eitaa logo
🌱 حـــديثــــ‌ عـــشـــق (رمان)
7.4هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.9هزار ویدیو
27 فایل
❤ #حـــديثـــ‌عــشــقِ تــو دیــوانــه کـــرده عــالــم را... 🌿 رمان آنلاین #چیاکو_از_خانم_یگانه ♻ #تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
« ♥️🌙» بِـسـم‌ِاللّٰـھ... ♥️‌¦↫ 🌙¦↫ 🤲🏻¦↫
هدایت شده از رمان چیاکو
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️ 🌿❄️ ❄️ _رادمهر... داری دیوونه‌ام میکنی.... این کارای تو شب و روز برام نذاشته.... دست از سر این دختر بردار.... عموت یه آدم روانی خطرناکه.... تو رفتی دست گذاشتی روی نقطه ضعفش؟!... این دختر خودش فکر میکنه من تموم مال و اموال پدرش رو بالا کشیدم و تشنه به خون منه.... اگه الانم بهت بله بگه قصدش گرفتن انتقامه.... این که زندگی نشد باز.... بعد تو میخوای باهاش ازدواج کنی؟! _الان دیره واسه این حرفا.... قبل از طلاق شراره باهاش حرفام رو زدم.... حالا اگه بزنم زیر قول و قرارمون بیشتر شک میکنه..... الان اومدم از شما هم یه کمکی بخوام..... بذار فکر کنه شما بد بودید... بذار فکر کنه پدرش مرده.... اصلا بذار بیاد تو زندگیم ببینم چه جوری میخواد انتقام بگیره.... میخواد مال و اموال فرضی پدرشو چه جوری از من بگیره! پدر عصبی تر تکیه زد به پشتی صندلی‌اش. _ول کن این دخترو رادمهر.... _دیره پدر من... دیره... باهاش حرفام رو زدم..... _همه کارات رو کردی حالا اومدی ازم کمک میخوای؟ _من این دختر رو قبل از ازدواج با شراره میخواستم.... شما که خوب خودتون در جریانید.... الانم شما قضیه رو همون جوری فرض کن.... فقط ازتون خواستم کمکم کنید.... اون که قبلا واسه کار شرکت شما اومده.... دوباره یه قرار باهاش بذارید.... ازش بخواید که پیشنهاد ازدواج منو قبول کنه.... پوزخند پدر بلند شد. _چی میگی آخه؟!.... باران فکر میکنه من ثروت پدرشو بالا کشیدم بعد من بهش بگم پیشنهاد رادمهر رو قبول کن، حتما میفهمه یه نقشه‌ای کشیدی. _خب.... خب بهش بگید از پیشنهاد من بهش خبر دارید و با ازدواج ما راضی نیستید.... این جوری واسه گرفتن انتقام از شما هم که شده پیشنهاد منو قبول میکنه. پدر نفسش را از بین لبانش فوت کرد و نگاهم. _رادمهر.... ببین برای بار چندم میگم،.... دست از سر این دختر بردار.... نمیخوام به خاطر این دختر تو باز بیافتی تو دام عزت.... _نه... این دفعه دیگه عمو تو دام منه.... عمو به خاطر هویت خودش هم که شده مجبور میشه کاری به کارم نداشته باشه.... نگران نباشید.... منم کاری به کارش ندارم..... من فقط دخترشو میخوام.... همین. پدر کلافه دستی به صورتش کشید و گفت : _من باهاش حرف میزنم ولی برای رضایتش کاری نمیکنم.... اصلا به من چه ربطی داره... تو میخوای راضیش کنی برو باهاش حرف بزن و راضیش کن. ❄️🌿 حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️ 🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖ 🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹 🌿 ❄️🌿 🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️ 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
« ♥️✨» خدایا! توهمہ‌‌ۍدلخوشۍمنۍ؛ زمانۍکہ‌اندوهگین‌شوم:) ♥️¦↫ ✨¦↫ ‹›
« ♥️✨» وَیامَنْ‌إِلَی‌ذِکرِإِحْسَانِهِ‌ یفْزَعُ‌الْمُضْطَرُّونَ واۍکہ‌بیچارگان‌بہ یادآورۍاحسانت‌پناه‌مۍبرند.. ♥️¦↫ ✨¦↫ ‹›
خداوندا اگر لغزشی مارا فرا گرفت اگر وسوسه ای دیگر در انتظار ماست ما راعفو کن و از وسوسه ی شیطان دور نگهدار آمین یارب العالمین
«💚✨» آنقدر‌عاشق‌خدا‌باش کہ‌غیر‌خدا‌فراموش‌کنۍ.... 💚¦↫ ✨¦↫ ‹›
«♥️🖐🏻 » ♡أَلسَّلامُ‌عَلَیکَ‌یاعَلۍاِبنِ‌موسَۍأَلࢪّضآ♡ ♥️¦↫²⁰ 🖐🏻¦↫ ‹›
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
﷽ سـ❄️لام دوستان عزیز، روزتون پر از خیر و‌برکت و ثروت ، دلتون همیشه خوش ❄️ 🦋مثبت اندیشی به معنای انکار مشکلات و بدی‌ها نیست 🦋بلکه توجه نکردن به آنهاست 🦋به هرچیزی فکرکنی ارتعاش آن را جذب خواهی کرد 🦋پس نیک‌اندیش باشیم тнє qυαℓιту σf уσυя тнιикιиg ∂єтєямιиєѕ тнє qυαℓιту σf уσυя ℓιfє کیفیت افکارت، کیفیت زندگیتو تعیین میکنه. ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌
« ♥️✨» گاهی‌وقتا‌خدا‌نجاتمون‌میده‌ ولی‌ما‌جدایی‌حسابش‌میکنیم‌! خدایا‌واسه‌هر‌نجات‌و‌مراقبتت‌شکر...✨ ♥️‌¦↫
« ♥️🌹» محضر‌تو‌امݩ‌تریــݩ‌جاۍ‌جهاݩ‌اسٺ... ♥️‌¦↫ 🌹¦↫
«♥️🖐🏻 » ♡أَلسَّلامُ‌عَلَیکَ‌یاعَلۍاِبنِ‌موسَۍأَلࢪّضآ♡ ♥️¦↫²⁰ 🖐🏻¦↫
« ♥️✨» خدابااون‌عظمتش‌میگھ‌: "أنَاجَلیٖسُ،مَنْ‌جٰالَسَنِیٖ" من‌همنشین‌اون‌کسۍهستم‌ کہ‌بامن‌بشینہ! انگارخداداره دنبال‌یہ‌رفیقِ‌ناب‌میگرده.. ♥️‌¦↫ ✨¦↫ ‹›
«♥️🖐🏻 » ♡أَلسَّلامُ‌عَلَیکَ‌یاعَلۍاِبنِ‌موسَۍأَلࢪّضآ♡ ♥️¦↫²⁰ 🖐🏻¦↫ ‹›
« ♥️🌸» بِـسـمِ‌رَبِّ‌الحـسـیـن|❁ باختم‌دل‌بہ‌حسیـטּوبہ‌حقیقت‌بردم سجده‌ی‌شڪرڪنم‌بس‌ڪه‌بہ‌جاباختہ‌ام:) ♥️¦↫ 🌸¦↫ ‹›
«💛🕊» بسم‌رب‌المهدی|❁ هِجراטּبَس‌اَست‌اِی‌پســـــر‌فآطِمہ؛بیآ شآیَدڪه‌مَرگ‌جِسمِ‌مَراسَهمِ‌گورڪرد:) 💛¦↫ 🕊¦
•°~🌸🌿 -میگفت‌.. اگردیدید‌ڪسی‌ساڪت‌و‌ڪم‌حرف‌است‌به‌او نزدیڪ‌شویدتاازاوحڪمت‌بیاموزید. خدا«حڪمت»رابردلِ‌«آدم‌هایِ‌ساڪت» جارے می‌ڪند. 🌱
رفیق! یه وقت نگے من که پروندم خیلی سیاهہ ڪارم از توبه گذشتہ! تـوبـہ، مثل پاڪ ڪن مےمونہ اشتبـاهـٰاتت رو پـاڪ مےڪنه فقط بـه فـڪر جبـران بـٰاش... برای ترک گناه، هنوز دیر_نشده همین_الان_ترڪش_ڪن💥💪
🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
¹⁴ راه برای پیشرفت کردن...🥁🎖 ┓سحر خیز بودن↼🌝 ┛روزانه مطالعه داشتن↼📚 ┓غذای سالم خوردن↼🥗 ┛خودت رو دوست داشتن↼💜 ┓خودت بودن↼🪞 ┛کم قضاوت کردن↼😖 ┓هدف تایین کردن↼🎯 ┛مثبت اندیش بودن↼🧠 ┓برنامه ریزی کردن↼🗓 ┛انگیزه پیدا کردن↼🥇 ┓به بقیه کمک کردن↼🌸 ┛بهینه کار کردن↼🦾 ┓پول پس انداز کردن↼💸 ┛ساختن خود↼♥️‌🧡 •➜
هدایت شده از رمان چیاکو
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️ 🌿❄️ ❄️ _باشه... شما فقط بهش بگید که از پیشنهاد من باخبرید و رضایت ندارید... فکر کنم اون خودش به خاطر عذاب دادن شما هم که شده، به من جواب مثبت میده. نگاه پر حرص پدر سمتم آمد اما سکوت کرد. چند روزی گذشت. منتظر جواب باران بودم همچنان که بالأخره یک روز باز به شرکتم آمد. و منشی خبر آمدن باران سرابی را به شرکت داد. و طولی نکشید که وارد اتاقم شد. _سلام.... با لبخندی که باید خط ممتدش را روی لبم کور میکردم از جا برخاستم. _بفرمایید خانم سرابی. نشست روی مبل رو به رویم. جدی به نظر می آمد و لبه‌های چادر عربی اش را در پنجه‌ی دست راستش گرفته بود که گفت: _خیلی فکر کردم.... چند روز واقعا درگیر این پیشنهاد شما شدم.... نمیدونم.... واقعا هنوزم نمیدونم چرا دارم پیشنهاد شما رو قبول میکنم.... شاید.... شاید واسه خاطر اینکه.... خواستگاری چندین سال قبل شما از من، هنوز تو ذهنمه... یا شایدم برای اینکه شما دارید به من دروغ میگید.... این غرور بالای شماست که اجازه نمیده دوباره از من خواستگاری کنید.... شایدم میخواید تلافی کنید سالهای گذشته رو.... همون موقعی که بیخبر رفتم و نشد تا خیلی حرفهام رو بزنم. خونسرد تکیه زدم به پشتی صندلیم. _برام مهم نیست چی فکر میکنی.... همین که کار من راه بیافته کافیه. لبخند کج روی لبش، برای به تمسخر گرفتن حرفم بود. قطعا بعد از دیدن زندگی آشفته‌ی من و مانی، باورش سخت بود که فکر کند من عاشق شراره بودم! اما به قول خودش از اعتراف به عشقش که راحت تر بود. آن هم عشقی که سالها خاک خورد! _خب الان چکار کنیم؟... شرط و شروطم رو بگم یا نه؟ فقط نگاهم کرد و سکوت. یعنی آماده‌ی شنیدن بود. _خب.... ما یه مدت... برای.... یه ماه شایدم دو ماه با هم محرم میشیم.... میخوام بشناسمت.... خب تو دختر مذهبی هستی و اهل رابطه‌ی دوستی نیستی.... منم میخوام این فرصت رو به خودم و خودت بدم.... البته... اینم بگم که من هنوز عاشق همسرم هستم..... اگه شراره برگرده، دوباره میرم سر زندگی خودم. با لبخند خفیفی حرفهایم را تایید میکرد و نمیدانست که چگونه دارد با اینکارش، حرصم را برای عذاب دادنش، بیشتر میکند. ❄️🌿 حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️ 🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖ 🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹 🌿 ❄️🌿 🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️ 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خــــدایــــاحفـظ ڪن مردمِ سـرزمینـم را از بلاها، سختی‌ها، مصیبت‌ها و گرفتاری‌ها خدایا خودت پناه و تسڪینِ دردهایشان باش خدایا دلشوره و دلواپسے را از ڪشور ما دور ڪن آمیـــن 🌙شبتون در پناه امن الهــی🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
﷽ سـ❄️لام دوستان عزیز، روزتون پر از خیر و‌برکت و ثروت ، دلتون همیشه خوش ❄️ 🦋مثبت اندیشی به معنای انکار مشکلات و بدی‌ها نیست 🦋بلکه توجه نکردن به آنهاست 🦋به هرچیزی فکرکنی ارتعاش آن را جذب خواهی کرد 🦋پس نیک‌اندیش باشیم тнє qυαℓιту σf уσυя тнιикιиg ∂єтєямιиєѕ тнє qυαℓιту σf уσυя ℓιfє کیفیت افکارت، کیفیت زندگیتو تعیین میکنه. ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌
هدایت شده از رمان چیاکو
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️ 🌿❄️ ❄️ انگار پدر، حرف زده بود. نمی دانم چه گفته بود اما هر حرفی که زده بود باران را راضی کرده بود. چند روزی گذشت اما.... طول کشید تا باران شرط و شروط من، و زندگی دوماهه در خانه ام .... و انجام دادن کارهای تبلیغات و فروش شرکت را پذیرفت. در مورد مهریه هم خودش گفت تنها حقوق مدیر تبلیغات شرکت کافی است اما حق الزحمه ی دو ماه حقوق را پیش پیش می خواهد. قناعتش اصلا قابل مقایسه با شراره نبود. شاید حتی خودش هم نمی توانست حدس بزند چقدر روی من تاثیر می گذارد. از متانت و حیایش گرفته تا همان خواسته ی ناچیزی که اسمش مهریه بود و حقش حتی! خودش پیشنهاد داد که برای خطبه ی عقد به یکی از امام زاده ها برویم. برای من اصلا فرقی نمی کرد اما او روی خیلی چیزها حساسیت خاصی داشت. یکی مثلا حجابش! حتی قبل از محرمیت هم تاکید داشت که به هیچ عنوان چادرش را از سرش بر نمی دارد. قشنگ قانعم کرد!.... گفت حجابش جزئی از اعتقاداتش هست و اعتقاداتش را با بینش صحیح انتخاب کرده و حتی قدمی از این اعتقادات کوتاه نمی آید.... اصلا خبر نداشت که من محو همان حجب و حیایش شده ام قبل از هر چیز دیگری.... چیزی که کمیاب شده بود شاید در مثل آن روزها. خطبه ی محرمیت ما در امامزاده صالح خوانده شد. هیچ کسی همراهمان نبود و فقط من بودم و او و عاقدی که روحانی امامزاده بود. همه چیز ساده ی ساده برگذار شد. و من حریصانه داشتم نقشه های انتقام جویانه ام را می کشیدم. دست خودم نبود. چهار سال عروسک خیمه شب بازی عمو شدم و بدجور دلم تلافی می خواست. و انگار مظلوم تر از باران پیدا نکردم! اما حتی من هم خبر نداشتم که تقدیر چه چیزی برایم رقم زده است. بعد از محرمیت، من در همان صحنی که خطبه ی عقد خوانده شد، نشستم و باران به زیارت رفت. از همان صحن داشتم به گنبد و گل دسته ی امامزاده نگاه می کردم که آمد. نشست کنارم و باز محجوب دلبری کرد. _هستیم هنوز؟ ❄️🌿 حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️ 🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖ 🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹 🌿 ❄️🌿 🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️ 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
« ♥️✨» خدایا! توهمہ‌‌ۍدلخوشۍمنۍ؛ زمانۍکہ‌اندوهگین‌شوم:) ♥️¦↫ ✨¦↫ ‹›
«♥️🌸» اِۍتَمـٰامِ‌ۅَصیَتِ‌سَردار دۅستت‌دارَم… ♥️¦↫ ‹›