eitaa logo
🌱 حـــديثــــ‌ عـــشـــق (رمان)
7.4هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.9هزار ویدیو
27 فایل
❤ #حـــديثـــ‌عــشــقِ تــو دیــوانــه کـــرده عــالــم را... 🌿 رمان آنلاین #چیاکو_از_خانم_یگانه ♻ #تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 دنیا بهم ریخته جنگ مریضی نفاق حاکمان بی کفایت زنا فحشا طلاق گرانی بی پولی جنگ روانی افسردگی مستاجری شرمندگی جلو زن و بچه ✅ عزیزان تا اقامون ظهور نکنه هیچی درست نمیشه،،دلخوش فلان مسئول نباشید که هر روز وعده دروغ میدن، روز به روز هم وضعمون بدتر میشه بیاد برای فرج اقامون امام زمان (عج) و ریشه کن شدن این بیماری مرموز،کرونا، که این روزها خودتون در جریان هستین چقدر از دوست و فامیل هامون اسیر این مریضی شدن،در بیمارستان ها امیدشون به دعای ماست پس بیاید یه عهدی کنیم هر نفر (هر روز) تا فرج اقا و ریشه کن شدن کرونا یک مرتبه 100 صلوات 1 مرتبه سوره 7 مرتبه سوره 7 مرتبه سوره (بیست دقیقه بیشتر وقت نمی بره) به نیت فرج حجت بن الحسن حضرت مهدی (عج) و ریشه کن شدن این مریضی بخونیم 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
یک هفته گذشت. یک هفته با سخت گیری هایی که از آقای دکتر دیدم و کنار آمدم. قرار بود که آخر هفته ها برای دیدن خانم جان به فیروز کوه برگردم و آن هفته طبق همان قول و قرار و آماده رفتن بودم اما از آنجایی که تمام ذهنم درگیر بهانه‌های دکتر پور مهر بود، می‌ترسیدم باز به همان قرار هم بهانه بگیرد. به اتاق دکتر رفتم برای خداحافظی که دیدم مشغول معاینه پسر بچه ای کوچک است. خانم جوانی رو صندلی مخصوص بیمار کنار میز دکتر نشسته بود که با ورود من، سر بلند کرد: _سلام خانم پرستار. _سلام . و صدای دکتر را شنیدم : _نفس عمیق بکش پسرم. به سرم زد که زمان خوبی برای رفتن نیست. مجبور شدم صبر کنم. دکتر پشت میزش نشست و در حالی که درون برگه‌های نسخه اش، دارویی می نوشت گفت: _ چیزی نیست... یک حساسیت ساده ی فصلی است، نگران نباشید. جلو رفتم و برگه‌های دارو را از روی میزش برداشتم و به زن جوان گفتم: _ الان داروهاشو براتون میارم. و به سرعت از اتاق خارج شدم. در اتاق داروها، پیدا کردن دو بسته قرص و یک شربت، کار سختی نبود. داروها را درون یک پاکت گذاشته و برگشتم و همین که پشت در اتاق رسیدم، صدای دکتر را شنیدم که می گفت : _ خدا را شکر پرستار خوبیه. و زن جوان با صدای بلندی گفت: _ خدا خیرتون بده دکتر... من که هر شب و روز دعاتون می کنم. _کاری نمی کنم، وظیفه است. در اتاق را باز کردم و پاکت داروها را به خانم جوان دادم. از روی صندلی برخاست و با لبخند نگاهم کرد. روسری قرمزش از زیر چادر نمایان شد.محو سادگی چهره اش بودم که پاکت داروها را محکم‌تر به خودش فشرد و به من گفت : _اگه خدا بخواد آخر هفته ی بعد مراسم عروسی منه... مراسم توی باغ گردو است... اینم برادر کوچیکه منه... تشریف بیارید، خوشحال میشم. لبخند زدم: _ واقعاً مبارک باشه...حتما میام. همان لحظه نگاهم سمت دکتر که پشت میزش نشسته بود،رفت. چنان جدیتی در همان نگاه گذرا در چهره اش دیدم که فوری حرفم را اصلاح کردم : _ البته... البته اگر دکتر پور مهر اجازه دادن. دکتر رو کرد به خانم جوان گفت : _انشاءالله اگر زنده بودیم مزاحم میشم. _صد سال طول عمر با عزت... منتظریم.... حالا پدرم حتما میاد و کارت دعوت عروسی رو براتون میاره... ولی من خواستم خودم هم دعوتتون کنم اگر حرف شما نبود این عروسی سر نمی گرفت دکتر . سکوت کرد و من رفتن آن خانم و برادر کوچکش را نظاره گر شدم. در اتاق که بسته شد و من هنوز مقابل میز دکتر ایستاده بودم. _واسه چی هنوز اونجا واستادی؟! یه عروسی رفتن که نیازی به اجازه ی من نداره... _نه آخه... من می خوام اگر اجازه بدهید امروز برگردم فیروزکوه . چند ثانیه بعد رنگ سیاه چشمانش با پوزخندی که به لب آورد معنا شد : _پس شما هم آخرش جا زدی .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💫الهى ❄️دراین شب زیبای زمستانی 💫سلامتی را ❄️نصیب خانواده هایمان 💫دلخوشی را ❄️نصیب خانه هایمان 💫وآرامش را ❄️نصیب دلهایمان گردان 💫و هيچ خونه اى ❄️درد و غم نداشته باشـه 💫شبتون گـرم محبت 🆔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🤍سلام بر خالق زیبایی ها ✨سلام بر خالق این روز قشنگ 🤍سلام بر خالق عشق های پاک ✨سلام بر مهربان ترین مهربان ها 🤍الهی امروز حال دلتون خوب باشه
اول صبــح لبخند به لب ، به نگاهی به سلامی دلِ ما را بُردی ... 📎سلام ، صبـحتون شهـدایـی🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید حاج قاسم سلیمانی : هر کس از خدا ترسید ، خدا همه چیز را از او میترساند... و هر کس از خدا نترسید ، خدا او را از همه چیز میترساند... 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
تا پیر نشدی مَشتی باش - حاج اقا دانشمند.mp3
5.48M
🎧🎧 ⏰ 5 دقیقه 👆 ✅ تا پیر نشدی مَشتی باش ═══✼🍃🌹🍃✼═══ 🎤 🔹 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
سکوت کردم و او ادامه داد: _ من پیمان رستگار هستم... دوست دکتر کله خراب. خندید و من از تعجب فقط یواشکی نگاهش میکردم. شک داشتم که او واقعاً دوست صمیمی دکتر باشد. آن همه تفاوت رفتاری در آن دو بود که مرا وادار می‌کرد مثل بهت زده ها به او خیره شوم. _میشه بپرسم دلیل سخت‌گیری‌های دوست شما چیه؟ از درون آینه وسط ماشین نگاهی به من انداخت : _حامد خیلی تنهاست... _حامد؟! _ببخشید... یادم رفت که شما اونو به اسم دکتر می شناسید... حامد دوست من خیلی تنهاست، چون هیچ یک از اعضای خانواده‌اش ایران نیستند و وقتی جنگ شروع شد مادر و پدرش از ایران رفتند و حامد برخلاف اصرار خانواده‌اش، دانشگاه را بهانه کرد... همان اوایل جنگ بود که تازه پزشکی قبول شده بود، بهانه ی خوبی هم داشت... آنقدر خوب بود که پدرش قانع شد که ایران بماند و آنها رفتند و حامد تنها شد.... بالاخره بعد از چهار سال که خواست پایان نامه بده، با اون اوضاع جنگ امکانش فراهم نشد و در عوض خودش پیشنهاد داد که داوطلب به مناطق جنگی اعزام بشه. پیمان نفس بلندی کشید. لحن صدایش هم شاید درگیر خاطرات گذشته شده بود. سرم از کنار پنجره ماشین چرخش نرمی کرد به سمت او. نگاهش به روبرو بود و انگار خاطرات را داشت در جاده خلوت و خالی روستای فیروزکوه جلوی چشمانش می‌دید. _از همونجا حامد عوض شد... یه سالی که توی بیمارستان‌های صحرایی مناطق جنگی کار کرد، کلا شد یه آدم دیگه.... اونقدر عوض شد که وقتی پدر و مادرش برای دیدنش برگشتند ایران نشناختنش... اینم اثر ارتباط با آدم‌هایه... که حتی ذره‌ای از اخلاصشون می تونه آدم رو از این رو، به اون رو بکنه.... نتیجه این ارتباط شد این حامدی که الان می بینید... اون پسر اشرافی پولدار سال ۵۸، شد حامد پور مهری که از همه چی گذشت.... از اون همه ثروت فقط یک چمدان بست و بعد از جنگ و پایان جنگ و تنها شد.... شهید شدن تمام دوستانش و رفتن خانواده اش از ایران باعث شد که داوطلب بشه تا بیاد تو روستا کار کنه و بمونه.... اوایل با خودم فکر می‌کردم حتماً یه خمپاره خورده وسط سرش که اینقدر احمقانه فکر میکنه.... اما بعدا فهمیدم حامد دیگه از دنیای پر زرق و برق آدم ها خداحافظی کرده و به دنبال سادگی و اخلاص آدمهای بی ریا میگرده.... که هیچ جایی روی این زمین براش بهتر از موندن توی این روستا نیست . _باورم نمیشه واقعاً دکتر پور مهر فرزند یک خانواده اشرافیه؟ سری تکان داد و من باز پرسیدم : _ آخه چطور؟ _اینم اثر اخلاص آدمایی که حامد سالیان سال باهاشون روزش رو شب کرده.... اخلاص ارتباط با آدم‌هایی که اونقدر بی ریا بودند که نماز های شبشون هم هزار بهونه جور می کردند که مبادا کسی از نمازهای شبشون باخبر بشه و چیزی بفهمه.... من خودم چند سالی همکارش بودم توی مناطق جنگی... با هم خدمت می کردیم، مریض بدحال داشتیم حالش خیلی بد بود.... تقریبا میتونم بگم تو کما بود.... اما سر یه ساعت مخصوص ، که همیشه نماز شب میخوند... با اینکه تو عالم هوشیاری نبود اما تمام اذکار نماز شبش رو به زبان می‌آورد.... الهی العفو میگفت اشک می‌ریخت!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴کلیپی بسیار زیبا از حاج حسین یکتا 🔹اعلام آماده‌باش رهبری: ظهور نزدیک هست... 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
حس کردم که دلم از شنیدن این حرف خالی شد و او ادامه داد : _ اوایل فکر می‌کردیم داره هذیون میگه اما وقتی دیدیم که ساعت این هزیون گفتن ها، همیشه سر یک ساعت مخصوصه و درست نزدیک نماز صبح، فهمیدیم که این آدم خیلی دیگران با آدمهایی که ما توی بیمارستان دیدیم فرق داره، حالا شما فکر کن حامد از ۵ سال با این جور آدما در ارتباط بوده، مسلمه که تغییر میکنه... حتی رنگ نگاه حامد هم عوض شد.... حتی پدر مادرش هم وقتی برگشتن ایران دیگه او را نشناختند.... و هر کاری کردند که باهاشون بره، نرفت.... آخرش پدرش مجبور شد ایران را برای همیشه ترک کنه.... خونه و ماشینش رو فروخت و رفت و حامد ایران موند و همه ی زندگیش شد همون یه چمدون وسایلی که واسه خودش آورده بود.... اون پیکانی هم که الان داره رو، کم کم با حقوق خودش خرید... _ببخشید میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟ _بفرمایید. _چرا پس اینقدر با پرستار های خانم بد رفتار می کنند؟ صدای خنده بلند پیمان در کل ماشین پیچید: _ بد نیست... یه کم حساسه فقط... آخه همه پرستار های قبلی که اومدن این روستا، توقع داشتن به جای کار توی بهداری، برند توی روستا تفریح و بچرخند... اما حامد از این جور آدما متنفره.... از کسایی که پول می‌گیرند ولی کار نمی کند... میگه ما وارد این دنیا شدیم که به خدا و مردم خدمت کنیم نه اینکه واسه خودمون فقط تفریح کنیم. نفس بلندی کشیدم. انگار حالا همه بهانه گیری های سخت دکتر برایم قابل تحمل تر شده بود. _واقعا ازتون ممنونم... اگه این حرف‌ها را بهم نمیزدید من هیچ وقت نمیتونستم دکتر رو مثل الان بشناسم. با تعجب از درون آینه نگاه کرد . _فکر کنم اگر این حرف ها را نمی شنیدم سالیان سال هم اگر می‌گذشت نمیتونستم دکتر پور مهر و خوب بشناسم. صدای پیمان باز به خنده بلند شد. _حالا انشالله توی این هفته که اومدم پیش دکتر، کاری می‌کنم که یک کم از این بهونه گیری هایش رو کم کنه... اول از همه هم گوشش رو میپیچونم که خانم جوانی مثل شما را ساعت ۱۱ صبح به صبح نفرسته فیروزکوه که از ماشین مینی بوس روستا جا بمونه و تا شب سر جاده واسته... _گفتن لازم نیست... این رو نگید... من مشکلی با این قضیه ندارم. _شما مشکلی ندارید ولی من مشکل دارم... بالاخره باید حواسش به سهل انگاری های خودش هم باشه... نمیشه که آدم از دیگران بهانه بگیره و از خودش غافل باشه. سکوت کردم و در فکر فرو رفتم. در همان افکار پراکنده ذهنم به این سوال رسیدم که حالا با آمدن آقا پیمان آندو چطور در بهداری می‌خوابند؟ که همان موقع بود که فکری به سرم زد. کلید اتاقم را از کیفم در آوردم و سمت راننده گرفتم. _این خدمت شما باشه.... _این چیه؟ _این کلید اتاق خودمه... یه اتاق ۱۲ متری که شبا اونجا بخوابید... اتفاقاً غذا هم توی یخچال دارم. و بی هیچ حرفی کلید را گرفت .
🌼 زود بــــرگرد مسیحاۍ همــہ...♡ 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💫الهى ❄️دراین شب زیبای زمستانی 💫سلامتی را ❄️نصیب خانواده هایمان 💫دلخوشی را ❄️نصیب خانه هایمان 💫وآرامش را ❄️نصیب دلهایمان گردان 💫و هيچ خونه اى ❄️درد و غم نداشته باشـه 💫شبتون گـرم محبت 🆔
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام 😊✋ دوستان مهربانم❤️ صبح چهار شنبه تون☕️🌹 پر از آواز خوش زندگی🌹 روزتون پربار و لحظاتون شیرین🌹 براتون روزی آرام ولی پرشور زیبا و پر از سلامتی آرزو میکنم❤️☘
امام زمانم . . . ای منتظر كه ندبه كنی در فراق او دانی كه چهره اش ز نامه تار تو درهم است؟!! گر عاشقی تو مرنجان امام خويش اندوه كربلا و اسارت مگر كم است! اللّهُمّ عَجّلْ لِوَلیّکَ الفَرج 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
「.🔖 . مرهم‌بہ‌درداۍِ،خستہ‌دلآن‌بودی … سردارِ‌کرمانی -قـٰاسم‌سیلمآنے((:🕊' 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
پیمان رستگار که انگار خدا را برای من فرستاد تا من را به فیروزکوه برساند، نه تنها مرا به فیروزکوه، بلکه تا دم در خانه خانم جان هم رساند. _شرمنده از این همه لطفی که داشتید... آقای رستگار واقعاً خجالت زده شدم... خیلی لطف کردید. با لبخند سری خم کرد و گفت : _اختیار دارید، کاری نکردم... بیشتر هوای دکتر بد اخلاق ما را داشته باشید... ته دلش هیچی نیست، اخلاق اینه دیگه. _خیالتون راحت با حرف‌های شما آنقدر قانع شدم که بتونم با رفتارش کنار بیام و توی اون روستا بمونم... راستی بی تعارف گفتم، دیشب غذا درست کردم توی یخچال هست، توروخدا رودربایستی نکنید... لااقل بذارید منم بابت زحمت امروزتون این لطف ناچیز رو کرده باشم که ناهار مهمان دستپخت من باشید... البته ناهار یک شب مونده. خندید. _چشم تعارف نمی‌کنم... حامد خوب میدونه که من چقدر شکمو هستم کلکه این غذای تو یخچال رو می کنم، خیالتون تخت. با خنده ای که به زحمت از شدت خنده جمع و جورش می کردم گفتم : _نوش جانتون... بازم ببخشید بابت زحمتی که بهتون دادم . _خواهش می کنم، خوشحال شدم از آشنایی با شما. ایستادم کنار در خانه خانم جان و رفتن او را نظاره کردم. رفیق شوخ و خوش اخلاق دکتر هیچ شباهتی به دوستش نداشت. زنگ خانه خانم جان را زدم و طولی نکشید که صدایش را شنیدم : _اومدم. و هیچ نگفتم تا غافلگیر شود که شد. تا در را گشود، نگاهش روی صورتم خشک شد. من لبخند زدم و گفتم : _نکنه منو یادت رفته خانم جون؟ باورش سخت بود ولی برای همان یک هفته‌ای که ندیده بودمش، دلم برایش سخت تنگ شده بود. با فریادی مرا در آغوش کشید و گفت: _ مستانه... الهی خیر ببینی... داشتم دیگه دق می کردم از تنهایی. وارد خانه شدم و باز با اولین نگاه، چشمم به حوضچه وسط حیاط افتاد. خاطرات داشت از گوشه و کنار باغ برایم زنده میشد که فوری سمت خانه دویدم و گفتم: _ وای چه بویی؟... چی درست کردی خانم جان؟... _برنج و خورشت. _دلم لک زده واسه غذاهات. وارد خانه شدم. لباسهایم را آویز جالباسی کردم و گفتم : _راستی شما که اینجا تنهایی، یه هفته بیا روستای زرین دشت... خیلی باصفاست. خانم جان در حالی که سمت اتاق می‌رفت جواب داد: _ فعلا بیا یه چایی واست بریزم... چای بهارنارنج دم کردم، میخوری که؟ _بله. بله ای کشیده گفتم و نشستم کنار در اتاق. درست به فاصله یک متری با خانم جان. یک استکان کمر باریک برایم از سماور کوچک گوشه اتاق پر کرد و روبرویم نشست. _خب... از روستا چه خبر؟... مردم خوبی داره؟ _آره الحمد للله. آه غلیظی از سینه خانم جان خارج شد. _از اینکه آروم شدی، خوشحالم. با همان حرف بود که یادم آمد، تازه نزدیک به دو ماه بیشتر نیست که مادر و پدرم را از دست داده ام و چشمم چرخید سمت طاقچه ی خانه و عکس هر دو آنها را دیدم و سکوت سنگین اتاق باعث شد تا باز غرق خاطرات شوم .
✨ 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌷 خــــدایا ماࢪا همتۍ کن،تا همــــٺ شویم،چࢪا ڪہ همٺ،همتــــۍ کرد تا همٺ شُــــد...♡ ↯‌سالــــروز شهادٺ ســــــردار خیبــــر حاج محمد ابــــراهیم همٺ↯♥ 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
21.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امـام‌رضـا(؏) قࢪبوݩ ڪبوتـࢪاٺ🕊🌿 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
💕🌱 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌼 🥀 خودت همانند اسمت، همت داشتی و همت بلند...🥀🌹 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
‌‌ نگاهم روی قاب عکس مادر و پدر بود که خانم جان با آه غلیظی یادم آورد که این خانه تا همان چند هفته قبل، چگونه سیاه‌پوش بود. _دلم تو این خونه میگیره... همه اش زل میزنم به قاب عکس ارجمند و نقره... چی میشد خدا جای اونا منو می‌برد؟ واقعاً نمی خواستم به جواب این سوال فکر کنم. تازه یادم آمد که ماندن در خانه خانم جان چقدر حال دلم را خراب می کند و در عوض کنار آمدن با بهانه‌های دکتر بد اخلاق روستا، خیلی برایم راحت‌تر از دیدن هر لحظه ی خاطراتی بود، که مدام بر قلبم خراشی می کشید عمیق. _خانم جان شما هم با من بیا بریم روستا... به خدا حالت عوض میشه... خیلی آب و هوای خوبی داره... چقدر مردمش خوب و مهربون هستن... تازه این هفته عروسی هم دعوت شدم... فکر کنم روحیت عوض بشه خدا خانم دلم دلم باید عوض بشه... _از سن و سال من گذشته... افروز هم زنگ زد که برم پیششون ولی گفتم حوصله ندارم. _ولی این روستا فرق داره... حال و هواش خیلی خوبه... به خدا اگه منم اینجا بودم الان کارم به بیمارستان کشیده بود، راستی .... یاد گردوهای افتادم که گلنار به من داده بود. در کیفم را باز کردم و یک مشت گردوی تازه کنار پای خانم جان ریختم و گفتم : _اینا هم دختر یکی از اهالی روستا بهم داده... باغ گردو دارند... گروهای این روستا خیلی خوشمزه‌ است. نگاه خانم جان روی سبزی پوست گردو ماند و من ادامه دادم : _ حالا یه چند روزی بیا اگه حال و هوات عوض نشد برگرد... راستی از گلهای پیچک هم میخوام چند شاخه ببرم ببینم میتونم توی بهداری بکارم. سر بلند کرد و نگاهش در چشمانم خیره شد. شاید مستانه ی چند ماه قبل، خیلی با مستانه ی امروز فرق داشت که حتی خانم جان را هم مات و مبهوت خودش کرده بود! کم‌کم خط نازک لبخند روی لبش دیده شد. که با شوق شروع کردم به تعریف کردم . از گلنار گفتم. از باغهای پر از گردو. از رودی که از وسط روستا رد می‌شد و صدای پر آبش طراوت خاصی به روستا می‌بخشید. از مهربانی اهالی روستا گفتن و کمی هم از بهانه گیری های دکتر. خانم جان مشتاقانه گوش می‌داد که فکر کردم موفق شدم که بتوانم او را راضی کنم با من بیاید. برای برگشت به روستا، کلی وسایل جمع کردم. از دستپخت خانم جان گرفته تا پیاز و سیب زمینی. بسته‌های سبزی یخ زده ی خونه خانم جان. ادویه معطر قورمه سبزی و کمی هم از سوغات دست خود خانم جان، مثل مربای سیب، سیب خشک شده، آلوی خورشتی، ترشی سیب و غیره .
⚠️ رفقا‌...{🖐🏻} حواسمون‌ باشہ..{🌱} یڪ‌ قرن‌ دیگہ‌ هم‌ داره‌ تموم‌ میشہ..{🙃} اما..☝️🏻 یہ‌ آقایے‌ هنوز‌ نیومده..💫 یعنے‌ یڪ‌ قرن‌ دیگہ گذشتہ‌..💛 اما‌.. هنوز‌ زمین‌ مهیاے‌ آمدنش‌ نیست {🍀} مشکل‌ میدونے‌ چیہ‌..؟ گناهای‌ ماست..{💔} اگہ‌ من‌ و‌ شما‌ یڪ‌ گناه‌ رو‌ بزاریم‌ کنار‌ {☝️🏻} هر یک‌ ماه‌ یک‌ گناه‌ چہ‌ کوچیک‌ چہ‌ بزرگ‌ بذاریم‌ کنار‌ {🖐🏻} امام‌ و‌ مولامون‌ میان..{🥺} زمین‌ مهیای‌ آمدنش‌ میشہ..‌.{❤️} 🌸🍃• . • . • •┈┈••✾❣✾••┈┈• @hadis_eshghe •┈┈••✾❣✾••┈┈•