eitaa logo
-ڪٰفِيْل‌-
775 دنبال‌کننده
921 عکس
568 ویدیو
1 فایل
بِسْمِ رَبِّ الْعَبَّاسِ الڪفیل🖤🌙 دلتنگی‌برای‌کربلا... مسیرخاکی‌وعطرعَلَم‌دار…🏴 . در جستجوی تکیه‌گاهی بی‌ادعا؟ “کفیل” پناه امن شماست. 🕊️ . کپی¿ به شرط دعا برای شهادتمون❤️‍🩹✨️ [کپی از بیو و پروفایل و ادیت های خودمون خیر] . درخدمتم.)) @shia_haider_222
مشاهده در ایتا
دانلود
-ڪٰفِيْل‌-
روضه نمی‌خواهد تنی که سر ندارد قربان آن آقا که انگشتر ندارد…
نفس بریده ی جنجال مقتلش کردند؛ برای ذبح سه ساعت معطلش کردند…
-ڪٰفِيْل‌-
خدا بخیر کند شمر آمده گودال، حسین خسته... از آن سو جماعتی خوشحال💔
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
بهترین یاوران و یارانی که در تاریخ پیدا می‌شوند، جلوی چشمش قطعه قطعه شدند. بچه هایش و فامیلش. زن‌ها و بچه‌هایش بعد از خودش بی‌کس و تنها می‌مانند، با آن همه دشمن. حق داشت اگر کمی بترسد یا نگران بشود. اما در تاریخ، عبدالله پسر عمار، می‌گوید: به خدا ندیدم کسی را که این همه دشمن دوره‌اش کرده باشد، فرزندان و یارانش را بکشد و او این‌قدر پردل و شجاع باشد. به خدا نه قبل از او دیده بودم و نه بعد از او دیدم.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
معرکه کربلا رو به پایان بود. حسین از دیروز آب نخورده بود و سهمش را داده بود به بچه ها. از صبح هم جنگیده بود مثل شیر. حالا اما دیگر وضع فرق می‌کرد، می‌گفت: وای از تشنگی! وای از بی‌یاوری! تشنگی باعت شده بود امام دیگر آسمان را نمی‌دید. هیچ چیز نمی‌دید به جز دود و یا چیزی شبیه دود. وای از تشنگی! وای از بی‌یاوری.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
امام خسته ایستاد سمتی از میدان جنگ تا نفسی تازه کند. یک نفر سنگی انداخت که خورد به پیشانی‌اش، پیشانی‌اش شکست و خون از سر امام جاری شد. داشت با گوشه لباسش خون پیشانی‌اش را پاک می‌کرد که تیری محکم نشست به سینه‌اش و قلبش. هر چه تلاش کرد تیر را از جلو بیرون بکشد، نشد. دست انداخت و تیر را از پشت کمر بیرون کشید. تیر که به قلبش خورد خون ها را در مشتش جمع کرد و پاشید به صورتش، انگار که وضو گرفت و قامت بست. طاقت نیاورد و نتوانست روی اسب بماند. یک نفر هم با نیزه زد و امام خم شد. و افتاد زمین از روی اسب، روی زانو نشست. تیری به گلو و شمشیری به کتف و نیزه ای دیگر. امام دیگر نتوانست از جایش بلند شود. انگار نماز می‌خواند. رکوع و بعد سجده. سجده اش طولانی شده حسین، از عاشورای سال ۶۱ هجری تا حالا.
-ڪٰفِيْل‌-
امام خسته ایستاد سمتی از میدان جنگ تا نفسی تازه کند. یک نفر سنگی انداخت که خورد به پیشانی‌اش، پیشانی
شمر داد زد: منتظر چه هستید؟ بقیه ریختند سر امام. زرعه پسر شریک ضربه ای به کتف امام زد. امام به شدت ناتوان شده بود. گاهی بلند می‌شد و گاهی می‌افتاد. سنان پسر انس نیزه‌اش را فرو کرد در گودی زیر گلوی امام، نیزه را در آورد و این بار زد به سینه اش. چند نفری هم تیر زدند به گلو و صورت و تن امام. امام باز هم دستش را پر کرد از خون خودش و مالید به سر و صورتش. با بی‌حالی گفت: این‌طور خدا را ملاقات می‌کنم، رنگی شده با خون خودم، در حالی که حقم را غصب کردند.
...