با نیزه زد و امام خم شد. و افتاد زمین از روی اسب، روی زانو نشست. تیری به گلو و شمشیری به کتف و نیزه ای دیگر. امام دیگر نتوانست از جایش بلند شود. انگار نماز می‌خواند. رکوع و بعد سجده. سجده اش طولانی شده حسین، از عاشورای سال ۶۱ هجری تا حالا.
-ڪٰفِيْل‌-
امام خسته ایستاد سمتی از میدان جنگ تا نفسی تازه کند. یک نفر سنگی انداخت که خورد به پیشانی‌اش، پیشانی
شمر داد زد: منتظر چه هستید؟ بقیه ریختند سر امام. زرعه پسر شریک ضربه ای به کتف امام زد. امام به شدت ناتوان شده بود. گاهی بلند می‌شد و گاهی می‌افتاد. سنان پسر انس نیزه‌اش را فرو کرد در گودی زیر گلوی امام، نیزه را در آورد و این بار زد به سینه اش. چند نفری هم تیر زدند به گلو و صورت و تن امام. امام باز هم دستش را پر کرد از خون خودش و مالید به سر و صورتش. با بی‌حالی گفت: این‌طور خدا را ملاقات می‌کنم، رنگی شده با خون خودم، در حالی که حقم را غصب کردند.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
عمرسعد آمده بود جلو. نزدیک امام که افتاده بود روی زمین و دیگر رمقی نداشت. گفت: منتظر چه هستید. کارش را تمام کنید. لشگر کوفه اطراف بدنش را گرفتند. نیزه‌دار با نیزه می‌زد، شمشیردار با شمشیر، آن‌ها هن که چیزی نداشتند با سنگ. زینب ایستاده بود بالای بلندی‌ای و می‌دید آن‌چه را نباید. عمرسعد را که دید گفت: ای پسر سعد! اباعبدالله را می‌کشند و تو نگاه می‌کنی؟ عمرسعد که شاید آن موقع داشت در رویای ری غوطه می‌خورد، یک‌دفعه از این جمله چنان یکه خورد که رویاهایش همه فراموش شد. افتاد به گریه چنان که اشک از چشم روی صورت و از روی صورت روی ریش هایش سرازیر شد. عمرسعد جوابی نداشت، خواست خجالت نکشد شاید که رویش را برگرداند. زینب از عمرسعد ناامید شد. رو کرد به همان‌ها که امام را می‌زدند و گفت: بین شما مسلمان نیست؟ نه عمرسعد مسلمان بود و نه هیچ کدام از آن آدم نماها‌.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
زخم‌های زیادی در تنش بود. سرش شکافته، پیشانی‌اش شکسته، تیری در قلب و تیری در گلو، تیری در چانه و تیری در حلق، افتاده روی ریگ‌های سوزان، زبانش خشکیده مثل چوب، جگرش زخمی از عطش،دستش بریده، لب‌ها از تشنگی ترک خورده، سر و صورتش از خون قرمز شده، دشمن اطرافش را گرفته، یارانش به خاک و خون کشیده شده، خانواده‌اش در معرض اسارت و... این آدم چه کار باید بکند و چه بگوید در لحظات آخر عمرش؟ صبرا علی قضائک، لا معبود سواک، یا غیاث المستغیثین، خدایا به آنچه می‌خواهی صبر می‌کنم، معبودی جز تو نیست، ای فریادرس فریاد کنندگان.